شهید مالک اسدی

کد ایثارگری:
6502175
نام پدر:
نصرت
محل تولد:
ایران ، استان اردبیل ، شهرستان مشکین شهر ،
تاریخ تولد:
۱۳۴۵/۰۶/۰۱
شغل:
سرباز
تحصیلات:
زیر دیپلم
تاریخ شهادت:
۱۳۶۵/۰۴/۱۳
محل شهادت:
آذربایجان غربی - نقده -پاسكاه دواب
زندگینامه

زندگی نامه شهید مالک اســـــدی؛ شهید مالک اسدی فرزند نصرت در هفده شهریور ماه سال یکهزار سیصدوچهل در روستای مشیران از توابع شهرستان مشکین شهر از مادری به نام بادام اسدیان پا به عرصه گیتی نهاد. شهید در خانواده 12 نفر(9پسر،1دختر) که ایشان سومین فرزند خانواده محسوب می شد رشد و پرورش نمود. برادر شهیدآقای تیمور اسدی می گوید: شش ماه بعد از شهادت شهید پدرم نتوانست فراق شهید را تحمل کند و در اثر سکته قلبی دار فانی را وداع گفتند و مادرم که شهید را بیش از همه مه دوست می داشتند بعد از سالگرد ایشان نیز نتوانستند فراق شهید و پدرم را تحمل کنند ایشان هم مانند پدرم سکته قلبی کردند و به جهان ابدی شتافتند. برادر شهید از دوران تولد و خردسالی شهید می گوید: وضعیت اقتصادیمان قبل و بعد از تولد شهید در حد متوسط بود و پدرم از طریق کشاورزی و با پرورش چند رأس گوسفند در روستای مشیران مشکین شهر امرار و معاش می کردند و اهالی روستا احترام خاصی به خانواده ما قائل بودند که پدرم هم یکی از ریش سفیدان روستا محسوب می شدند و به دلیل عدم وجود مهد کودک و مکتب خانه در روستا پدرم نتوانست هیچ کدام از اعضای خانواده را برای ارتکا علم و ادب در این جور مکانها ثبت نام کنند. خاطره : به دلیل اینکه شهید پسر ارشد خانواده بودند از سن خردسالی به همراه پدرم در زمین کشاورزی کار می کردند و به خاطر اینکه شهید قوی هیکل و قد بلند بودند مادرم هر چند یک روز برای شخص شهید اسفند دود می کرد شهید به قدری کاری بودند که پدرم بره های گوسفند را به او می سپردند و خود به خانه باز می گشتند و به همین خاطر کمتر با بچه های روستا افت و خیز داشتند. برادر شهید از دوران کودکی و نوجوانی شهید چنین بیان می کند: وضعیت اقتصادیمان در دوران کودکی شهید در حد متوسط بود و در سن 7 سالگی در مدرسه ابتدائی روستای مشیران ثبت نام کردند وضعیت تحصیلی شهید نسبتاً خوب بود ولی متاسفانه به دلیل نبود کلاس بالاتر بعد از دوم ابتدائی در روستای مشیران شهید مجبوربه ترک تحصیل شدند که بعد از آن همراه پدرم تمام روز یا در زمین کشاورزی کار می کردند و یا اینکه مشغول به پرورش احشام می شدند تمام بچه های روستا به خاطر خوشرو و خوش اخلاقی شهید خیلی زود با شهید دوست می شدند شهید اوقات فراغت خود را با هم سن و سالهایش در باغمان به بازی و شادمانی می پرداختند و به خاطر اینکه شهید صدایش خیلی خوب بود همیشه در جمع دوستان و آشنایان به خواندن آهنگهای محلی (آذری) می پرداختند . خاطره: به خاطر اینکه وضعیت مالی پدرم در حدی نبود که بتواند علاوه بر اینکه خرج و مخارج خانواده را تأمین کند هزینه تحصیلی ما را نیز بپردازد به همین دلیل شهید در سن 14 سالگی به همراه چند تن از جوانان روستا به تهران رفتند تا با کار کردن بتواند باری از دوش پدرم بردارد و قبل از رفتن به ما(برادرها) گفتند: تا جایی که می توانید ادامه تحصیل دهید و نگران خرج و مخارج زندگی و