شهید محمد آبشوری

کد ایثارگری:
6407236
نام پدر:
مختار
محل تولد:
ایران ، استان اصفهان ، شهرستان اصفهان ،
تاریخ تولد:
۱۳۴۱/۱۱/۰۷
شغل:
تحصیلات:
نا مشخص
تاریخ شهادت:
۱۳۶۴/۰۵/۲۴
محل شهادت:
تصاویر
زندگینامه

بسم رب الشهدا و الصدیقین مادر شهید: محمد فرزند چهارم خانواده بود. بعد از سه دختر به دنیا آمد. خیلی برام عزیز بود. خیلی دوستش داشتم و برایش هم خیلی زحمت کشیدم. همیشه کمک حالمان بود. از همون اول پسری سر به راه بود و کاری به کار کسی نداشت. هیچ وقت زیر بار حرف زور نمی‌رفت. احترام خاصی برای من و پدرش قایل بود. تمیز و نظیف بود و همیشه عطر می‌زد. هیچ وقت خرج بیهوده‌ای نمی‌کرد. پولهای تو جیبی پدرش را بی‌خود خرج نمی‌کرد. در بانک پس‌انداز داشت و سر سال خمسی‌اش خمس پولهایش را می‌داد. نمی‌دانم چرا این بچه را این‌قدر دوست داشتم. با وجودی که پدرش ارتشی بود، اما در آبادان که بودیم فعالیت‌های انقلابی انجام می‌داد. می‌گفت:« مامان دعا کن که امام زود به ایران برگرده.» بعد از پیروزی انقلاب، محمد و برادرش شبها به نگهبانی می‌رفتند و تا نصف شب برنمی‌گشتند. من همیشه نگران بودم که این بچه‌ها گرسنگی بکَشند. اما محمد می‌گفت:« نگران نباش، بچه‌ها غذا می‌آورند.» ما اول در آبادان زندگی می‌کردیم، وقتی جنگ شد به اصفهان آمدیم. وقتی به خاطر جنگ به اصفهان آمدیم در بسیج ثبت‌نام کرد. وقتی می‌خواست به جبهه برود، من التماس کردم که نرود. ولی محمد می‌گفت:« مادر تو برای چی نماز می‌خونی؟! تو باید من را تشویق کنی نه اینکه مانعم بشوی. من باید راه امام‌حسین (علیه السلام) را بروم. اگر نگذاری بروم می‌خواهی جواب حضرت زهرا (سلام الله علیها را چه بدهی؟!» وقتی این جمله را گفت، دیگه زبانم قفل شد. وقتی داشت می‌رفت انگار تکه‌ای از جانم را از بدنم جدا کرد و با خودش برد. چند وقت بعد از رفتنش، دایی‌اش شهید شد. محمد برای تشییع جنازه دایی‌اش آمد و هنگام رفتن سفارش زن دایی و چهار فرزندش را به من کرد. هر وقت هم به مرخصی می‌آمد به آنها سر می‌زد. با بچه‌هایش بازی می‌کرد و آنها را به پارک می‌برد. صله رحم را نسبت به سایر فامیل نیز به جا می‌آورد. خیلی به گلستان شهدای اصفهان می‌رفت. اخلاص عجیبی داشت و نمی‌گفت در جبهه چه کار می‌کند. در مورد حجاب به خواهرانش خیلی سفارش می‌کرد. خیلی به فکر مستمندان بود. یک بار آمد و دید که ما یک فرش خریدیم. محمد گفت:« نیازی نبود فرش بخرید، پولش را به فقیر فقرا می‌دادید. » آخر سر هم به خاطر محمد فرش را به یک فقیری دادم. هر وقت خانه بود نوارهای آهنگران را گوش می‌داد. دعای توسل و زیارت عاشورا را زیاد می‌خواند. دنبال مال دنیا نبود. سری آخری که آمده بود برای ماه رمضان آمد. کل ماه رمضان را روزه گرفت. روز بعد از عید فطر هم به جبهه رفت. اون بار با دفعات دیگر کاملاً تفاوت داشت. محمد حال و هوای دیگری داشت. خیلی کم حرف می‌زد. شبها خواب به چشمش نمی‌آمد. گاهی چند بار نیمه‌های شب از خواب بیدار می‌شدم و بدون اینکه متوجه شود او را نگاه می‌کردم. می‌دیدم چشمانش باز است و فکر می‌کند و گاهی هم نماز می‌خواند و با خدا راز و نیاز می‌کند. گاهی اوقات بهش می‌گفتم:« محمد، تو مشکلی داری؟! چرا نمی‌خوابی؟!» می‌گفت:« نه، چیزی نیست.» آخرین بار که رفت، قرار بود بعد از آمدنش برایش برویم خواستگاری. اما برگشتی در کار نبود که نبود. حتی جسدش هم برنگشت و مفقودالاثر شد. روزی که می‌خواست برود، بهش گفتم:« محمد تو که همش روزه بودی، یه مقدار بمون جون بگیری بعد برو.» محمد گفت:« می‌دانی که بچه‌های مردم هم می‌جنگند و هم روزه می‌گیرند. تو که فقط بچه نداری. خیلی از مادرها هستند که پاره‌های تنشان در مقابل دشمن جان می‌دهند.» حرفهایش این قدر منطقی بود که جوابی برایش نداشتم. بهم گفت:« مامان ما داریم می‌رویم راه کربلا را باز کنیم. انشاءالله وقتی برگشتم می‌خواهم با هم به مشهد برویم و بعدش هم به کربلا. اما محمد برنگشت... و من هنوز که هنوز است منتظرش هستم. ظاهراً محمد به همراه سه نفر دیگر برای شناسایی رفته بودند. محمد و یکی دیگر هرگز برنگشتند و دو نفر دیگر برگشته بودند و اصلاً هم مشخص نیست که چطور به شهادت رسیدند. محمد من مفقود الاثر شد، اما یاد و خاطره‌اش تا زمانی که زنده هستم در قلبم زنده و پاینده است. شادی روح شهید محمد آبشوری صلوات ( الَّلهُمَّ صلِّ عَلی مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم ) اللهم الرزقنی توفیق الشهادت فی سبیلک.

وصیت نامه
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.