تا سال چهارم ابتدایی به تحصیل ادامه داد و به علت نداشتن استطاعت مالی نتوانست به تحصیلات خود ادامه دهد و با وجود داشتن استعداد زیاد و علاقه¬ی وافری که جهت فراگیری علم و دانش داشت مجبور به ترک تحصیل شد. در سن 14 الی 15 سالگی اقدام به ازدواج نمود. با توجه به گرفتاری زیادی که در زندگی داشت بخاطر حفاظت از دین مقدس اسلام و حفظ مرز و بوم کشور اسلامی مشتاقانه به خدمت اعزام گردید و پس از اینکه دوره ی آموزش نظامی را در پادگان گذراند در یک شب عید بود که با حال و هوای عرفانی و متفاوت با گذشته در حالی که لباس رزم بر تن داشت به مرخصی آمد همیشه و در همه جا لباس رزم می پوشید حتی در خانه با کفش های نظامی که بند¬های آن را محکم بسته بود رفت و آمد می کرد در پایان مرخصی خود که آماده¬ی بازگشت می شد به همسر و فرزندان خود گفته بود که من دیگر باز نمی گردم و به همسر خود سفارش می¬کند که اگر شهید شدم موقعی که به گلزار شهدا آمدی با بچه هایم بیا. به پدرش نیز در آخرین وداع می گوید: «من دیگر به سمیرم بر نمی گردم فرزندانم را دست تو می سپارم» وقتی که عازم سفر می گردد یک اسکناس صد ریالی به عنوان یادبود به خانواده¬اش می¬دهد و در جبهه قبل از شهادتش لیست بدهکاری¬های خود را تهیه می¬کند و به همسنگرش می سپارد و می¬گوید: «نامه را به خانه¬ی ما ببر». پیش از شهادتش مبلغ پنج هزار ریال پولی که پدرش برایش فرستاده بوده به همسنگر خود می دهد و سفارش می کند که من شهید می¬شوم و نیازی به این پول ندارم پول را به خانواده ام برسان تا خرج فرزندانم بکنند.
زندگینامه
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.