شهید عباسعلی شیخی نجف آبادی

کد ایثارگری:
6409165
نام پدر:
حسینعلی
محل تولد:
ایران ، استان اصفهان ، شهرستان -نجف آباد ،
تاریخ تولد:
۱۳۴۴/۱۱/۰۲
شغل:
سرباز
تحصیلات:
زیر دیپلم
تاریخ شهادت:
۱۳۶۴/۰۱/۰۳
محل شهادت:
زبيدات
تصاویر
زندگینامه

فرازی از زندگینامه شهید از زبان پدرش: قبل از به دنیا آمدن عباسعلی، پسری داشتم که اسم او را عباس گذاشته بودم که بر اثر بیماری فوت کرد وقتی او به دنیا آمد نام او را نیز عباس گذاشتم، او یک نوع بیماری گرفت که موهای سرش می ریخت ما او را به دکتر بردیم و بعد از آن بیماریش خوب شد. او بچه¬ی آرام و مظلومی بود همبازی او برادرش بود. وقتی به نماز می ایستادم می آمد و مهرم را بر می داشت که او هم نماز بخواند. علاقه ی زیادی به یادگرفتن نماز داشت من هم او را با خود به مسجد می بردم تا به مرور زمان، نمازخواندن را یاد گرفت. اکثر نمازهایش را سر وقت و به جماعت می¬خواند همزمان با درس در مغازه¬ی نجاری هم کار می¬کرد. روز اول مدرسه مادرش او را به آنجا برد از چند روز قبل از مدرسه وسایلش را آماده کرده بود و بسیار خوشحال بود و اصلا از مدرسه نمی¬ترسید. و از فردای آنروز خودش تنها به مدرسه می رفت درسش هم خوب بود معلم ها از او راضی بودند چون من و مادرش سواد نداشتیم شب خانه ی دوستش می¬رفت و آنجا درسش را حاضر می کرد. در دوران قبل از انقلاب او و برادرش را با خودم به تظاهرات می بردم آنروز که مجسمه ی شاه را به زمین انداختند ما آنجا بودیم وقتی درگیری زیاد شد سریع به خانه برگشتیم روی دیوار های محل شعار می نوشت و با بچه های مسجد جلسات شبانه می گذاشتند او و برادرش به آن جلسات می رفتند اعلامیه و نوارهای امام را پخش می کردند. یک بار عکس امام را به خانه آورده بود و به ما نشان داد و گفت: «این آقا، ما را نجات خواهد داد» زمانی که قرار بود الله اکبر بگوییم همه افراد را جمع می¬کرد و روی بام می¬رفت و تکبیر می¬گفت حتی خواهرانش را نیز با خود می برد یک بار هم که به تظاهرات رفته بود او را گرفته بودند و به کلانتری بردند که به من خبر دادند او را کتک زده اند و از من تعهد گرفتند که دیگر به تظاهرات نروند که فردای آنروز دوباره به دنبال کار خودش رفت و شب ها تا دیروقت خانه نمی¬آمد و با بچه های محل به تظاهرات می¬رفت بیشتر، آن زمانی که حکومت نظامی بود به بیرون می¬رفت و اعلامیه¬های را امام پخش می¬کرد آنروزی که امام به ایران آمدند از تلویزیون برنامه¬ی ورود آقا را تماشا کردیم او بسیار خوشحال بود امام را بسیار دوست می داشت. بعد از انقلاب به عضویت بسیج در آمد شب ها دیر وقت به خانه می آمد و نگهبانی محله را می داد. او به حضرت ابوالفضل ارادت خاصی داشت و همیشه از او مدد می طلبید. او بسیار خوش اخلاق و خوش خنده بود وقتی ناراحت می شد حرفی نمی زد و فقط از خانه بیرون می رفت و وقتی به خانه بر می¬گشت به اتاق خودش می¬رفت و بیرون نمی¬آمد. مدتی بود به او می¬گفتم: «به جبهه نرو» در جواب من حرفی نمی-زد و می¬گفت: «چشم» ولی بعد به مادرش می¬گفت: «به پدر بگو من وظیفه دارم به جبهه بروم» و گریه می کرد تا از طریق مادر رضایت مرا بگیرد او مدام می¬گفت: «من باید از مملکتم دفاع کنم». او بسیار منظم و تمیز بود. او همیشه در نامه¬هایش سفارش مرا به برادرش می کرد و می¬گفت: «به حرف من گوش دهند» به خواهرانش هم در مورد حجاب سفارش می کرد با آنکه علاقه¬ی زیادی به درس خواندن نداشت همیشه روزنامه می خرید و مطالعه می کرد. آن ها که سکوت شان صدا شد، رفتند آن ها که فرودشان فرا شد، رفتند آن ها که صفیر سبز روحانی شان هنگامه ی سرخ کربلا شد رفتند مصطفی خلیلی فر

 

دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.