تحصیل نباشید و هر ماه در حدود 800 الی 1000 تومان از طریق پست به مشکین شهر می فرستاد و پدرم اولین روز هر ماه مثل کارمند آن مبلغ را از اداره پست دریافت می کردند.) رابطه شهید با پدرم و مادرم به قدری خوب و صمیمی بود که بعد از 6 ماه از شهادت ایشان پدرم نتوانست فراق دوری پسرش را تحمل کند و در اثر سکته قلبی دار فانی را وداع گفت ، مادرم هم نیز بعد از سالگرد پدرم چشم از جهان هستی فرو بست ، اخلاق و رفتار شهید از دیگر اعضای خانواده و کودکان روستا ایشان را متمایز ساخته بود و به تمامی اهالی روستا از کوچک به بزرگ احترام قائل بودند در کارهای همسایگان و خویشاوندان کمک می کردند و آنها نیز شهید را به خاطر اخلاق و کردار پسندیده اش الگو و اسوه خود و خانواده هایشان قرار داده بودند و با جوانان صالح و امین دوست صمیمی می شدند شهید بیش از همه به والدین خود احترام می گذاشتند و آنها را بیشتر دوست می داشتند شهید در دوران انقلاب اسلامی ههم پای با مردم شریف تهران در تظاهرات و راهپیمائیهای علیه رژیم طاغوت شرکت می کردند و شبها نیز در جلسات مخفیانه علیه شاه حضور پیدا می کردند. خاطره دوست صمیمی شهید آقای شفیعی می گفت : ما در دوران انقلاب اسلامی همراه شهید به آسفالت کاری پشت بام منازل تهران مشغول بودیم و آن روزها انقلاب به اوج رسیده بود و اکثر مردم شهر به خیابانها ریخته بودند و نیروهای ساواک وحشیانه به مردم بی دفاع حمله ور می شدند در این هنگام تعدادی از نیروهای ساواک اسلحه به دست به سوی ما می آمدند تا ما را بازداشت کنند وقتی شهید دیدند که اگر بازداشت شویم زیر شکنجه های نیروی ساواک خواهیم مرد یک دفعه ظرف قیر جوشان را برداشتند و به سوی آنها حمله ور شدند نیروهای ساواک از این عکس العمل شهید سخت شوکه شده بودند پا به فرار گذاشتند وقتی آنها از منطقه دور شدند ما نیز کار را تعطیل کردیم و به خیل عظیم تظاهرات مردمی پیوستیم و تا روز پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی در صحنه حضور فال داشتیم. برادر شهید از دوران جوانی شهید چنین می گوید: شهید در این دوران با کسانی افت و خیز داشتند که عاشق امام و جبهه بودند و اوقات فراغتش را در پایگاه های مقاومت تهران می گذراندند به دلیل اینکه شهید از سن 14 سالگی رو پای خود ایستاده بودند در برابر مشکلات زندگی صبور و هم چون کوه استوار بودند شهید 3 نوبت به مدت 6 ماه از طریق بسیج تهران بدون آنکه ما خبر داشته باشیم به جبهه اعزام شده بودند و بعد به صورت داوطلب از طریق ژاندارمری سابق به جبهه اعزام شدند تنها آرزوی شهید شرکت کردن در جبهه و پیروزی رزمندگان اسلام در برابر نیروهای کفر بود و بزرگترین آرزویش رسیدن به درجه رفیع شهادت بود. خاطره: دوست شهید می گفت : زمانی که صدام کافر و جنایتکار جنگ را بر کشور ما تحمیل کردند ما هنوز همراه شهید در تهران مشغول به کار بودیم یک روز شهید به ما گفتند من (شهید) تصمیم گرفته از طریق بسیج به جبهه اعزام شوی شهید در جواب چنین گفتند : خانواده ام خبر ندارد و شما نباید در این باره حرفی بزنید و اگر کسی سراغم را گرفت می گوئید چند ساعت پیش اینجا بود صبر کنید خواهد آمد و با این کلک 3 نوبت به مدت 6 ماه به جبهه اعزام شدند