شهید فرامرز آذری

کد ایثارگری:
6400081
نام پدر:
عطاالله
محل تولد:
ایران ، استان اصفهان ، شهرستان نجف آباد ،
تاریخ تولد:
۱۳۳۹/۰۶/۲۸
شغل:
دانشجو
تحصیلات:
کارشناسی
تاریخ شهادت:
۱۳۶۴/۱۱/۲۹
محل شهادت:
فاو
زندگینامه

بیست و هشتمین روز از شهریور سال 1339 در شهر شهیدپرور اصفهان اولین فرزند خانوادۀ عطا‎ءاله آذری دیده به جهان گشود. نامش را فرامرز گذاشتند. وی سال‌های ابتدایی زندگی‎اش را در استان همدان و شهرستان تویسرگان سپری کرد. در سال 1345 پا به محیط علم و دانش گذاشت و تحصیلات خود را در دبستان کوروش آغاز کرد. از کودکی بسیار پر جنب و جوش و فعال بود.
پیش از مکلف شدن، بی‎اندازه مشتاق بود که در درگاه ربانی به نماز ایستد و در رکوع و سجود، خالصانه خدای خویش را تسبیح گوید. مسجد را مکانی مقدس می‌دانست و راغب بود تا لحظه‌های خود را در آن سپری کند. تمام تلاش خود را به کار می‌گرفت تا در اسرع وقت به نماز ایستد و این عمل را به تعویق نیندازد.
وی بسیار تیزبین و حساس بود. مسائل مختلف را به خوبی حلاجی و در رفع مصائب فعالیت می‌کرد. مقطع راهنمایی را در مدرسۀ کار گذارند و دورۀ متوسطه را در دبیرستان جامع سعدی به پایان رساند، سپس آمادۀ حضور در محیط دانشگاه شد. پیش از ورود به دانشگاه در آزمون اعزام به خارج از کشور پذیرفته شد؛ اما از رفتن انصراف داد و برای به ثمر رساندن نهال نو پای انقلاب از رفتن امتناع کرد. می‏گفت: «دیگر وقت رفتن نیست. باید ایستاد و انقلاب را به ثمر رساند.» سرانجام موفق به کسب رتبۀ 51 کنکور ریاضی فیزیک در سال 1357 شد و در رشتۀ برق الکترونیک در دانشگاه صنعتی اصفهان به تحصیلات خود ادامه داد. این موضوع مبین هوش سرشار و استمرار او در درس خواندن بود.
همواره آرام و متین حرف می‎زد. عدالت و ایمان چنان در وجودش ریشه دوانیده و متبلور بود، که یک بار در محراب مسجد دانشگاه به عنوان امام جماعت ایستاد و ده‎ها دانشجو به او اقتدا کردند. از غرور و تکبر و خودبزرگ‎‏بینی بر حذر بود. همواره به انجام تکالیف شرعی خود پایبند بود و در این زمینه از اهمال کاری حذر می‏کرد. بسیار منضبط بود و نظم را سرلوحۀ امور خود قرار داده بود. به مطالعه علاقۀ فراوانی داشت. کتاب‏های شهید مطهری و دکتر شریعتی را گردآوری و در کتابخانه‎اش نگه‏داری می‎کرد، تا در فرصت مناسب به مطالعۀ آن‎ها بپردازد.
در تظاهرات، پخش اعلامیه و شعارنویسی بسیار فعالیت می‏کرد. هدفش رسیدن به خواستۀ ملت ایران و رهبر تبعید شده‎اش بود و تا نیل به این مقصود، لحظه‎ای آرام و قرار نداشت. زبان خارجه‎اش بسیار عالی بود، تا آنجا که به سهولت با خارجی‎ها صحبت می‎کرد و با آنان هم‎کلام می‎شد.
به ائمه اطهار (ع) ارادت خاصی داشت و منتهای آرزویش ظهور منجی عالم بشریت (عج) بود. دوست داشت انقلاب آن حضرت به انقلاب اسلامی پیوند بخورد و در جهاد فراگیر شود. به حجاب و حفظ آن بسیار حساس یود و همواره خواهران خود را به این مهم ترغیب و تشویق می‏کرد. از بی‎حجابی و حضور در مجالس منافی عفت حذر می‏کرد. از امر به معروف و نهی از منکر غافل نبود و همواره با تارکان نماز صحبت می‏کرد و با دلیل‏های پر مغز و مبرهن، آنان را به این امر مقدس ترغیب می‎نمود.
 
