شهید علی علیزاده

کد ایثارگری:
6410865
نام پدر:
حاجی بابا
محل تولد:
ایران ، استان اردبیل ، شهرستان نمین ،
تاریخ تولد:
۱۳۴۴/۰۴/۰۷
شغل:
سرباز
تحصیلات:
زیر دیپلم
تاریخ شهادت:
۱۳۶۴/۰۷/۰۸
محل شهادت:
منطقه جلديان -آذربایجان غربی
تصاویر
زندگینامه

در روستای کریم کندی ازتوابع شهرستان نمین پسری به دنیا آمد که او را خانواده اش علی نامیدند پدرش حاجی بابا کارگری ساده و بی سواد بود که سعی داشت با نان حلالی که به خانه می برد به کمک همسر مهربانش گلی بیگم قهرمانی فرزندانی تربیت کند که نمونه ی اخلاق و رفتار باشند علی سومین فرزند آنها وقتی که به دنیا آمد وضع اقتصادی و اجتماعی متوسطی را می گذراندند و هر چه داشتند و نداشتند را یکجا به شکر گزاری در درگاه الهی جزو ثروت بی پایان و تمام نشدنی ای به نام قناعت می شمردند علی بزرگ شد و رشد کرد و در دوران خردسالی د رروستای کلسر در نزدیکی روستایشان به فراگیری قرآن پرداخت وطبق گفته ی برادرش آن دو پیش یک پیرمرد قرآن را یاد می گرفتند و از سخنان او درمورد قرآن بهره مند می شدند علی در روستا یشان بر طبق طبیعت کودکانه اش بیشتر با هم سن وسالهایش بازی می کرد واز همان دوران در بازی فوتبال استعداد خاصی از خود نشان می داد و توانمند می نمود بعد از دوران خردسالگی علی و خانواده اش به اردبیل نقل مکان کردند دوره ای که نسبت به قبل وضعیت اقتصادی خانواده ی هشت نفری آنها بهتر از قبل بود علی وارد مدرسه هفت تن(هفتان) شد تا کلاس اول را درآن دبستان بخواند که بعدها نشان داد دانش آموزی باهوش و درس خوان است علی با همه ی دوستانش مهربان بود وبا همه با محبت آمیز صحبت و رفتار می کرد و با همه خنده ای حیا آمیز برخورد می کرد مسجد را فراموش نمی کرد وهمیشه پای ثابت محافل مذهبی بود مادرش در وصف آن دوران چنین بیان می کند:" علی درسش بسیار خوب بود واگر کسی در درسش به مشکلی برمی خورد پیش او می آمد و از او راهنمایی می خواست علی هم باخوشرویی و باکمال میل به راهنمایی آنها می پرداخت همیشه با دوستانش با مهربانی صحبت می کرد ووقتی آنها را جمع می کرد و یا یکجا می یافت به آنها می گفت بیائید با هم از قرآن صحبت کنیم و از رهنمودهای قرآن به انسانها استفاده کنیم." روزگار گذشت وعلی بزرگ شد و نواجوانی شد که به درک و تشخیص خودش ترک تحصیل کرد تا به پد ر وخانواده در امر تامین معاش یاری رساند چون وضع مالی خوبی نداشتند ولی با کار پر مشقت علی در صافکاری وضعشان بهبود یافت کار وتلاش و علاقه به قرآن و فعالیت های مذهبی علی را از لحاظ روحی بسیار بزرگ کرد و با شروع جنگ علی با فرهنگ جبهه انسی پیدا کرد که کم کم می رفت این انس به وصلت روحی او و جبهه بینجامد و او را به جبهه ها بکشاند بعد ازفراغت از کار غذایی می خورد و به فوتبال که بدان بسیار علاقه داشت می پرداخت و بعد نماز و مسجد و هیئت، برادرش در خاطره ای ازاو می گوید:" در سال 62 که من کلاس اول راهنمایی یا پنجم می رفتم علی در یک صافکاری کار می کرد وهنوز به جبهه اعزام نشده بود و برای تامین مخارج خانواده سخت تلاش می کرد در این سالها در همسایگی ما خانواده هایی بودند که فرزندانشان صاحب دوچرخه بودند