قاسم تا کلاس پنجم ابتدایی در روستای تنداران درس خواند ولی به علت فقر مالی و دور بودن مدرسه از روستا موفق به ادامه ی تحصیل نشد و شروع به کار در مزارع دیگران شد خواهرش می گوید: یک قوطی خالی شیرخشک را برای جمع آوری پول¬هایش اختصاص داده بود که آن ها را به مادر خود می¬داد تا مایحتاج خانه را تهیه کند. وقتی قاسم یک ساله بود او را در خانه تنها گذاشتیم و به مراسم عروسی در روستای دیگری رفتیم وقتی برگشتیم حال قاسم بسیار نامساعد بود، مادرم بسیار ترسیده بود و شروع به گریه و دعا کردن نمود، در همین احوال مادر درخواب می¬بیند مردی با سری پوشیده، به او می¬گوید: برخیز و به قاسم شیر بده که دیگر خوب شده است. که دقیقا همین گونه می¬شود. یک روز که با بچه¬ها درحال بازی بود یک پایش به داخل منقل آتش و پای دیگرش داخل کتری آبجوش می¬رود ولی از الطاف خداوند فردای آن روز از سوختگی دو پا خبری نبود و پاهایش خوب شدند. قاسم در مواقع بیکاری هم در بافتن قالی به مادر و خواهرانش کمک می¬کرد. او اهل نماز و روزه و رفتن به مسجد بود. قاسم نامزد هم داشته و صیغه عقد نیز جاری شده بود و قرار بر این بود که بعد از اتمام سربازی عروسی نماید. بعد از شهادت قاسم مادرش درد فراقش را تاب نیاورد و با دلی سرشار از اندوه به دیدار حق شتافت.