ولی در آخرین اعزام که شهید می خواستند از جبهه به خانه بروند ما خانوده اش را خبردار کردیم و این خبر در کل روستای مشیران پخش شد بود وقتی ما همراه شهید وارد روستا شدیم اهالی روستا از ساعتی پیش منتظر آمدن ما بودند بعد از اینکه اهالی روستا به خانه هایشان رفتند برادرم ( برادر شهید) به شهید گفتند : مگر تو دیوانه شده بودی که 3 بار به جبهه رفته ای اگر اتفاقی برایت می افتاد پدر و مادرت په می کردند از اون گذشته رژیم بعثی عراق به اهواز و آبادان حمله کرده است با ما که کاری ندارند وقتی شهید این حرفها را شنیدند با عصبانیت به برادرم گفتند: درست است که اهواز و آبادان فاصله زیادی از روستای ما دارند ولی همه جا ایران است فرقی نمی کند اهواز باشد یا مشکین شهر و من (شهید) تا زمانی که خون در رگهایم جاری است از کیان این مملکت و مهینم دفاع خواهم کرد و به فرمان امام خمینی (ره) لبیک خواهم گفت . و بعد می خواستند برگردند به تهران پدر و مادرم مانع برگشتن شهید شدند وتا زمان شهادتش با برادرم حرف نزدند. برادر شهید از دوران دفاع مقدس چنین می گوید:: دید شهید نسبت به جنگ تحمیلی این بود که باید صدام جنایتکار را از خاک میهنمان بیرون کنیم و نگذاریم آرمانها و اهداف حضرت امام خمینی(ره) از بین برود شهید به خاطر دفاع از کیان کشورش به جبهه اعزام شدند در طول خدمتش به عنوان تیر بارچی انجام وظیفه می کردند ( تنها توصیه شهید به پدرم این بود که مبادا از شهادت من (شهید) مانع رفتن دیگر برادرانم به خدمت سربازی و جبهه های حق علیه باطل شوی وقتی خبر شهادت شهید را شنیدم از اینکه چنین دوست و برادری را از دست داده بودم سخت ناراحت و غمگین بودم و این حس غریب را تمام اهالی روستا و دوستان شهید نیز داشتند . خاطره : 45 روز به پایان خدمت مقدس سربازی شهید مانده بود که بر اثر شیمیایی شهید سخت مجروح شده بودند 40 روز به شهید مرخصی استعلاجی داده بودند بعد از اینکه شهید 3 روز در خانه مانده بودند(در این 3 روز 3 نوبت با صابون مخصوص بدن شهید را در حمام شستشو می دادم) دیشب خواب دیدم که سنگر هم رزمانم را آتیش زده اند و اصلاً حال خوبی ندارم باید به محل خدمتم بروم و فردای آن روز هر چقدر برای ماندنش اصرار کردیم فایده ای نداشت و بعد از 17 روز خبر شهادتش را به ما اعلام کردند . هم رزم شهید آقای جواد اسماعیلی می گوید:: شهید در منطقه عملیاتی به قدری شاداب و بشاش بودند که رزمندگان به شهید لقب بلبل را داده بودند یکی از خصوصیات بارز شهید این بود که وقتی به حمله یا کمین می رفتیم آهنگهای آذری و فارسی می خواندند وقتی شهید شیمیایی شدند و به خانه رفتند رزمندگان نمی توانستند رفاق شهید را تحمل کنند زمانی که شهید بعد از 4 روز خود را به پادگان معرفی کردند همه متحیر شده بودند بعد از گذشت 17 روز از حضور شهید در منطقه که از کمین بر می گشتیم به شهید گفتیم تو هم سوار مینی بوس شو شهید گفتند :: من نمی توانم بوی عرق شما را تحمل کنم به همین خاطر سوار تویتا می شوم چند دقیقه ای از سوار شدن شهید پشت تویتا نگذشته بود که در اثر انفجار مین زیر تویتا شهید به همراه دو تن دیگر از رزمندگان اسلام به درجه رفیع شهادت نائل آمدند. شهید مالک اسدی سرانجام 3 نوبت