فرازی از زندگینامه شهید از زبان همسرش: احمد فرزند اول خانواده بود او در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد و به علت شرایط بد اقتصادی خانواده اش تا کلاس پنجم دبستان بیشتر درس نخواند و بلافاصله مشغول کار در یک نانوایی شد و با وجود اینکه درس زیادی نخوانده بود حساب و کتاب و ریاضییات او عالی بود به طوری که هیچ کس متوجه نمی¬شد که تحصیلات احمد پایین است بعد از مدتی برای کار به اصفهان رفت و در کوره ی آجر پزی مشغول به کار شد احمد پسر عمه¬ی من بود و خواهر احمد هم با برادر من ازدواج کرده بود. زمانی که احمد به خواستگاری من آمد من 14 سال بیشتر نداشتم و او هم به خدمت سربازی نرفته بود. پدرم به او گفت اول باید خدمتت را تمام کنی ولی احمد می¬گفت می¬ترسم وقتی از خدمت بازگردم شما دخترتان را به عقد شخص دیگری درآورده باشید ولی با این وجود پدرم با ازدواج ما مخالفت کرد اما در نهایت اصرار و رفت و آمدش به خانه¬ی ما، پدرم را متقاعد کرد تا با هم نامزد کنیم اما چون سن هر دوی ما کم بود عقدمان را محضری نکردیم و شش ماه بعد به همراه احمد و خانواده به شهر داران رفتیم و عقدمان را محضری کردیم و زندگی ساده ای را با هم آغاز کردیم احمد در اصفهان در کارخانه¬ی آجرپزی کار می¬کرد و فقط آخر هفته را به خانه می¬آمد احمد وقتی به 18 سالگی رسید برای خدمت سربازی به جبهه¬ی کردستان اعزام شد و هر سه ماه یک بار به عنوان مرخصی به اصفهان می¬آمد و چون زمان مرخصی کم بود من در آن مدت دست از قالی بافتن می¬کشیدم و تا دیر وقت بیدار می¬ماندیم و درباره زندگیمان حرف می¬زدیم. درست 9 ماه به پایان خدمتش مانده بود که من باردار شدم او بسیار خوشحال بود دفعه بعد هم که به مرخصی آمد دو دست لباس قشنگ، برای بچه هم خریده بود و از پولی که از سربازی اش جمع کرده بود یک زنجیر طلا برای من خریده بود آخرین باری که به مرخصی آمد حال عجیبی داشت آن روز خیلی برف آمده بود و از من خداحافظی کرد و رفت. او با پسر عمویش با هم به جبهه رفته بودند که بعد از مدتی پسر عمویش برگشت گفتم: «پس چرا احمد نیامده؟» گفت: «احمد هم آمده اما رفته است داران»، من باور کردم اما در دلم آشوب بود سریع به خانه رفتم و خانه را مرتب کردم اما هر چه منتظر ماندم احمد نیامد. از پسر عمویش با اصرار پرسیدم: «که چرا احمد نیامده؟ آیا برای او اتفاقی افتاده است؟» به من گفت: «چیزی نشده فقط کمی زخمی شده» وقتی این حرف را شنیدم از هوش رفتم و وقتی حالم بهتر شد دیدم که خانمان شلوغ شده و خانواده ی شوهرم دارند خانه را برای مراسم آماده می¬کنند و به من گفتند احمد شهید شده. فردای آن روز من را برای شناسایی به سردخانه بردند و دیدم که چشم احمد باز است من لحظه¬ای به خودم امیدواری دادم که احمد زنده است ولی وقتی سرش را دیدم به من ثابت شد که او واقعا شهید شده است. آنجا گفتند که در یک درگیری در کردستان تیر مستقیم به شقیقه ی ایشان اصابت کرده است بعد بلافاصله ایشان را به گلزار شهدای فریدن بردیم و به خاک سپردیم. سپس 18 روز به عید مانده بود که پسرمان به دنیا آمد و چون احمد از قبل نام او را محمود قرار داده بود من همین نام را برای او گذاشتم.
زندگینامه
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.