فرازی از زندگینامه شهید: خانه پدر شهید در روستای زفره اصفهان بود. خانه¬ای محقر با سقفی چوبی که حکایتی نهفته از شهیدی می داد که در لا به لای خاطرات غبار گرفته ی روزگار گم شده بود. از محمدرضا جز مشخصات انفرادی هیچ نداشتیم حتی عکس او را هم نداشتیم پدر بزرگوارش که پیرمردی ساده با قامتی خمیده بود می خواست دست یکی از سربازان وظیفه ای که همراه من بود را ببوسد گویا بوی پیراهن فرزندش را در استشمام می¬کرد و شاید هم قامت رعنای محمد رضای خود را به یاد آورده بود می گفت: «محمدرضا در بین فرزندانم نمونه بود شش کلاس درس خواند سپس در دکان نانوایی مشغول کار شد. مدت یکسال به عنوان بسیجی داوطلب به جبهه رفت قبل از خدمت با ماشین تصادف کرد و پاهایش شکست هنوز پاهایش کامل خوب نشده بود که خود را به حوزه نظام وظیفه ژاندارمری معرفی کرد و پاهایش که بهتر شد دوباره به جبهه رفت و پس از 11 ماه به فیض شهادت نائل آمد». بر پیکر زخمی ات خدا آمده بود باران ستاره بی صدا آمده بود بر گستره ی خاک تو ای تازه شهید یک مزرعه لاله از کجا آمده بود!؟ ناهید یوسفی مردی که طهور عشق در ساغر داشت آیات شعور و نور در باور داشت جان سوخت که شور عاشقی در دل بود سر باخت که سرّ عاشقی در سر داشت حمید سبزواری
زندگینامه
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.