از طریق بسیج تهران به مدت 6ماه به جبهه اعزام شدندو در هیجده تیر ماه سال یکهزار سیصدوشصت و سه از طریق ژاندارمری سابق مشکین شهر به نیروی زمینی ارومیه به شهرستان پیران شهر اعزام شدند و به عنوان تیر بارچی انجام وظیفه می کردند در نهایت بعد از گذشت 24 ماه بر اثر انفجار مین هنگام برگشت از کمین در پیرانشهر در 13 تیر ماه 65 به درجه رفیع شهادت نائل آمد و پیکر پاکش در مزار شهدای روستای مشیران به خاک سپرده شد. روحش شاد و یادش گرامی باد. ......................................... بسم الله الرحمن ارحيم زندگبنامه شهيد مالك اسدي : شهيد مالك اسدي در سال 1340 در روستاي مشيران ديده به جهان گشود . او تا كلاس پنجم ابتدايي با استعداد و علاقه در زادگاهش به تحصيل علم پرداخت . او اوايل نوجوانيش به اسلام و قرآن عشق مي ورزيد و از مدافعان لايق انقلاب اسلامي در منطقه بشمار مي آمد شهيد اسدي از جمله سربازاني بود كه حضرت امام (ره) در مورد آنان فرموده بودند طرفداران واقعي اكنون در آغوش مادران هستند . او فرمان رهبري را لبيك گفته براي دفاع از نظام اسلامي بعد از گذراندن آموزش نظامي به ديار عاشقان جبهه حق عليه باطل اعزام مي گردد . شهيد اسدي بعد از يك سال دفاع شرافتمندانه عارضه ميكروبي شيميايي مي بيند بعد از استراحت كوتاه و احساس تكليف مجددا به منطقه جنگي تشريف مي برند . ايشان با سلاح تير بار به طور داوطلب به كمين دشمن مي رود . شهيد با آنكه از شدت جراحات شيميايي سخت رنج مي بردند ولي با تعهد واقعي كه به نظام اسلامي داشتند از استراحت خودداري مي نمايند و تلفات زيادي در عمليات هاي نا منظم به دشمن وارد مي سازند . شهید مالک اسدی فرزند نصرت اسدی مشیران در تاریخ هفده شهریور ماه سال یکهزار و سیصد و چهل در روستای مشیران واقع در 40 کیلومتری مشگین شهر دیده به جهان گشود. وی در دامان مادری بزرگ بنام گلی خانم رشد و پرورش نمود. شهید به همراه یک خواهر و 9 برادرش که ایشان سومین فرزند خانواده محسوب می شد در کنار پدر بزرگوارشان و مادر گرامیشان به سعی و تلاش در روستای مشیران به کار و زندگی مشغول بودند. زمانیکه برای مصاحبه با خانواده شهید مالک اسدی رفتیم متأسفانه والدین شهید چند سالی بود دار فانی را وداع گفته بودند و دیگر اعضای خانواده هر یک در شهری سکونت داشتند و ما موفق شدیم تنها با دوست کودکی و جوانی شهید آقای ایاز کبریان مصاحبه کنیم. دوست شهید می گوید : وضعیت اقتصادی خانواده شهید قبل و بعد از تولد شهید در حد متوسط بود و پدر بزرگوارشان با زحمت فراوان از طریق کشاورزی و با پرورش چند رأس گوسفند مایحتاج خانواده اش را تأمین می کرد. که مادر گرامیشان یکی از شیر زنان روستای مشیران بودند و نیز مسئول برگزاری مراسمات مذهبی مجلس زنانه روستا بودند. به همین خاطر اهالی روستا احترام خاصی به خانواده شهید قائل بودند. در دوران خردسالی ما، بدلیل اینکه از شهر دور بودیم و وسایل بازی (اسباب بازی) فراهم نبود مجبور بودیم خودمان با چوب و گِل ماشین گِلی درست کنیم و با آن بازی کنیم که شهید در ساختن این نوع اسباب بازی بسیار ماهر و حرفه ای بودند به طوری که ماشین گِلی ایشان دیرتر از ماشینهای گِلی ما خراب می شد و در نگهداری آن