بهار سال 1343 نوزادی در روستای بریس از توابع اردبیل در خانواد ه ای هشت نفره متولد شد او سومین فرزند خانواده بود پدرش غفار با شغل آزاد و مادرش با خانه داری زحمات زیادی را در تربیت فرزندان خود متحمل شدند لحظه تولد نوزاد(شهید) مادرش تنها بود چون پدر و مادرش در اردبیل ساکن بودند تنها کسی که در آن لحظات سخت در کنار مادر شهید بود دختر عمویش بود که از او پرستاری می کرد(چون ساکن در روستای بریس بود).کبری عباس خانی بریس مادر شهید میگوید: عموی پدرم نام او را از قرآن در آورد و پدر بزرگش اسم نوزاد را در گوشش خواند. و چه نیکو معنا بخشید به نامی که از اسما الله است و راه شهید کربلا علی اکبر را ادامه داد. از کودکی دوست داشتنی و تپل بود و بچه سالم وسلامت بود. پنچ یا شش ساله بود (شهید) که به اردبیل نقل مکان کردیم وضع مالی خانواده شهید متوسط (خوب) بود در زمانی که در روستا بودند به دامداری و کشاورزی مشغول بودند و فرزندان هم به پدر و مادرشان کمک می کردند قبل از این که دو ران تحصیلی و مدرسه رفتن اکبر فرا رسید او به کلاس قرآن رفته بود و از همان بچگی با قرآن مانوس شده بود او (شهید) روز به روز بزرگ وبزرگتر می شد و چون خانواده اش قبل از آمدن به اردبیل در روستا به دامداری و کشاورزی مشغول بودند بنابر این او هم به همراه دیگر برادرانش گاو و گوسفندان را به چرا می برد. و وقتی در دوران کودکی به اردبیل نقل مکان کردند در بزرگراه شهدا (سه راه نیروگاه) ساکن شدند (منزل فعلی شان ) رفته رفته وضعیت خانواده رو به بهبودی می رفت و پدرش به شغل ماهیگیری و ماخی فروشی می پرداخت. حتی وقتی خانواده شهید به اردبیل نیز آمده بودند باز هم دامداری می کردند و گاو و گوسفند داشتند و چدر برای کسب روزی به دریا می رفت و ماهیگیری می کرد اما مدتی که سپری شد یعنی حدود سال1352 خانواده کار گاه فرشبافی دایر کردند و اکثر اعضای خانواده با همکاری هم در آن کارگاه کار می کردند شهید جعفری زاده از همان اول (کودکی) کمک حال خانواده بود و روزها در کارگاه فرش کار می کرد وشبها به صورت شبانه در مدرسه تحصیل می کرد او تحصیلات مقدملتی خود را در دبستان رشدیه اردبیل در سال 1350 به صورت شبانه آغاز کرد و وضعیت تحصیلی او هم متوسط بود طوری تربیت شده بود که مانند سایر اعضای خانواده ساعت هشت شب همه در منزل جمع می شدند و تا دیروقت کسی بیرون از خانه نمی ماند.او(شهید) از همان روز اول خودش به دبستان رفت و در امور تحصیلی از برادرش که دو سال از او بزرگتر بود کمک میگرفت چون نه پدر ونه مادرش سواد نداشتند بنابراین تنها کسی که در درسها به او کمک می کرد برادر بزرگش(دو سال بزرگتر از شهید) بود. چندان با دوست رفت و آمد نمی کرد چون پدرش اجازه نمی داد که بچه هایش زیاد با دوستان ارتباط داشته باشند لذا همبازی و دوستان او(شهید) برادران خود بود و در زمان اوقات فراغت هم در کار گاه فرش سپری می شد در بافتن فرش استاد بود و در امد خانواده اش نیز از آنجا تامین می شد. به دلیل در مخارج خانواده کمکی باشد تا مقطع ابتدایی تحصیل کرد و بعد