فرازی از زندگینامه شهید: شهید بزرگوار در سال 1332 در روستایی به نام حسن آباد سفلی چشم به جهان گشود. پدر شهید مردی فهمیده و با اخلاق بود. سواد نداشتند اما برای یاد گیری قرآن به مکتب رفته بودند و بسیار زیبا تلاوت می کردند. پدر شهید کدخدای روستا بود که آنچنان با مردم با مهربانی و ادب رفتار می کرد که ایشان را امین خود می دانستند. پدر و مادر شهید بسیار خیّر بودند و از کمک کردن به مردم روستا دریغ نمی کردند. همسر شهید می گوید: «با وجود اینکه از شهر کرمانشاه آمده بودم و آداب و رسوم آنها را نمی دانستم اما بسیار راضی بودم و به همسرم و پدر و مادرش افتخار می کردم و از آنها درس زندگی می آموختم». شهید چهار برادر و یک خواهر مهربان داشت چون در آن زمان روستاها تا پنجم ابتدایی بیشتر نداشتند به ناچار برای تحصیل به استان کرمانشاه آمدند. شهید علاقه زیادی به درس خواندن داشت پس پدر خانواده تمام سختی ها را برای رفاه حال فرزندانش به دوش کشید تا به راحتی تحصیل کنند. شهید پس از گرفتن دیپلم در کنکور شرکت کردند و برای تربیت معلم و دانشکده افسری قبول شدند که در آن زمان من نامزد ایشان بودم و شهید به توصیه پدرم و پدرش دانشکده افسری را انتخاب کردند و پس از آن وارد دانشکده افسری تهران شدند. بعد از یکسال دوره مقدماتی به کرمانشاه آمدند. و ما برای مابقی مراسم به تهران آمدیم و بعد از برگزاری نیز به تهران آمدیم چون ایشان باید تا اتمام درس و دانشگاه و انتقالی خود، در تهران می ماند. بعد از فارغ التحصیل شدن از دانشکده، ایشان را به مرزن آباد چالوس انتقال دادند. خداوند دو پسر به ما بخشید تا اینکه جنگ تحمیلی شروع شد و شهید با خواست خود تقاضای انتقالی برای کرمانشاه دادند و موافقت شد و ما به کرمانشاه آمدیم.در همان ابتدای ورود شهید به مقر فرماندهی جنگ ژاندارمری کرمانشاه خود را معرفی کرد و سریع ایشان را به جبهه اعزام کردند. شهید حدود 2 سال در کردستان با منافقین خائن و گروه کومله جنگیدند و خدا را شکر این 2 سال ماموریت را با موفقیت به اتمام رساندند و با سربلندی بازگشتند که در آن زمان از طرف امام خمینی (ره) و آیت الله رفسنجانی و فرماندهی ژاندارمری تقدیر نامه¬ای برای ایشان آمد. بعد از مدت کوتاهی استراحت شهید دوباره به جبهه برگشتند و در شهرهای مرزی استان کرمانشاه به نام گهراره شور، قصر شیرین، اسلام آباد و روی کوه های بالاتاق خدمت کردند و جنگیدند. همه شهید را دوست داشتند و چون به کوچک و بزرگ احترام می گذاشت آنها هم با احترام برخورد می کردند. در خانواده هرکس به مشکلی بر می خورد پیش شهید می آمد و از ایشان کمک می خواستند نه تنها کسانی که از خودش کوچکتر بودند بلکه بزرگترها هم ایشان را امین می دانستند و پدر به وجود این فرزند افتخار می¬کرد اگر کسی غیر از فامیل و خانواده هم بود و کمک می¬خواست تا آنجا که از دستش بر می¬آمد انجام می¬داد. شهید همسری مهربان، با اخلاق و با درک بالا، اما در عین حال با تعصب بودند و برای فرزندان خود پدری نمونه به حساب می آمد. شهید بسیار مردم دار و الگوی بیشتر جوانان طایفه بودند حتی کسانی که او را ندیده اند و بنا به تعریف بزرگترها او را شناخته اند هنوز هم همیشه و همه جا از خوبی ها و خصوصیات شهید صحبت می¬کنند. ایشان در محیط کار بسیار دقت داشتند و هیچ حلالی را حرام نمی¬کرد و چه برای آشنا و غیر آشنا هیچ فرقی نمی گذاشت زیرا معتقد بودند همه یکسان هستند بعد از چند سال که در جبهه های مختلف بودند مدت کوتاه در حوزه نظام وظیفه خدمت کردند و تلاش می کردند که اگر قرار است سربازی به خاطر خانواده یا سرپرست بودن در همان شهر خدمت کند خود به تنهایی بعد از پایان وقت اداری به تحقیق می¬رفت که مبادا حق کسی ضایع شود. شهید هر بار که به جبهه می رفت من نگرانی¬ام بیشتر می شد که نکند این آخرین خدا حافظی با من و 4 فرزندم باشد. این رفت و آمد تا 7 سال ادامه داشت و بالاخره به آنچه لایقش بود رسید و آن شهادت بود. با وجودی که جنگ به اتمام رسیده بود و قطعنامه هم پذیرفته شده بود اما با نقشه¬ی خبیثانه¬ی حکومت بعث، منافقین کور دل به میهن اسلامی حمله کردند و ایشان در عملیات مرصاد به درجه رفیع شهادت نایل آمد.
تصاویر
زندگینامه
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.