رازی از زندگینامه شهید از زبان مادرش: او بچه اي آرام و مظلوم بود. اصلاً مرا اذيت نمي كرد. در گوشه اي در خانه آرام براي خود بازي مي كرد. كمتر به بيرون از خانه مي رفت. مهربان بود و همه او را دوست داشتند. از همان دوران کودکی تمايل به يادگيري نماز داشت. با پدرش به مسجد مي رفت و از همان دوران نمازش را به طور كامل مي خواند. در كارهاي خانه به من كمك مي كرد، مثلا خريد خانه با او بود يا موقعي كه مي خواستیم سفره پهن كنيم او نيز كمك مي كرد. روز اول مدرسه پدرش او را به آنجا برد از مدرسه نمي¬ترسيد و بسيار ذوق و شوق داشت، روزهاي ديگر خودش به تنهايي مي رفت. او علاقه زيادي به درس خواندن نداشت وقتي به مدرسه مي رفتيم معلم ها از اخلاق او و اينكه بسيار آرام است تعريف مي كردند ولی هميشه گوشزد مي كردند كه بيشتر درس بخواند تا كلاس پنجم دبستان را خواند و ترك تحصيل كرد. همزمان با درسش به مسافرخانه پدرش مي رفت و به او كمك مي كرد. بعد از اينكه درس را رها كرد هميشه پيش پدرش بود و به او در كارهايش كمك مي كرد. در دوران قبل از انقلاب در اكثر تظاهرات شركت مي كرد و شب ها تا دير وقت به خانه نمي آمد و در جلسات شبانه اي كه براي تظاهرات برگزار مي شد، شركت مي كرد. ماههاي مبارك رمضان نيز هميشه در مسجد بود، تا سحر در مسجد می ماند او به حضرت علي (ع) ارادت خاصي داشت. در ايام محرم زودتر از همه لباس مشكي مي پوشيد و به مسجد مي¬رفت و با بچه هاي مسجد اسباب مجلس امام حسین (ع) را مهيا مي كرد. او بسيار خوش اخلاق و مهربان و بسیار آرام و کم حرف بود و كمتر عصباني مي شد، وقتي ناراحت مي شد ناراحتياش را نشان نمي داد. پولي كه كار مي كرد را به من مي داد بعضي وقت ها هم به ديگران قرض مي داد. اهل تجملات دنیا نبود و دلبستگی نیز به این دنیا نداشت، او بسیار خجالتی بود. همان چند دست لباس را که داشت می پوشید تا مندرس می شد. بسیار صرفه جویی می¬کرد. او بسيار دلسوز خانواده بود حتي براي ديگران نيز دلسوزي مي كرد. چند تا خانواده فقير بودند كه بعداً متوجه شديم به آن¬ها نيز كمك مي كرده است. در فاميل نيز اگر كسي مشكلي داشت او خود سريعاً به خانه شان مي¬رفت و تا جايي كه مي توانست مشكل آنها را حل مي كرد. يا اگر كسي مريض مي شد زودتر از همه براي عيادت او پيش قدم مي¬شد. يا اگر در همسايه ها كسي مريض مي شد و نياز به دكتر داشت او را به بيمارستان مي برد. اگر پيرمردي را مي¬ديد كه باري دارد آن را تا خانه اش مي¬برد. منظم و مرتب بود تا لباس هایش را اتو نمی¬کرد نمی پوشید. مرتبه آخر كه مي خواست برود حالت عجيبي داشت، وقتي مي¬خواست برود برگشت و به من نگاه كرد و گريه كرد و گفت: «اينبار من شهيد مي¬شوم. اگر من شهيد شدم گريه نكن و مثل حضرت زينب صبور باش». او آرزويي جز شهادت نداشت و هميشه از شهادت براي من مي گفت تا من آماده باشم.
تصاویر
زندگینامه
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.