سعی و تلاش بیشتری می کردند. دوست شهید از دوران کودکی شهید می گوید : وضعیت اقتصادی خانواده شهید در حد متوسط بود و پدر شهید از طریق کشاورزی و دامداری امرار معاش می کردند. به خاطر اینکه پدر شهید مردی مؤمن و خداجوی بودند و به کار کسی کاری نداشتند تمامی اهالی روستا از کوچک به بزرگ پدر شهید را دوست می داشتند و به خانواده ایشان احترام خاصی قائل بودند. خانواده شهید چندین سال قبل از تولد شهید تا کنون در روستای مشیران سکونت دارند. شهید در سن 7 سالگی در مدرسه ابتدائی روستای مشیران آن زمان ثبت نام کردند. شهید دانش آموز متوسط کلاس بودند. ایشان تکالیف مدرسه اش را به صورت منظم و دقیق انجام می دادند و یکی از شاگردان منظم و با ادب مدرسه مشیران بودند. شهید بعد از به پایان رساندن دوره ابتدائی به دلیل نبود مقطع راهنمایی در روستای مشیران و کار کشاورزی و دامداری مجبور به ترک تحصیل شدند. رابطه شهید با کودکان روستا و همبازی هایش خیلی خوب بود شهید در این دوره بیشتر اوقات فراغت خویش را در زمین کشاورزی به پدرش کمک می کردند و کمتر می توانستند با کودکان روستا هم بازی شوند به همین خاطر بعد از اینکه عصر از سر کار به خانه می آمدند بعد از استراحت و خوردن شام دوستان صمیمی خودش را دور هم جمع می کردند و به بازی، قایم موشک بازی مشغول می شدند. یکی از خصوصیات بارز شهید این بود که شهید هیچ وقت نمی گذاشتند بین دوستانش دعوای صورت گیرد و یکی از خوش اخلاق ترین کودکان روستا به شمار می آمدند. دوست شهید از دوران نوجوانی شهید می گوید : در این دوره وضعیت اقتصادی خانواده شهید در حد متوسط بود و از نظر اجتماعی در شرایط خوبی قرار داشتند. رفتار و گفتار شهید از دوران کودکی متمایزتر از دیگر کودکان روستا بود که نشان می داد در آینده جایگاه والایی خواهد داشت. شهید اوقات فراغت خود را به مسجد روستا می رفتند و به راز و نیاز با خدای خویش می شدند و قرآن را با صدای خوب تلاوت می کردند. ایشان در کلیه مراسمات مذهبی روستا حضور فعالی داشتند که یکی از رهبران مذهبی در بین دوستان به شمار می آمدند. شهید رابطه بسیار خوب و مهربانی با پدر و مادر خود داشتند و راضی نبودند یک لحظه از دست شهید ناراحت شوند که در اکثر کارهای کشاورزی و خانه کمک حال آنها بودند و با دیگر اعضای خانواده اش رئوف و مهربان بودند که تنها خواهرش را از صمیم قلب دوست می داشتند. ایشان همیشه به ما توصیه می کردند که مبادا کاری کنید همسایگان از عملکرد شما ناراحت شوند که آنها از همه کس به ما نزدیکتر هستند و سعی کنید در کارهای عقب افتاده کشاورزی و باغبانی کمک حالشان باشید. شهید در این دوره با کسانی دوست صمیمی می شدند که اولاً اخلاق پسندیده ای داشتند. ثانیاً به بزرگتر از خود احترام خاصی قائل بودند. شهید به تمامی اهالی روستا احترام می گذاشتند که در این میان احترام خاصی به پدر و مادرش می گذاشتند و آنها را واقعاً پرستش می کردند. -چنانچه در دفاع مقدس شهيد شده است ارگان اعزام کننده را نام ببريد . ژاندارمري جمهوري اسلامي 2- ويژگيها وخصوصيات اخلاقي،مذهبي واجتماعي شهيد ونيز رابطه ايشان را با والدين ،خانواده ودوستان ومردم را بطور مختصر مرقوم داريد . چنانکه اين شهيد در لباس سربازوظيفه شهيد شد ولي قبل از آن در نهاد بسيجي وپايگاهي عضويت داشته وبعد از شهادت آن کارت عضويت بسيجي آمد وآن قدر به اسلام وجنگ با دشمن بعثي عراق علاقه شديدي داشته حتي حاضر نبود با بعضي افراد بي پرده درگير مي شد وبعلاوه با آن افراد ديگر يعني خواهان امام وانقلاب وآزادي آنقدر صميميّت داشت حتي در هنگام آمدن جنازه شهيد حاضر نبودند از خودشان دور بکنند . 