شهید محمود کمالی

کد ایثارگری:
6531007
نام پدر:
حاجی علی اکبر
محل تولد:
ایران ، استان اصفهان ، شهرستان نجف آباد ،
تاریخ تولد:
۱۳۲۱/۱۱/۰۲
شغل:
معماروبنا و سنگ کار
تحصیلات:
زیر دیپلم
تاریخ شهادت:
۱۳۶۵/۱۰/۲۴
محل شهادت:
شلمچه
زندگینامه

تک پسر خانواده بود. تحصیلات خود را تا ابتدایی ادامه داد و پس از آن به کشاورزی و دامداری روی آورد. بیست و چهار ساله بود که ازدواج کرد. در دوران انقلاب، نوارهای سخنرانی امام را به دقت گوش می‌داد و دربارۀ کتاب‌ها و اعلامیه‌های ایشان با دوستانش به گفت و گو می‌نشست. در آستانۀ پیروزی انقلاب در بهمن 57 برای استقبال از ورود امام به میهن، راهیِ تهران شد. محمود مأمور انتظامات راه‌پیمایی‌ها در نجف‌آباد بود.
با شعله ور شدن جنگ، مدت سه ماه در سر پل ذهاب خدمت کرد. پس از آن به منظور نگهبانی از زندانیان، به زندان اوین اعزام شد؛ اما پس از سه ماه، عشق به جبهه او را راهی مناطق عملیاتی کرد. دو بار به شدت مجروح شد. یک بار از ناحیۀ پا ترکش خورد و موج انفجار از ناحیۀ سر و گوش‌هایش به او آسیب رساند. مرتبۀ دوم شیمیایی شد، تا آنجا که گوشت‌های پا و بدنش سوخته و از ناحیۀ چشم به‌ شدت آسیب دید. آن چنان آسیب دیده بود که حتی قادر به صحبت کردن نبود و مجبور شد برای درمان و استراحت راهی نجف‌آباد شود. آن طور که خودش تعریف می‌کرد، روزی یکی دو ساعت در ظرف شیر می‌خوابید تا بلکه دردش تسکین یابد. پس از چند روز، با چهره‌ای خندان راهی جبهه شد.
بعد از شهادت حاج جعفر یزدانی به سِمت فرماندهی گردان استحکامات مهندسی لشکر 8 نجف‌اشرف منصوب شد. سعی می‌کرد مثل شهید یزدانی خودش نیروهایی را که نیاز داشت به طور مستقیم از نجف‌آباد و روستاهای اطراف انتخاب کند و در این راستا بسیار موفق بود.
آن‌ها را جمع‌آوری کرده، سپس در لشکر برای‌شان پرونده تشکیل می‌داد. خود نیز برای رفتن به جبهه با هیچ ارگان خاصی اعزام نمی‌شد و همیشه می‌گفت: «نمی‌خواهم کسی بفهمد که من به جبهه می‌روم.» حتی دوست نداشت موقع رفتن، همسرش تا سرِ کوچه بدرقه‌اش کند که مبادا کسی متوجه رفتن ایشان شود.
خط مقدم جبهه و سنگرهای رزمندگان، حرمت خاصی داشت. حاج محمود کمالی همیشه با وضو در خط حاضر می‌شد و قداست
 
خط و سنگر را به خوبی رعایت می‌کرد، از طرفی وی با اینکه فرمانده گردان بود، مثل بقیۀ نیروها بیل به دست گرفته، سنگر می‌ساخت. سنگرهایی که شهید کمالی می‌ساخت، بزرگ و جادار بود. وقتی نیروها علت این کارش را می‌پرسیدند، می‌گفت: «سنگر باید طوری باشد که رزمندگان در آن راحت باشند و بتوانند ایستاده نمازهای خود را بخوانند.» او با اتمام هر سنگر، دو رکعت نماز در آن می‌خواند، بعد سراغ احداث سنگر بعدی می‌رفت.
اهمیت زیادی به نماز اول وقت می‌داد و سعی می‌کرد نمازش را به جماعت بخواند. کارهایش را به گونه‌ای تنظیم می‌کرد که موقع اذان، خانه باشد و پس از وضو به همراه فرزندانش برای اقامۀ نماز جماعت راهی مسجد جامع می‌شد. به دانستن احکام شرعی خیلی بها می‌داد و آن‌ها را یاد می‌گرفت. با وجود مصائب و مشکلات فراوان در زندگی‌اش هیچ‌گاه حاضر نمی‌شد رزق حرامی وارد زندگی‌اش شود و درخصوص مال حلال و حرام بسیار احتیاط می‌کرد.
به جنگ و اهداف مقدس آن بسیار پایبند بود و عقیده داشت که می‌بایست از زندگی دنیوی دست کشید. دنیا را فانی و محل گذر می‌دانست. صداقت در وجود پاکش موج می‌زد و از دروغ و تظاهر به دور بود. هیچ‌گاه از کار و تلاش خسته نمی‌شد و خستگی را خسته می‌کرد، چرا که خدمت در جبهه‌ها را حتی در شرایط سخت دوست می‌داشت و وظیفه می‌دانست.
اهل مطالعه و تفکر بود. به کتاب‌های مربوط به قیام امام حسین(ع) و شهید مطهری علاقۀ خاصی داشت. چه در جبهه و چه در خانه سعی می‌کرد با برگزاری جلسات، خود و دوستانش را با قرآن انس دهد. هر شب سورۀ واقعه را قرائت می‌کرد. آخرین بار که به مرخصی آمد، تمام روزها را روزه ‌گرفت. در بدترین و سخت‌ترین شرایط هم عنوان می‌کرد که ما به رضایت حق راضی هستیم. همیشه می‌گفت: «تا زمانی‌که خدا نخواهد، گلوله‌ای که قرار است به ما اصابت کند، به دست عراقی‌ها نمی‌سد و داخل تفنگ قرار نمی‌گیرد.» گاه در سنگرهای مهمات و اورژانس به فعالیت مشغول می‌شد. آرزویی جز تشرّف به خانۀ خدا و شهادت نداشت. در عملیات کربلای 5 در حال ساختن سنگر، بر اثر اصابت گلولۀ هواپیما به درجۀ شهادت رسید، آن هم پس از گذشت چهار ماه از سفر حج که قسمت او هم شد.

دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.