محمود پس از به دنیا آمدن تا مدتی مریض بود. محمود بسیار مؤمن و متدین بود او به فامیل و بزرگتر ها احترام می گذاشت اهل اذیت و آزار و شوخی نبود. وقتی که می خواست به خدمت سربازی برود به او گفتم تا جنگ هست نرو، او جواب داد خون من از بقیه رنگین تر نیست. او به جبهه رفت و دیر به دیر به مرخصی می آمد و می گفت ما جوان ها باید از کشور در مقابل دشمن دفاع کنیم و من در آنجا به کربلا نزدیکترم و احساس آرامش دارم. وقتی برای آخرین بار به مرخصی آمد یک عکس گرفت و گفت این به درد همان کاری می خورد که خودت می دانی پرسیدم منظورت از این حرف چیست؟ او جوابی نداد ولی به دلم بد افتاد و وقتی می خواستم لباس هایش را در ساک بگذارم گویی می دانستم که دیگر نمی تواند این لباس ها را بپوشد و همان هم شد. آن طوری که برایمان گفتند نحوه ی شهادتش اینگونه بود که مشغول تمییز کردن انبار مهمات بود که به دلیل نامعلومی انبار آتش می گیرد و در آن آتش سوزی دچار جراحت و سوختگی شدیدی می شود و ظاهراً چند روزی هم در بیمارستان بستری می شود و بیناییش را هم از دست داده بود و ما هیچ اطلاعی از وضعیت او نداشتیم فقط گفته بودند زخمی شده است و بعد از چند روز، نامه¬ای به دست ما رسید که خبر شهادت پسرم در آن بود.
تصاویر
زندگینامه
اسناد
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.