هنوز افتخار شهر نجفآباد است. همیشه جزء اولینها بود. کسی بود که قبل از پیروزی انقلاب و در خفقان جامعه، عکس امام خمینی را در سالن مدرسه نصب کرد و هنرجویان را تشویق میکرد تا در تظاهرات شرکت کنند. در همان دورۀ دبیرستان با انقلاب و امام خمینی آشنا شد. با دوستانش وارد فعالیتهای سیاسی شد و مخفیانه اعلامیهها و شبنامهها را پخش میکرد، در کنار آن از جلسههای قرآن غافل نماند و از محضر اساتیدی همچون آیتالله ایزدی بهره برد. هم مدرسه میرفت و هم کار میکرد، دلش نمیخواست مخارج تحصیلش به دوش کسی باشد.
او جزء بنیانگذاران کمیتۀ انقلاب اسلامی نجفآباد بود. با تشکیل سپاه پاسداران در اوایل سال 1358 وارد آن نهاد شد. با هوش و ذکاوتی که داشت، دورۀ آموزشی را ظرف دو هفته آموخت و به عنوان مربی به آموزش روی آورد، همچنین مسئولیت اردوهای تابستانی برای بسیجیان اهل سنت بلوچستان را برعهده گرفت.
با شروع جنگ، اولین حضورش در جبهه، منطقۀ سر پل ذهاب بود. با شجاعتی خاص به شناسایی میرفت و مخفیانه در بین سنگرهای دشمن تردد میکرد. از ابتکارهای دیگرش ایجاد ارتباط با ارتش بود و سعی در رفع اختلاف بین ارتش و سپاه داشت که این عمل ایشان بسیار مؤثر بود. در س رپل ذهاب در انتقال مجروحان، غذارسانی و... انجام وظیفه میکرد.
در عملیات فتحالمبین، اولین مسئول اعزام نیرو در تیپ نجفاشرف بود. با ابتکار خود برای اولین بار برای بسیجیان تشکیل پرونده داد تا سوابق آنان باقی بماند. حین مأموریت در این عملیات، با موتور سیکلت تصادف کرد و با وجود مصدومیت پا، در عملیات باقی ماند.
در حالی که خودش مسئولیت تبلیغی نداشت، هر جای جبهه روحانی میدید، وی را برای اقامۀ نماز جماعت و بیان احکام اسلام نزد برادران بسیجی و رزمنده میآورد. به امر به معروف و نهی از منکر مقیّد بود و میگفت: «مبارزه با منکرات را در جبهۀ درونی هم
باید داشت که جبههای پر خطر است.» در ابتکار، آیندهنگری و شجاعت، نمونه بود. بیآنکه درجه و پست و مقام برایش مهم باشد، با شجاعت تمام با لبی خندان به استقبال خطر میرفت. اعتماد به نفس یکی از رموز موفقیتش در زندگی بود. در حفظ اسرار و رازداری نمونه بود و اسرار جنگ و سپاه را حتی برای نزدیکترین دوستانش بازگو نمیکرد. زندگی خیلی ساده و بیآلایشی داشت، از جمله: مراسم عروسیاش که خیلی ساده برگزار کرد. در برابر نابهسامانیهای اجتماعی از خود واکنش نشان میداد. در جریان ائتلاف منافقان با بنیصدر و لیبرالیسم حاکم بر جامعه واکنش نشان میداد و از حریم روحانیت و ولایت دفاع میکرد و تا افراد را متنبه نمیساخت، دست بردار نبود. عقیده و ایمان راسخی داشت. در مسائل و مشکلات، همیشه به ائمه متوسل میشد و دستورات قرآن و ائمه هدی سرلوحۀ اعمالش بود.
در فرازی از وصیت ماندگارش میخوانیم: «شهادت لیاقت میخواهد، رهرو حسینشدن لیاقت میخواهد و خیلی مشکل است. باید با مشکلات راه دست و پنجه نرم کرد تا بتوان رهرو حسین شد.»
در سال 1361 به کردستان رفت. یک سال در قرارگاه حمزه سیدالشهدا در قسمت اطلاعات عملیات، مشغول به خدمت شد و مأموریت خود را با قدرت و سرعت و تمام توانش انجام میداد. به همراه خانوادهاش دو سال در ارومیه زندگی کرد. لیاقت و کاردانی خود را در کردستان نشان داد. کردستان برای شهید سعیدفر جبهۀ نبرد کفر و ایمان و مکتب عشق و ایثار بود.
آذر ماه 1365 راهی جبهههای جنوب کشور شد. در عملیات کربلای5 سِمت جانشینی معاونت اطلاعات قرارگاه نجف را بر عهده داشت. زمانی که همراه سردار شهید غلامرضا صالحی برای بازدید از خط مقدم رفته بودند، براثر اصابت ترکش به سرش، در منطقۀ عملیاتی شلمچه به جمع شهدا پیوست.
زندگینامه
وصیت نامه
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.