هنگامی که اذان صبح روز پنجم آبان سال 1344 گفته شد و بانگ لا اله الا الله همه جا را فرا گرفت کودکی در خانواده¬ای کارگر و مذهبی دیده به جهان گشود که «نعمت الله» نام گرفت این کودک پس از گذراندن ایام طفولیت در سن شش سالگی به دبستان «نیمه شعبان» دهنو برای کسب علم و دانش راه یافت و دوره پنج ساله ابتدایی را با موفقیت کامل پشت سر گذاشت و با اینکه مشکلات مالی زیادی دامن گیر خانواده¬شان شده بود با عشق و علاقه وارد مدرسه راهنمایی «پرتو» سابق مبارکه شد و سال اول و دوم را با موفقیت کامل به پایان رسانید و در مواقع بیکاری همراه برادر بزرگش به کارگاه نخ تابی می رفت تا از این راه بتواند هم کمکی به پدر و مادرش کرده باشد و هم خرج مدرسه اش را تامین کند در سال سوم راهنمائی بر اثر مشکلات زیادی که داشت نمرات خوبی را کسب نکرد و کم کم درس را رها کرد و برای اینکه بتواند جبران فقر مالی خود را بکند روزها به کار می¬رفت و از این راه به پدر و مادرش کمک می کرد شهید در دوران انقلاب همواره در تظاهرات شرکت می نمود و با اینکه هیچگاه امام بزرگوارمان را ندیده بود قلباً به او عشق می ورزید و بعد از پیروزی انقلاب جهت پیشبرد اهداف انقلاب اسلامی با تشکیل بسیج در دهنو، با همکاری برادر شهید «محمد علی صادقی» عضو بسیج شد و از آن موقع به بعد بود که شب¬ها را در بسیج می¬گذرانید و کم¬کم با شروع شدن جنگ تحمیلی عراق علیه ایران همان اوایل جنگ می خواست به جبهه برود ولی چون پدر و مادر پیرش احتیاج به کمک او داشتند ترجیح داد که در نزد خانواده اش بماند بالاخره آتش عشق نسبت به شرکت در جبهه جنگ تحمیلی شعله ور شد و با توجه به اینکه از دهنو و دیگر نقاط کشور هر روز جوانان با ایمان و عشق و علاقه به جبهه می رفتند و بعضی از آنها به درجه رفیع شهادت نائل می شدند دیگر نتوانست تاب بیاورد و تصمیم گرفت که به جبهه برود و بعد از این با رضایت کامل پدر و مادرش آموزش امدادگری دید ولی موقعی که می خواستند او را اعزام کنند گفتند که جثه تو کوچک است و نمی توانیم تو را اعزام کنیم این شهید که بعضی از دوستانش را اعزام کرده بودند شب که به خانه آمد تا صبح گریه می¬کرد و با خدای خویش مناجات می¬کرد و می¬گفت: «من لیاقت نداشتم در جبهه شرکت کنم» و خلاصه این شهید از پای ننشست و چندی بعد با فعالیت زیاد توانست از طرف بسیج مبارکه به جبهه اعزام شود و با صدامیان نبرد کند و پس از سه ماه مبارزه با موفقیت به پیش خانواده اش بازگشت و چند وقت بعد دوباره عازم جبهه شد و این بار به کردستان رفت و در این بار بر اثر موج انفجار شنوایی یکی از گوش¬هایش را از دست داد ولی باز هم از پای ننشست و دست از مبارزه برنداشت و به جبهه رفت و این بار هم به کردستان اعزام شد و پس از بازگشت به خانواده اش گفت: «من می خواهم دفترچه آماده به خدمت بگیرم» و همین کار را هم کرد و در تاریخ 18/5/1363 از طرف پاسگاه مبارکه به استان مازندران منتقل شد تا دوره آموزشی خود را بگذراند پس از گذراندن دوره آموزشی خود به کردستان منتقل شد و بالاخره پس از مدت¬ها مبارزه با ضد انقلاب در تاریخ 29/9/1363طی یک درگیری با ضد انقلاب به دست عوامل حزب دمکرات به درجه رفیع شهادت نائل آمد و به آرزوی دیرینه خود که همانا شهادت بود رسید
زندگینامه
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.