من فرزند سوم خانواده بودم چهار خواهر و یک برادر دیگر نیز داشتم پدرم نانوا بود و مغازه¬ی نانوایی متعلق به خودش داشت او بسیار مذهبی بود به کلاس خیاطی می¬رفتم پدر و مادرم مرا خیلی دوست داشت همیشه کمک حالشان بودم در آن روز¬ها که دختر ها حجاب چندانی نداشتند من حجاب خودم را رعایت می کردم پنج شش نفر بودیم که در حیاط مدرسه نماز می خواندیم مدیر مدرسه به این مسئله حساسیت داشت اول راهنمایی بودم که به خواستگاریم آمدند اسم محله ی ما نشاسته گران (کوی آهنگران خیابان بابلدشت) بود مادر شوهرم که زنی سالخورده بود همسایه و هم محله مان بود شاگرد پدرم محسوب می شد پدرشوهرم نگهبان یک گاراژ بود و خانواده ای مستضعف بودند آنها هفت نفر عایله و مستأجر بودند آن روزها حدود سال 1356 آب لوله کشی نبود ما تنها خانه ای بودیم که آب لوله کشی داشتیم پدرم دست به خیر داشت آن زمان محرومیت فراوان بود پدرم فامیل دور هم جمع می کرد. با وجودی که رضا شاگرد پدرم بود اما من هیچ وقت او را ندیده بودم وقتی به خواستگاری من آمد من قبول کردم چون یکی از رؤیاهای من ازدواج با یک نظامی بود رضا قبلاً در یک مکانیکی نرسیده به شیراز کار می کرد و بعدها در ژاندارمری آن روز استخدام شد و یک سال بعد از استخدام به خواستگاریم آمد او متولد 1337 و من متولد 1342 بودم مادر و برادرم موافق نبودند اما پدرم رضا را دوست داشت و موافق این وصلت بود. تابستان 1357 عقد کردیم و چهار ماه عقد بودیم و رضا در شهرضا خدمت می کرد رضا با پس اندازی که کرده بود در همان زمان یک ماشین شورلت خرید. دوران عقد هر وقت صدای اذان را می¬شنید به مسجد می¬رفت و نمازش را می خواند خیلی صبور و کم حرف و ره گشا بود خیلی به مادر احترام می گذاشت دقیقاً یادم نیست که اواخر تابستان یا اوایل پاییز بود که ازدواج کردیم پدرش یکی از خانه هایش در اصفهان را به ما داد تا ما بتوانیم زندگی تازه ی خود را شروع کنیم. رضا از نظر مالی خیلی ضعیف بود. خانه ای که در آن زندگی می کردیم یک سالن بزرگ و یک حال کوچک و یک اتاق خواب با یک حیاط بزرگ و حوض آب داشت دو هفته ای آنجا بودیم و جهیزیه را خانه ی پدرم گذاشتیم و بخاطر شغل رضا به شهرضا رفتیم اتاقی را در خانه ی یک پیرزن گرفتیم آنجا فقط یک شیر آب داشت نه آشپزخانه و نه چیز دیگری داشت بسیار محقر بود دو سه ماه در آنجا ماندیم تا اینکه رضا یک خانه ی دربست گرفت یک خانه ی پنجاه متری دو اتاق متصل به هم و یک آشپزخانه ی کوچک داشت. تازه زمزمه انقلاب به گوش می رسید رضا در پاسگاه شهرضا بود رضا خیلی نگران مردم بود و من بهروز را تازه باردار شده بودم وقتی رضا از خانه بیرون می رفت چون من هنوز سنی نداشتم و تنها بودم نگرانم بود و قرآن را بالای سرم می گذاشت و می¬گفت: «فاطی خانم نترس من فقط به امید این قرآن تو را تنها می گذارم که نترسی و خیالم راحت است». او رنج می¬برد و می گفت: «می¬خواهم از این کار بیرون بیایم نمی¬توانم ببینم که مادران به پشت پاسگاه می آیند و گریه می¬کنند مثلاً یک بار جوانی را آوردند و آنقدر او را زدند که خون بالا آورد او را وادار می¬کردند که نجاست خود را بخورد. انقلاب که شد ما را به سمیرم در روستای کُمه انتقال دادند چون رضا را دوست داشتم اصلا برایم مهم نبود کجا زندگی می¬کنم ما در خانه¬ی یکی از اهالی به نام «مش محمد» که کنار پاسگاه بود زندگی خود را شروع کردیم یک اتاقش متعلق به ما بود زیراتاق¬ها طویله بود آب از چشمه می¬آوردیم یک بار که مادرم به دیدنم آمده بود گریه اش گرفت و گفت این فاطمه¬ی من است که او را با ناز و نعمت بزرگ کرده ام؟ و گریه¬اش گرفت. من باردار بودم و مادرم که به اصفهان بازگشت خواهر شوهرم را پیش من فرستاد. سپاه پاسداران آن زمان با خان¬های منطقه درگیری داشت و یک بار در درگیری چند نفر سپاهی شهید شدند و با آن سن و سال بین مردم رفتم و مردم را بر علیه خان ها تحریک کردم که رضا مرا لابلای جمعیت دید و به من گفت چکار داری می¬کنی؟ وقتی نگاهم به نگاهش افتاد حیا کردم رضا خیلی مظلوم بود. ما هفته¬ای یک مرتبه به سمیرم می¬رفتیم و خرید می-کردیم امکانات کم بود نه یخچال و نه برق و نه آب بود. آب جوی از یک باغ به باغ دیگر داخل خانه¬ها می¬آمد و حوضچه¬ای در حیاط خانه بود و دوباره وارد جوی آب که مثل تونل بود می¬شد و در خانه¬ی بعدی می¬رفت و درحوضچه¬های آن خانه¬ها وارد می¬شد و ما بدین شیوه از آب استفاده می¬کردیم. یک مسجد کوچک بود که یک اتاق بیشتر نداشت رضا وقت نماز همیشه در مسجد بود در روستا هفته ای یک گوسفند یا شتر می¬کشتند و مردم به اندازه¬ی مصرف گوشت می¬گرفتند. رضا وقتی گوشت را می¬گرفت با هم به باغ¬های کمه می¬رفتیم و رضا در آنجا کباب درست می¬کرد. بهروز 9 مهر 1358 به دنیا آمد. یک بار فرمانده-ی هنگ به حنا آمد و از رضا خواست که به خانمان بیاید چون برایش جالب بود که یک دختر شهر نشین چگونه به این روستای دور افتاده آمده و زندگی می کند وقتی فرمانده به خانمان آمد بسیار از این کار ما تعریف او گفت: «چه می¬خواهید به شما بدهم؟» گفتم: «15 روز مرخصی به رضا بدهید» که یک هفته مرخصی داد و ما به شیراز رفتیم. یک روز متوجه شدم بهروز بدنش کک زده بود چون طویله پایین خانه¬ی ما بود. رضا به روستاهای پایین می¬رفت و سرباز جمع می¬کرد. به خاطر برف زیادی که در آن منطقه می¬آمد رضا یک ماشین «لاندیور» خرید. بهروز چهار ماهش بود که به مشهد رفتیم درست لحظه¬ای که رسیدیم خبر حمله¬ی عراق به ایران به گوشمان رسید یک روز از آمدنمان به مشهد گذشته بود که رادیو اعلام کرد نیروهای مسلح آماده باش می¬باشند و باید سریع به محل خدمت خود بازگردند. بهروز یکسال و سه ماه داشت که به روستای حنا رفتیم سه چهار ماه آنجا ماندیم خانه کلا دو اتاق داشت که یک اتاق آن متعلق به صاحب خانه و اتاق دیگر متعلق به ما بود. مدت یک سال به اصفهان آمدیم رضا در کلانتری ملک شهر خدمت می کرد مرضیه در تاریخ 25/10/1360 به دنیا آمد. طلا و وسایل خود را فروختیم و اطراف طوقچی یک خانه¬ی کوچک به قیمت چهل هزار تومان خریدیم بیست هزار تومان نقد و مابقی به صورت قسطی که هر ماه دویست تومان قسط می¬دادیم. بعد به میمه رفتیم اعلام کردند هرکس می-خواهد به جبهه برود خود را معرفی کند رضا هم داوطلب شد و گفت من می¬روم و او به بانه کردستان رفت و چون رضا به جبهه رفت ما بعد از دو سال اقامت در میمه، به همان خانه¬ی کوچک خود در اصفهان برگشتیم خیلی به او اصرار کردم که با او به کردستان بروم چون تاحالا از او جدا نشده بودم و دوریش برایم سخت بود. آخر تابستان 1363 به کردستان رفت بعد از چهل پنجاه روز که در کردستان مانده بود به مرخصی آمد پانزده روز مرخصی داشت. به همه¬ی فامیل سر زده بود. مرضیه دوسال و نیمه بود و به پدرش خیلی وابسته شده بود از بغلش پایین نمی¬آمد همه¬اش گریه می¬کرد بهروز هم چهارساله شده بود. روز آخر که می¬خواست برود 24 ساعت از خانه بیرون نیامد گفت: «امروز می¬خواهم برای زن و بچه¬هایم باشم» شب آخر خیلی پریشان بود می¬گفت: «خیلی ناراحتم». دلش برای ما شور می¬زد هی به من نگاه می¬کرد هی به بچه هاش زل می زد مرضیه بی قراری می¬کرد و از بغلش پایین نمی¬آمد. شب آخر برق رفت و ما چراغ گل سوز داشتیم رضا دوتا چراغ گل سوز را برداشت و به همسایه¬ها داد و گفت: «ما شمع روشن می¬کنیم». حلال مشکلات مردم بود یکی در محله ی مادر شوهرم بود که طلب کار فرش خانه اش را برده بود رضا حقوقش را داد و فرش خانه ی آن مرد را برگرداند روز های آخر تغییر کرده بود یک ماه بعد از رفتنش شهید شد و یک نامه نیز برایم فرستاد. رضا گفته بود کردستان خیلی سرد است من پشم گوسفند برای او ریسیده بودم تا برایش لباس گرم ببافم. روز آخر که قرار بود برود منزل مادرش بودیم و برادرش می¬خواست او را با موتور سیکلت به ترمینال برساند همانطور که به ما نگاه می کرد چشمانش پر از اشک شده بود. مدتی از رفتنش گذشته بود یک روز نزدیک غروب نشسته بودم و برای رضا لباس می بافتم یکی از همسایه ها به خانه ام آمد تا سراغی از من بگیرد سئوال و جواب می کرد دلم گرفته بود و بعد به خانه ی مادرم رفتم و مرضیه و بهروز را به حمام بردم که مادرم به من گفت خبر داری رضا بیمارستان است و پایش قطع شده است کم کم همه آمدند و گفتند رضا شهید شده است. سه چهار سال پس از شهادت رضا شهدای بمباران شهرها را می خواستند در گلستان شهدا به خاک بسپارند وقتی پایین پای رضا را کندند پایش پیدا شده بود و گفتند که پای رضا سالم مانده بود.