از آن ترک تحصیل نمود. رفته رفته که اکبر(شهید) بزرگتر می شد و به دوران نوجوانی و جوانی می رسید وضعیت مالی خانواده اش نیز بهتر می شد و منزل نیز مال خودشان بود. در زمان انقلاب چون نوجوانی 14 ساله بیش نبود پدرش اجازه نمی داد در راهپیمائیها شرکت کند و گاه گاهی او یواشکی در راهپیمائی شرکت می کرد. مادر شهید در ذکر خاطره ای در این خصوص می گوید: در زمان انقلاب یک روز اکبر در راهپیمائی شرکت کرده بود به همراه انقلابیان وارد حمام صمیمی اردبیل شده و آنجا را غارت کرده بودند او هو نوجوان بود یک صابون برداشته و با خود به خانه آورده بود پدرش وقتی جریان را فهمید خیلی عصبانی شد و صابون را بیرون پرت کرد. مادر شهید نقل می کند اوایل در محله ما مسجد نبود بعد از چند سال که اهل محل شروع به ساختن مسجد کردند بچه های من علی الخصوص اکبر هم می رفت در ساختن مسجد کمک می کرد (هم مالی هم جانی) بعد از درست شدن مسجد او اغلب به آنجا می رفت و می توان گفت اوقات بیکاری دوران نوجوانی و جوانیش در کارگاه فرش بافی و یا در مسجد سپری می شد. مادرش چنین ادامه می دهد اخلاق و رفتار اکبر فوق العاده بود مهربان و خوش رفتار بود وقتی برایش یک عدد تخم مرغ نیمرو می کردی اگر برادرهای کوچکترش به خانه می آمدند فورا نیمرو را از جلوی خود برداشته به آنها تعارف می کرد او(شهید) در کارهای خانه خیلی به من (مادر) کمک میکرد. رفتار و برخورد او با همسایه ها خیلی خوب و صمیمی بود هم چنین با فامیل و خویشاوندان نیز مهربان ونیکو رفتار بود در کارگاه فرشبافی که دایر کرده بودیم او استاد کار بود و اغلب دختران در آنجا مشغول به کار بودند اما او به قدری شریف و چشم پاک بود که حتی به صورت کار گرها (زنها و دخترها) هم نگاه نمی کرد اگر از کسانی که او را می شناختند و یا با او کار کرده بودند بپرسید همه او را وصف می کنند و از نیکیها و اخلاقش می گویند از کودکی اهل دوست بازی و رفاقت نبود و بعدها هم همانگونه اهل کار و تلاش بود و کسی ندید که با دوست یا رفیقی به تفریح بپردازد. احترام ویژه ای به بزرگترها علی الخصوص مادربزرگ وپدربزرگ وپدرومادر خودمی گذاشت. اکبر (شهید ) هفده ساله بود که درسال 1360 پدرش را ازدست دادوتنها حامی آنها مادر جوانشان که درسی وپنج سالگی بیوه شده بود. مادرش می گوید: بعد از فوت شوهرم اکبر(شهید ) خیلی هوای مرا داشت وراضی نمی شد که حتی سرمن درد کند یک روز عمویش به او (شهید ) گفته بود چون مادرت جوان است اگردلش خواست که ازخانه برود (شوهرکند ) به خواهرم (عمه شهید ) می گویم بیاید واز شما نگهداری کند شهید با شنیدن آن حرف خیلی ناراحت شده بود وبه عمویش جواب داده بود که ما، مادرمان را ازخانه بیرون نمی کنیم. وعمه مان بیاید وازما نگهداری کند بعد ازاین دیگر هرگز عمویش چنین حرفی را تکرار نکردومن ماندم وفرزندانم را بزرگ کردم. شهید به صورت داوطلبانه ازارتش به خدمت سربازی اعزام شده بود وقتی پسرخاله اش درجبهه زخمی شده بود اکبر به دیدار او رفته وبه او گفته بود من هم به زودی به جبهه خواهم رفت وبعد ازآن، موضوع ر