شهید الله شکر جهانبخش، فرزند جمشید در تاریخ 1346/04/30 در خانواده ای متدین و مذهبی در روستای گوده کهریز از توابع گرمی در استان اردبیل چشم به جهان گشود. اله شکر، یعنی خدایا شکر، واژه ای که همواره بر لبان مردمان پاک طینت دشت مغان جاریست. او در زمانی آمد که اهالی در خرمنگاه روستا حاصل ماه ها تلاش شبانه روزی خود را مشاهده می کردند، اما در این مشاهده غیر از خدا هیچ نمی دیدند، هر چه بود لطف و کرم خدا بود، همه راضی بودند و اله شکر بر لبانشان جاری بود. در بین خانواده جهانبخش هیاهوی دیگری بود، دومین فرزندش دیده به جهان گشوده بود در «سی امین روز از تابستان گرم 1346 صدای گریه های کودک نورسیده روزهای جدیدی را برای خانواده رقم زده بود، کودکی که پیش از آمدنش، در رویا به مادرش«چمن ناز» نوید خیر و برکتش داده شده بود. اله شکر مهربان بود و شاداب، هم بازی خوبی برای دوستانش در دوران کودکی بود. در لابلای بازی های محلی روستا همواره رسم جوانمردی و مروت را در حق دوستانش در عالم کودکی به جا می آورد و هیچگاه موجب ناراحتی و آزار آنان نشد. شهید تحصیلات ابتدایی را در مدرسه زادگاهش ناتمام گذاشت چرا که از یک سو هیچ رغبتی به مدرسه نداشت و از سوی دیگر پدر در نگهداری از دام های خود نیازمند کمک او بود. وی در نوجوانی اهل بازی و ورزش های محلی بود، در ماه های محرم و رمضان نیز مرتب به مسجد می رفت و با شور و شوق خاصی در فعالیت های مذهبی شرکت می کرد. رابطه خوبی با والدین و خواهر و برادرهایش داشت و همواره تلاش می کرد در کارهای مختلف خانه به آنان کمک کند. درست به همین سیاق با اهالی روستا به ویژه با همسایگان و اقوام دور و نزدیک خانواده رفتار می کرد و اگر کسی نیازمند کمک می شد اله شکر به کمکش می شتافت. او شیفته امام خمینی(قدس سره) بود و به آرمان ها و حقانیت رهبر کبیر انقلاب ایمان داشت. از دنیا و هفت رنگش هیچ نمی خواست، در گرفتاری ها به خدا توکل می کرد. موعد سربازی فرا رسید و شهید مشتاقانه لباس مقدس سربازی را با افتخار برای دفاع از میهن بر تن کرد. او جمعی لشکر 30 گرگان بود و نزدیک بیست ماه نیز در این لشکر در مناطق مختلف کشور خدمت کرد. اواخر خدمت سربازی شهید بود، سال نو 1367 میهمان خانه های پر مهر گوده کهریزی ها شد، مادر به شوق یافتن دختری شایسته برای سرباز دلیر در راهش، چون پرنده ای سبکبال آرام و قرار نداشت، هر لحظه از بهار که می گذشت پدر جای خالی اله شکر را بیشتر احساس می کرد در آن بهار سبز، در مراسم های باشکوه عید روستا جای شهید بسیار خالی بود. پیرمرد هر شب با یاد پسرش سر بر بالین می گذاشت تا اینکه یک شب در خواب خود را در بین رزمندگان یافت، در اردوگاهی بزرگ که مشغول زدن چادر بودند، او دسته گلی در دست داشت، هوا گرم بود و گل ها در حال پژمردن بودند، برای همین روانه چشمه ای شد که در آن نزدیکی بود، همه اطراف را با دقت نگاه کرد تا سربازان دشمن در آن نزدیکی نباشند، به چشمه خیره شد احساس کرد که اگر دشمن بخواهد به آنها حمله کند به جز چشمه راه دیگری ندارد در همین فکر بود که گلوله ای شلیک شد و دست اش را قطع کرد، دسته گل به زمین افتاد و غرق خون شد، سخت ناله کرد بی تاب شد تا اینکه فهمید هر آنچه که اتفاق افتاده رویا بوده است. رویایی که بیش از پیش او را نگران کرد تا اینکه خبر شهادت اله شکر، خواب پدر را تعبیر کرد که در تاریخ 1367/01/21 در پنجوین عراق به شهادت رسیده، دسته گلی که سال ها در بلندی های مریوان ماند و خاک گوده کهریز را در حسرت جسم پاکش گذاشت، عاقبت انتظارها به سر آمد و پیکر پاک اله شکر در اردیبهشت ماه سال 1374 کشف و به آغوش زادگاهش برگردانده شد تا مزارش چون مدال غرور آفرینی بر سینه قبرستان گوده کهریز بدرخشد تا اله شکر هیچ گاه از زبان ها نیفتد.
تصاویر
زندگینامه
خاطره
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.