فرازی از زندگینامه شهید از زبان مادرش: مجید فرزند چهارم من بود که در زمستان سال 1346 در شب یلدا چشم به دنیا گشود. مجید برایمان خیلی خوش قدم بود او نسبت به دیگر بچه هایم خیلی مهربان تر و زرنگ تر بود قد بلند و چهره ای زیبا داشت. کلاس پنجم ابتدایی بود که انقلاب شد پدرش در همان زمان ورشکسته شد و مجید برای کمک به پدر درس را رها کرد و در کارخانه ریسندگی در شهرضا به مدت پنج سال مشغول به کار شد. مجید اهل دروغ و غیبت نبود همیشه صداقت در نگاهش موج می زد از کودکی شروع به خواندن نماز کرد و روزه هایش را از سیزده، چهارده سالگی به طور کامل می گرفت. سال 1363 به خدمت سربازی اعزام شد نخست در زندان قوچان خدمت کرد و بعد از هفت ماه به همراه بیست نفر از هم خدمتی هایش داوطلبانه به منطقه مهران اعزام شد بار آخری که می خواست به جبهه برود بر خلاف همیشه که تا گاراژ بدرقه اش می کردم وقتی تا دم در خانه رسیدم روبرویم ایستاد و گره ی روسریم را که زیر گلویم بسته بودم گرفت و با خنده به من گفت: «من را می بینی؟ دیگر نمی بینی! یک وقت به خاطر من گریه نکنی» از من حلالیت گرفت و من شروع به گریه کردن نمودم وقتی اشکهایم را دید گفت: «مادر گریه نکن اگر این دفعه برگشتم می روم و زن می¬گیرم» او خدا حافظی کرد و اجازه نداد دیگر او را بدرقه کنم. مجید روز یازدهم تیرماه سال 1364 به شهادت رسید و در بیست و هشتم تیرماه همان سال مصادف با تولد امام رضا (ع) مراسم خاکسپاری او برگزار شد. همان روز که شهید شده بود من خواب دیدم که دم در خانه مان تفت یک شهید را نصب می کنند ناگهان از خواب بیدار شدم آن زمان هنوز از شهادت مجید آگاه نشده بودیم و من گفتم: «مجید شهید شده است بخدا الآن مجید شهید شده است» که همه به من گفتند تو خیالاتی شده¬ای...
تصاویر
زندگینامه
اسناد
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.