ادرخانه مطرح کرد وگفت می خواهم به خدمت سربازی بروم درآن دوران خانواده او مشکل خاصی نداشت وفقط کمی وضع مالی شان بعد ازفوت پدر خانواده ضعیف ترشده بود ووقتی هم اکبرشهید شد هرچه درکارگاه فرشبافی داشتیم فروختیم ومدتی با آن امرارمعاش کردیم وبعد ها هم حقوق بنیادشهید تنها منبعی بود که با آن امرا معاش می کردیم (اززبان مادرشهید ) درمورد خواسته ها وآرزوهایش با کسی حرف نزده بود شاید هم ازدواج بزرگترین آرزوی او بود. قبل ازسربازی اش وقتی پسرخاله اش درجبهه مجروح شد اکبربعد ازدیدن اومثل این که خونش به جوش بیاید آمد وگفت مادرمن هم باید بهجبهه بروم اگر شهید شدم که چه بهتر وگرنه که قسمتم نبوده وبرمی گردم.کاراودرجبهه نگهبانی بود. مادرشهید: جز ادب واحترام چیزی ازاو ندیدیم درجبهه بیشتر با تبریزی ها افتاده بود وچون اصلیت پدرش ازارومیه بود وقتی ازجبهه به مرخصی می آمد می گفت: مادروقتی خدمتم تمام شد می آیم وشما را پیش اقوام پدرمی برم که قسمت نشد.یکی ازخصوصیات بارز اخلاقی شهید این بود که خیلی سربه زیر وآرام بود حتی وقتی کسی ازمقابلش رد می شد سرش را بلند نمی کرد تا به او نگاه کند.هرسه ماه یکباربه مرخصی می آمد ووقتی می آمد می گفت مادرجان تنها من نیستم که به جبهه رفته ام خیلی ها هستند اگرقسمتم شود که دراین راه دین جان خود را فدا می کنم وقتی آن حرفها را میزد من (مادر) گریه می کردم اومیگفت مادرچرا گریه می کنی خدا بزرگ است قسمت هرچه باشد همان خواهد شد.چندماه قبل ازاینکه به خدمت سربازی برود با دختر خاله اش نامزد کرده وسپس به خدمت می رود وقتی که نامزدکرد خودشهمه چیز حتی برنج عروسی را خریده بود وبنابراین بوده که وقتی خدمتش تمام شد عروسی کند اما چون شهید شد نامزدش را یکی ازبرادرانش به نام اژدر برداشت وعروسی کرد. مادرشهیدمی گوید: درسال 1362 وقتی نوزده ساله بود من وعمه وخواهرزاده اش را به زیارت مشهد مقدس برده بود به مدت 15 روزدرآنجا ماندیم چند ماه بعد ازبرگشتن ازمشهد با دخترخاله اش نامزد کرد. او درسال 1364 وقتی به خدمت سربازی اعزام شد به منطقه ی سردشت افتاد وازآنجا او را به منطقه ی عملیاتی حاج عمران فرستاده بودند تنهاسه چهارماه ازخدمتش مانده بود که دراثر بمب شیمیایی درهمان محل (حاج عمران ) شهید شد درزمان دفن برادرش دیده بود که خون درپشت سرش لخته شده بود. مادرشهید ومی گوید: آن زمان که میخواستم اکبر رانامزد کنم خواهرم دردهات زندگی می کرد وما برای خواستگاری ازدخترخواهرم (دخترخاله شهید ) به ده رفتیم وآنها هم بله را گفتند وبه این ترتیب زهرا واکبر نامزد شدند. وقتی خبر شهادت اکبرآمد من برای عروسم عیدی برده بودم درخانه خواهردرروستا بودم حال عجیبی داشتم شب اصلا" نمیتوانستم بخوابم به خواهرم گفتم که انگار خان وآتش دررختخوابم ریخته اند. نمی توانم بخوابم خواهرم گفت: ای خواهر بهترین وراحت ترین لحاف وتشک را برای تو انداخته ام چطور نمی توانی بخوابی من به خواهرم گفتم دلم شورمیزند احساس می کنم اکبر شهید شده خواهرم گفت ترا خدا این حرفها را نزن، وقتی خوابم برد (مادر ) درخواب دیدم اکبرآمده به خانه خودمان وبرمی گردد دوباره سراسیمه بلند شدم وبازهم به خواهرم گفتم مطمئنم که اکبر شهید شده خواهرم پرسید چطورفهمیدی گفتم اکبر را آوردند اردبیل و... صبح برادرم آمد وبه من (مادر) گفت خواهر پای پسرم شکسته آمدم ترا با خود ببرم من به برادرم گفتم پای پسر تو شکسته چرا دنبال من آمده ای؟ من خودم می دانم اکبرشهید شده دیدم برادرم صورتش ر ابرگردانده وگریه میکند با ماشین همسایه آمدیم اردبیل ومن درهمان روزشهادتش را فهمیدم حتی آن لحظه ای که تیرخورده بود به من (مادر ) الهام شد بعد از شهادتش هم خیلی او را درخواب دیده ام. بعد ازشهادتش نامزد اکبر با برادرش اژدر ازدواج کرد موقع وضع حمل زهرا (عروسم ) دخترم (خواهرشهید ) او را به زایشگاه برد من (مادر) درخانه تنها بودم چرتم گرفته بود درخواب دیدم که اکبرآمده ومی گوید مادرجان زهرا وضع حمل کرد ودختر به دنیا آورد من هراسان ازخواب پریدم وتلفن کردم زایشگاه وبا دخترم صحبت کردم وگفتم چه خبر زهرا فارغ شد ودختر به دنیا آورد، دخترم گفت نه هنوز بچه به دنیا نیامده گفتم بچه زهرا دختر است. وقتی بچه به دنیا آمده بود دخترم غروب به خانه آمد وبه من گفت مادرترا به خدا ازکجا متوجه شدی بچه ی زهرا دختر است گفتم اکبر به خوابم آمد وگفت که زهرا دختر به دنیا آورده من هم گفتم خوب قدم نورسیده مبارک گفت مادر اوکه بچه ی من نیست. بچه اژدر است من آن روزخیلی گریه کردم (مادر) پسر بزرگم آمد وعلت گریه ام را جویا شد گفتم اکبربه خوابم آمد وبه من این طورگفت پسرم گفت مادر اشتباه کردیم که زهرا را برایاژدر گرفتیم حدود دو سال بعد از شهادت اکبر زهرا (نامزد اکبر) واژدر (برادر اکبر) با هم ازوداج کردند. مادرشهید: یکسال بعد از شهادت اکبر ماموران بنیادشهید یک ساک متعلق به اکبر که قسمتی از آن هم سوخته بود به ما تحویل دادند درداخل آن لباسهای شهید ومبلغ 1600 تومان پول بود.من (مادر)آن پول را برداشتم ومقدار هم ازحقوق ماهیانه ای که ازطرف بنیاد شهید به ما میدادند روی آن گذاشتم وبرای منبر مسجد محله مان یک فرش خریدم که آن فرش هنوزهم موجود است وازهرکس که بپرسید می گویند مال شهید اکر جعفری زاده است. واو خود درمنبر عرش الهی درجایی که هزاران هزار ملائک دراطرافش نگهبانی می دهند روی فرش زمردین برای بالای منبرنشسته ونظاره گر اعمال خاکیان است که آنها که خون را درراه دین واسلام وحفظ وحراست ازوطن فدا کردند ورفتند واین گونه آرامش وراحتی را برای ما فراهم کردند چگونه پاسدارخون شهدا هستیم. ونخواهیم گذاشت که هیچ دشمنی فکر تجاوز وتعدی به خاک میهن مارا درسربپروراند تا شاید به این ترتیب شرمنده خون شهدا نباشیم. شهید اکبر جعفری زاده برسین بعد ازبیست وسه سال عمرگرانمایه سرانجام درحال خدمت سربازی درحالی که فقط چندماه به ترخیص اومانده بود درسال 1366 درمنطقه عملیاتی حاج عمران از پشت سرگلوله خورده بود دراثر بمب شیمیایی شربت شهادت را نوش کرد ودرگلزار علی آباد اردبیل درمنزلگاه ابدیش آرمید.
تصاویر
زندگینامه
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.