دوران ابتدایی را در روستای حسنیجه به پایان رسانید. در اثر فقر مالی ترک تحصیل نمود و چون افراد تحت تکفل پدرش زیاد بودند به کارگری در سرکوره های آجرپزی و بعد از مدتی به چوپانی روی آورد و روزهای آخرِ قبل از سربازی اش در بنیاد شهید انقلاب اسلامی تهران مشغول به کارگری شد تا اینکه زمان سربازی او فرا رسید و خود را به ژاندارمری نجف آباد معرفی کرد و دفترچه آماده به خدمت گرفت و بعد از آموزش در مرکز آموزش شهید مصطفی خمینی در تهران به جبهه رفت و اما اخلاق و رفتار شهید بسیار خوب بوده و وقتی که در بنیاد شهید کار می¬کرد استاد کارش می¬گفت، در تمام تشییع جنازه شهدا شرکت می¬کرد و می¬گفت: «خوشا به حال این شهدا» و کار را رها می کرد و به دنبال تشییع جنازه شهدا می¬رفت و در نماز جماعت¬ها شرکت می¬کرد و بسیار خالص و عاشق بود. در خانه به پدر مادرش کمک می کرد. در آخرین سفری که به مرخصی آمد گفت: «مادر جان چه صلاح می¬دانی که من شهید شوم». در یکی از نامه¬هایش - شش روز مانده به شهادتش - نوشته بود: «ای پدر و مادرم مرا حلال کنید: از ملک ادب حکم گذاران همه رفتند رو بار سفر بند که یاران همه رفتند این گرد شتابنده که در عرصه ی صحراست گوید چه نشستید که یاران همه رفتند.» به مادرش می گفت اگر شهید شدم شما اصلاً ناراحت نباشید و برای من گریه نکنید رابطه بسیار خوبی با والدین و دوستان و مردم داشت علاوه بر واجبات که برایش از اهمیت خاصی برخوردار بود اکثر مستحبات را بجا می آورد و در زمینه های اجتماعی و مذهبی به خصوص مجالس مذهبی و نمازهای جمعه و جماعات شرکت فعال داشتند.
تصاویر
زندگینامه
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.