تصاویر
زندگینامه
خوش رفتار و مؤدب بود دوست داشت با همه رفاقت کند خیلی دوست داشت کمک حال مستمندان باشد در همسایگی ما خانواده ی فقیری زندگی می کردند بیشتر اوقات نهار خود را بر می داشت و با آنها سر یک سفره می نشست. یک روز به او اعتراض کردم که چرا عکس که می گیری خنده روی لبهایت نیست می گفت: عکس بگیرم که یک روز جلوی خودت بگذاری و هی به آن نگاه کنی و ... وقتی شهید شد سی و دو روز بعد پیکرش را به اصفهان آوردند آن قدر در آفتاب فکه سوخته بود که پیکرش قابل شناسایی نبود.
اسناد
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.