 
با پاره کردن تبلیغات کمونیست‎ها، تلاش‎های آنان را مختل می‏کرد و در این راه لحظه‏ای دست از تلاش بر نمی‎داشت. حتی یک بار گرفتار آنان شد، اما باز به کار خود ادامه داد. با گروه‏های منحرف که در مسیری جز مسیر انقلاب گام برداشته بودند؛ مخالفت می‏کرد و در هدایت آن‎ها به سمت صراط مستقیم کوتاهی نکرد. هم‎زمان با انقلاب فرهنگی برای اعتلای فرهنگ مردم، با تعدادی از دوستانش عازم شهرکرد شد و به عنوان معلم تربیتی در هنرستان‏های آنجا انجام وظیفه کرد. دوست داشت مردم نا‎آگاه و فریب‎خورده را هدایت کند و آنان را به سوی موازین انقلاب سوق دهد. به مسئولان نظام علاقۀ وافری داشت و امام را در رأس آن‏ها می‏دید. علاقۀ خاصی به شهید بهشتی داشت، ایشان را یاور و یار جدا نشدنی امام و انقلاب می‎دانست.

خانواده، مخصوصاً مادر بزرگوارش را محترم می‏شمرد و در حفظ سلامتی‏شان بسیار کوشا بود. در شناساندن جریانات منحرف به دانشگاهیان نقش مهمی را ایفا می‏کرد. در ورزش تکواندو بسیار فعالیت داشت؛ اما بر اثر آسیبی که به زانویش وارد شد، از آن فاصله گرفت.
از اقدامات مهم فرامرز می‎توان به: مسئولیت واحد جهاد دانشگاهی، مسئولیت روابط عمومی شورای پذیرش دانشگاه و بنیانگذاری دفتر پشتیبانی جنگ جهاد دانشگاهی اشاره کرد. اهل تدبر و تأمل دربارۀ امور پیرامون خود بود و قانع به داشته‎هایش. در تابستان سال 1361 وقتی از رادیو شنید که جبهه‏های نبرد به رانندۀ بلدوزر و لودر نیاز دارد، این فکر در ذهنش جرقه زد که شاید این فعالیت با او سازگاری داشته باشد. وی که بسیار فداکار بود و اهل گذشت، بی‎وقفه برای اعزام مهیا شد و با شور و هیجانی وصف‎ناپذیر راهی میادین نبرد شد.
ابتکارات و پیشنهادات فرامرز در پیشبرد فعالیت‎های رزمندگان بسیار کارساز و ثمربخش بود. حتی یک هواپیمای بدون سرنشین با رادار ساخت که در قسمت زیرین آن دوربینی نصب کرده بود تا از موقعیت‏های دشمن عکس برداری کند.
پس از مدتی در منطقۀ عملیاتی پاسگاه زید در کنار درۀ تبوک بر اثر اصابت ترکش خمپاره به زانویش مجروح شد؛ اما پس از حصول بهبودی نسبی دگر باره راهی جبهه‎ها شد. مدتی قبل از عملیات والفجر مقدماتی، ساخت جاده‏ای مهم و استراتژیک در منطقه بر عهدۀ جهاد اصفهان گذاشته شد، که مسئولیت اجرای آن با فرامرز بود. اجرای این طرح دو ماه و نیم به درازا کشید. با آغاز عملیات، ایشان در اجرای خاکریز فعالیت بسیار داشت. حضور در عملیات‏های مختلف را افتخار می‎‏دانست؛ لذا می‎کوشید تا در همۀ آنها حضوری فعالانه داشته باشد. در خیبر به عنوان مسئول محور عملیاتی مهندسی انجام وظیفه کرد.
وی بنیانگذار دفتر پشتیبانی جنگ جهاد دانشگاه بود. از طرح و اجرای ابتکارات جنگی متناسب با رشتۀ تحصیلی‎اش غافل نبود. تنها رابط شورای پذیرش با دانشجویان اخراجی و تعلیقی بود و با برخورد جدی در تصمیمات شورا نقش مهمی را ایفا می‏کرد. در این زمینه‎ بارها عنوان کرد که هدف از تقبل این مسئولیت چیزی جزء رضای خداوند متعال نبوده و نیست.
در یکی از شب‏ها بین نیروها گسستی به وجود آمد که مانع ارتباط بین بچه‎ها شد، در حالی که هوا هنوز روشن بود، در دید مستقیم دشمن و در حاشیۀ خط مقدم بی‎باکانه به سمت مکانی رفت که هنوز شاهد استقرار کامل نیروهای ما نبود. پس از جمع‏آوری تمامی نیروها و امکانات، ارتباط قطع شده را بر قرار کرد و به انتقال تعدادی از دستگاه‎ها در جایی امن اقدام نمود. این حرکت از نظر نظامی بسیار مهم و حائز اهمیت بود؛ اما ایشان به خوبی از عهده‎اش برآمد. وی با مسئولان، در ارتباط با طرح‏های دانشگاه به منظور رفع بعضی از نیازهای  منطقه  همکاری  تنگاتنگ داشت، زیرا  بعد از عملیات خیبر  و جمع‏آوری  مختصری از اهداف این عملیات و نقش مهندسی
 