3- وضعيت فرهنگي واقتصادي خانواده شهيد را بطور مختصر مرقوم فرمائيد . وضعيت خانواده آنچنان که اهل قريه بوده واين روستا از نظر اقتصاد محرومترين روستاي اين شهربود ونمي تواند احتياج خانواده را به علت بي سرپرست ماندن آنچنانکه هست رفع بکند . 4- شهيد اوقات فراغت خود را چگونه مي گذرانيد؟ لازم به ذکر است که شهيد هر چند آشنايي کامل با خواندن ونوشتن نداشته ولي هميشه اوقاتشان را در نزد علما ومراجع وساير نهادها گذرانده بود ولحظه اي از عبادت غفلت نمي کرد . 5- موضع گيريهاي شهيد در برابر گروهکهاي ضد انقلاب چگونه بود ؟چنانچه با آنها مشاجره ودرگيري داشت توضيح دهيد . شهيد مالک اسدي آنقدر در برابر ضد انقلاب ايستادگي کامل داشته حتي کوچکترين احتياط را از دست نمي دهند نمونه موضع گيري آن در شهرستان اهر بود. 6-روحيه ايشان قبل وهنگام عزيمت به جبهه چگونه بود ؟چنانچه به دفعات به جبهه اعزام گرديده بود تعداد اعزام ها ،نام عمليات ومناطق عملياتي را مرقوم داريد . روحيه ايشان آنچنان شهادت طلب ودفاع گر بوده است که بارها به جبهه اعزام شد که تعداد آن دوبار بود . 7-آخرين توصيه وپيام شهيد چه بود ؟وچنانچه از ايشان خاطره جالبي بياد داريد ،مرقوم فرمائيد. آخرين توصي? شهيد اين بود که جوانها وبرادران ديني بايد پيکار کنند وتلاش کنند تا به اجنبي ها اجازه ندهند به خاک ما حمله ور شوند . 8-زمينه هاي تخصصي ،هنري وفرهنگي وآثار باقي مانده از ايشان را مرقوم داريد ؟ کارگر بود 9-بازتاب شهادت ايشان در محيط خانواده ،خويشان ،دوستان ومحيط کار چگونه بوده است؟ بازتاب آن در محيط خانواده اين بود که اين شهيد خرج خانواد? 8 نفره را تأمين مي کرد ولي علاق? امام در دل آن چنان نقش بسته بود که حاضر نبود در ميان ما آزادانه زندگي کند. 10- علاقه شهيد به حضرت امام (س) وتاکيد ايشان بر تبعيت وپيروي از اوامر حضرت امام را بنويسيد . علاقه شهيد به امام خميني (ره) پاسداران وانقلاب آنچنان بود حتي چهار بار هم به ديدار امام رفته بود . 11- چنانچه از شهيد وصيت نامه کتبي موجود است در صورتيکه شفاهاً بعنوان وصيت مطلبي نزد خانواده باشد مرقوم گردد . وصيتي که شهيد شفاهاً براي خانواده محترم شان گفته بود اين بود که پدر ومادرم وتمام برادران وآشنايان مبادا با شهيد شدن بنده نسبت به انقلاب وامام بد بين بشويد بلکه نسبت به آنها علاق? شديدي پيدا بکنند. 12-چنانچه پيامي براي امت شهيد پرور داريد ويا مطالب ديگري در مورد شهيد بنظرتان مي رسد بطور مختصر مرقوم داريد . پيام من براي امت شهيد پرور اين بود که بايد چنان به يکديگر وانقلاب ورهبر عزيز وگرامي مان صميميّت بيش از بيش پيدا بکنيد تا باعث سوءاستفاده کشور بزرگ ومخصوصاً آمريکا وشوروي نگردد .

دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.