ایشان فردی ساده و خوش اخلاق بود. اولین کسی بود که در سال 1356 در خانواده ما انقلابی شد و در راهپیمائی ها شرکت می¬کرد. در سالی که صنایع فولاد را بمباران کردند در آنجا بود و بر اثر بمباران چند روز مریض بود. با بیشتر مردم دوست بود. نماز خوان و خیلی سر به زیر بود. در ماه مبارک رمضان ظهر و شب به مسجد می¬رفت و به نماز و روزه و صدقه دادن خیلی اهمیت می¬داد. یکی از همرزمان شهید نقل می¬کند روزی که قرار بود نیروها اعزام شوند فرمانده ی پادگان رو به سربازان کرد و گفت: «چه کسی داوطلب است که به کردستان اعزام گردد؟». شهریار و من دستانمان را بلند کردیم. او پسری شوخ طبع و خیلی زرنگ بود به دوستان محبت زیادی می¬کرد، سربازان می¬گفتند خوشا به حال کسی که با شهریار در یک گروهان باشد چرا که او نمی¬گذاشت بچه¬ها غصه بخورند و با مزاح کردن بچه¬ها را می¬خنداند. فراموش نمی¬کنم در منطقه که بودیم یک روز من بیمار شدم و چند روزی نتوانستم انجام وظیفه نمایم که شهریار به جای من نگهبانی می¬داد و مرا شرمنده می¬کرد او خیلی از خود گذشتگی داشت. یادم نمی رود در منطقه یکی از سربازان ساکن تهران بود در نامه¬ای که به دستش رسید گفته بودند که پدرش بیمار است شهریار مثل همیشه پیشقدم شد و به او گفت ناراحت نباش من به جای تو انجام وظیفه می¬کنم و تو به مرخصی برو. پدر شهید می¬گوید: هرگاه او را دعوا یا سرزنش می¬کردم قبول می¬کرد و سریعاً محل را ترک می کرد و هیچگاه روی حرف من حرف نمی زد و همیشه احترام بزرگترها را داشت. او عکس¬های زیادی از خودش گرفت وقتی به او می¬گفتیم چرا اینقدر عکس می¬گیری می¬گفت پدر جان اینها یادگاری است ممکن است روزی برسد که دیگر من در بین شما نباشم. او بسیار مهمان نوازی می¬کرد هرگاه مهمانی به خانه¬ی ما می¬آمد سر از پا نمی شناخت و مفصلاً از او پذیرایی می کرد.آن روزها که شهید می¬آوردند به تشییع جنازه¬ی شهدا می¬رفت و خیلی ناراحت بود و غصه می¬خورد به او می¬گفتم: «چرا اینقدر ناراحتی؟» می¬گفت: «این شهدا هم مثل من بودند من هم باید به جبهه بروم». مادر شهید می¬گوید: «شهریار علاوه بر کارهای مربوط به دامپروری، در کارهای منزل به من هم کمک می¬کرد هرگاه کاری را به او محول می¬کردم به نحو خوبی آن کار را انجام می داد. موقع رسیدن عید نوروز ما اغلب خانه تکانی می¬کردیم شهریار به کمک ما می شتافت و از فرزندان برادرش که کوچک بودند نگه داری و مراقبت می¬نمود. هنوز مهر و محبت و از خود گذشتگی او فراموش نشده است و زبانزد خاص و عام است. کسی از دست او ناراحت نبود و آزار او به هیچ کس نرسید». پدر شهید می گفت: «آخرین باری که به مرخصی آمد طور دیگری بود خیلی فرق داشت به او گفتم شهریار چی شده؟ گفت چیزی نیست ولی ممکن است که من دیگر برنگردم گفتم چی می¬گویی صلوات بفرست گفت پدرجان به من الهام شده که این بار شهید می شوم».
تصاویر
زندگینامه
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.