و ما به دلیل ضرورت روحی آن سن و سال حسرت می خوردیم که چرا ما هم مثل آنها دوچرخه نداریم وقتی موضوع را به برادرم علی گفتیم ایشان با بزرگواری به من قول دادند که با پس انداز مزدهایشان برای ما دوچرخه بخرند بعد از گذشت روزهایی که به طول انجامید ایشان دوچرخه ای در حد متوسط قمیت برایمان خریدند بعد از آن هم ایشان چون از علاقه ی ما به دوچرخه با خبربودند شبها با وجود خستگی ناشی ازکار دوچرخه را در دهلیز خانه با پارچه ای تمیز و پاک می کرد و به ما که سه برادر غیر از علی بودیم که همگی به دوچرخه علاقه داشتیم وسوارش می شدیم می گفت که هر وقت از دوچرخه استفاده می کنید به نوبت سوار شوید که دوچرخه تان آسیبی نبیند برای مدتی طولاتی بتوانید از آن استفاده کنید". همان سالها بود که در روزهای تعطیل و عیدهای بزرگ مسلمانان که کار وتلاش موقتاً متوقف می شد مسابقات گل کوچک در محله ی ما محله ی ولی عصر(عج) از طرف جوانان محله در محیط باز کوچه ها برگزار می شد علی هم یک تیم داشت که نامش را جهاد گذاشته بود که با زیکنانش جوانان خود محله ی مان بود علی ما را با خودش می برد تا وقتی بازی داشتند تشویقشان کنیم و گاهی هم توپ جمع کن باشیم در آن مسابقات تیم برادرم علی سوم شد و کاپ یاد بود هم گرفت ضمناً جام اخلاق راهم به تیم علی ،تیم جهاد دادند. با چنین توصیفاتی می توان پی برد که چرا پدرش می گوید پاره ی تن من بود آری علی باهمه با احترام رفتار می کرد و ایثار را در حق خانواده به اوج رسانده بود در حق همسیایگان نیز همینطور بود دوستان صمیمی او نظیر لطیف آهنگر، اصغر ،حسن و ...همگی شاهد محبت ها و ایثار و مسجد رفتن وقرآن خواندن های او بودند بخصوص احترام او به پدرش شهره شده بود دوستدار انقلاب بود و با آن سن کم که در زمان انقلاب داشت در راهپیمایی ها شرکت کرده بود ایثار او در زمانی به اوج رسید که همه و بخصوص برادرش به یاد دارند که وقتی در تظاهرات دوران انقلاب اسلامی پسر قهوه چی همسایه شان گلوله می خورد اصراردارد که برود و زیر رگبار گلوله ها او را نجات دهد حالا وقت آن بود که به ایثار در جبهه ی نبرد بپردازد وقتی قافله ی شهدا را هنگام تشییع می دید می گفت که من از آنها کم نیستم و باید به جبهه بروم آرزوی شهادت می کرد ومی گفت که در درجه ی بعدی می توانم بعد از پیروزی اسلام و ایران در شهر خودم صافکاری ماهر شوم و برای پدر ومادرم خدمت کرده آنها رابرای زیارت به خانه ی خدا بفرستم دیگر تمام ویژگی های یک رزمنده را داشت عاشق امام (ره) بود و مدام ایشان را بزرگ داشته و پیروی از ایشان را به خانواده سفارش می نمودند بالاخره دراوایل سال1363ازطریق نیروی انتظامی به خدمت مقدس سربازی رفت و عازم جبهه شد و در راه دفاع و دین اسلام از خود رشادتها نشان داد پدرش در مورد مرخصی آمدن چنین می گوید روزی به خانه آمدم و دیدم که علی مرخصی آمده بلند شدم و با هم احوال پرسی کردیم از من به خاطر اجازه ای که جهت اعزام به خدمت سربازی به او داده بودم تشکر کرد و از روحیه ی عالی جبهه سخن می گفت مادرش در آن روزهای مرخصی برای پاهای زخمی او حنا گذاشت

دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.