شهید امامویردی عزیزی فرزند خداویردی در دهم شهریور ماه سال 1344 در یک خانواده متدین و مذهبی و کشاورزدرروستای زیر زمین از توابع شهرستان مشگین شهر دیده به جهان گشود وی که یگانه پسر خانواده 8 نفری بود دوران خردسالی اش در زادگاهش سپری شد عشق به سالار شهیدان در چشمانش موج می زد پدرش از صبح تا شب بر روی زمین کشاورزی کار می کرد تا روزی حلال به دست آورد مال دنیا زیاد برایشان ارزش نداشت و مادرش سکینه خانم خانه را برای همسر و فرزندانش آماده می کرد تا محیط خانواده را آرامش ببخشد در همان دوران خردسالی از مکتب ذبیح الله رضایی قران را یاد گرفت فروتنی و ادب و گوش به فرمان پدر و مادر بودن و به تقلید از پدرش به رکوع و سجود رفتن ایشان را فرزندی برومند به بار آورده بود.جست و خیز کودکانه اش و هلهله پررمز و رازش در دوران خردسالی در کوچه های گلی روستا نشانی از نوع دوستی و پاک دامنی داشت . او در دامان خانواده پر مهر و محبت دوران طفولیّت و خردسالی را به خوبی و خوشی سپری کرد و سپس برای کسب علم و معرفت راهی مدرسه شد وی دوران ابتدایی را در زادگاهش سپری کرد و به دلیل نبود امکانات و مشکلات خانواده گی نتوانست ادامه تحصیل دهد و در کار کشاورزی یار و مدد کار پدر گشت او دلی پر رحم و چهره ای خندان داشت اخلاق و ادب و شجاعت را از خانواده خود آموخته بود. اوقات فراغت این بزرگوار در کار کردن بر روی زمین های کشاورزی می گذشت امّا به مسجد می رفت و چایی می ریخت تا در بین حاضران احسان کند صمیمیت و مهربانی از ویژگی های مورد توّجه امامویردی بود او دارای اراده ای قوی و محکم و صبری وافر و مقاومتی بی نظیر بود بردباری و صبوری در برابر همه مشکلات و کوشش و تلاش خستگی ناپذیر او در راه پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی موجب تعجب همگان بود . از همان دوران کودکی به همراه پدر در تظاهرات و راهپیمایی هایی که علیه رژیم بعثی شکل می گرفت شرکت می کرد همراه پدر به شهر می آمد و در صف اوّل تظاهرات قرار می گرفت شعار می داد و در روستا اعلامیه های امام را پخش می کرد و همه دوستان همسایگان را برای شرکت در تظاهرات دعوت می کرد و می گفت نباید در برابر دشمن کم بیاوریم نباید صحنه را خالی بگذارییم باید کشور را از دست ستمکاران نجات دهیم و از حق خودمان باید دفاع کنیم .سیزده ساله بود که انقلاب اسلامی به رهبری حضرت امام و با تلاشهای شبانه روزی مردم غیور ایران به پیروزی رسید بعد از پیروزی انقلاب اسلامی برای ادامه تلاشهای خود به عضویت پایگاه روستا در آمد و همچنان به تلاشهای خود ادامه داد. جوانی پاک و سالک بود شوخ طبع و جدی بود هر کاری که از دستش بر می آمد در حق دیگران انجام می داد حاکمیّت منطقی ،رک گویی و در عین حال تواضع و فروتنی و مهربانی با عفّت و حجب و حیاء آمیخته بود و هر وقت از کوچه می گذشت در نهایت تواضع احوال همگان را می پرسید و از حال همه با خبر می شد. با رسیدن به سن جوانی و بنا به درخواست پدر و مادر امامویردی در تاریخ 2/10/1362 در سن هیجده سالگی با دختری مومن و متدین و با حجاب به نام صغری نصیری ازدواج کرد و زندگیشان را با توکل به خدا و زیر سایه پدر و مادر و با دعاهای مادر برای خوشبخت شدن فرزندش شروع کردند و حاصل این ازدواج میمون یک دختر می باشد . همسرش می گوید ایشان با حیاءو متدین بودند موقع حرف زدن با کسی سرش را به پایین می انداخت موقع ازدواجمان در دستش حنا نگذاشت و گفت دوستانمان در جبهه ها شهید می شوند ما اینجا شادی کنیم تمام فکرش در جبهه بود حتی با اینکه تنها دخترش زهرا یک ماه بود که به دنیا آمده بود به دیدنش نیامد عشق به زن و فرزند او را از مجاهدت باز نداشت بزرگترین آرزویش شهادت بود توصیه می کرد ناراحت نشوید و امام را دعا کنید تا پیروز شوند. به همسرش چنین وصیت می کند اگر شهید شدم فرزندانم را با تربیت دینی و قرآنی و اسلامی پرورش بده و فرزندنم را رقیه وار و زینب گونه تربیت کن تا به انقلاب اسلامی خدمت کنند و وصیّت امام (ره) را همیشه در یاد داشته باشند و از تو می خواهم که همچون حضرت زینب (س) مقاوم باشی وصبور و پایدار باش ،حجا بت را رعایت کن . زمانی که امامویردی به سن سربازی رسید با علاقه و شوق هر چه تمام تر به حوزه نظام وظیفه مشگین شهر مراجعه و به خدمت مقدس سربازی از طریق ژاندارمری مشگین شهر اعزام شد و پس از اتمام دوران آموزش نظامی در منطقه جلدیان کردستان در نیروی انتظامی مشغول خدمت شد و در حین خدمت چندین بار با مزدوران خود فروش داخلی در گیر شد در همه عملیاتها شجاعتهای فراوانی از خود نشان می داد . بار ها با ضد انقلابیون جنگید امّا صحنه را برای آنها خالی نگذاشت . همسرش از زبان یکی از دوستان شهید امام وردی عزیزی نقل می کند در زمانی که اکبر علیزاده دوست امام وردی شهید شد ایشان خیلی ناراحت شدند قبل از درگیری دعای کمیل و توسل را زمزمه می کرد و اسلحه را بر می داشت و می گفت من چند نفر از آنها را خواهم کشت هر چه اصرار کرده بودند ایشان قبول نکرده بود .
زندگینامه
خاطره
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.