رزمی در نیل به این اهداف به این باور رسید که باید برای رفع بعضی از ضعف‎ها از دانشگاه کمک گرفت.
ازدواج را مانع از جهاد و رفتن به جبهه نمی‌دانست؛ لذا برای تکمیل دین خود خود با دختری با ایمان پیوند ازدواج بست که ثمرۀ آن دختری به نام مریم بود. در نماز شب‎هایش چنان گریه می‏کرد که یک بار همسرش حین جمع‎ کردن جانماز، متوجه مرطوب بودن آن شد.
درد ناشی از بیماری، گاه آه و نالۀ او را در پی داشت؛ اما مجروحیت و شیمیایی شدن را بسیار تاب می‏آورد. علت را که پرسیدند، پاسخ داد: «آن‎ها در راه خدا بود و تاب و تحملش را خدا داده بود؛ اما درد ناشی از امراض، این حس و حال را ندارد.» گفته‏هایش بدون پشتوانه نبود و تا از گفته‏ و عملی مطمئن نمی‏شد، آن را بر زبان جاری نمی‏کرد.
خاکریزی که او حین عملیات والفجر 8 در شب شهادتش احداث کرد، صبح روز بعد سبب دفع چندین پاتک دشمن شد. لحظه‏ای از لزوم جهاد و مقاومت در برابر دشمن غافل نمی‏شد و این موضوع را به دیگران نیز یادآوری می‏کرد. کناره گرفتن از جبهه را با ترک صحنۀ کربلا در عاشورا برابر می‏دانست. جدای از مسئلۀ مرزها، رفتن به جبهه را برای دفاع از اسلام و انقلاب ضروری می‎دانست، حتی اگر قرار بود برای نجات اسلام تا آخر دنیا برود، می‏رفت.
همواره عقیده داشت که دل کندن از خانه و رهسپار جبهه‏ها شدن، باید فی سبیل اله باشد و در مسیر درست و با نیتی خالص و پاک. در ظهر روز پنج‎شنبه هفده بهمن ماه سال 1364 مطلع شد که عملیاتی در شرف وقوع می‏باشد؛ لذا عصر همان روز دل بریده از دنیا، عزم هجرت سمت دیار نور کرد و به عنوان فرماندۀ مهندسی رزمی فعالیت‏های ستودنی و در خور توجهی را انجام داد. سرانجام در بیست و نهم بهمن 1364 حین عملیات والفجر 8 در فاو و بر اثر اصابت ترکش گلولۀ تانک در ساعت 3:30 هنگامی که در پیشاپیش نیروها گام بر می‏داشت، تجربۀ شیرین شهادت را در ختام دفتر پر بار زندگی‎اش به ثبوت رسانید.
گلچینی از وصیت‎نامۀ شهید:
«حمد و سپاس خدای تعالی را که در این دنیای پر تلاطم و آکنده از مظاهر دروغین و فریبنده و مملو از امواج فساد به ما رهبری عطا کرد که هم کشتی نجات است و هم کشتی‏بان. در این میانه بیچاره و بدبخت، خوار و خفیف در دنیا و آخرت، پست و زبون در ایمان و معرفت، [کسی که] خلاف این جریان عزم رفتن کند، که قطعاً در پیشگاه الهی نه نصیبی دارد و نه حجتی.»
 

وصیت نامه
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.