ایشان فرزند اول خانواده بود و در آغوش پر مهر مادر و پدر رشد کرد ایشان به قرآن و نماز علاقه¬ی بسیار داشت و در مدرسه هم دانش آموز پر تلاشی بود تا کلاس سوم راهنمایی درس خواند و بعد از آن وارد شهربانی آن زمان شد و دوره¬ی آموزشی را در شهر تبریز گذراند. در تمام دوران آموزشی و در نامه¬هایی که برای خانواده می¬فرستاد به برادرش سفارش می کرد که در مدرسه خوب درس بخواند و مدارج عالی را طی کند بعد از دوره¬ی آموزشی به تهران منتقل شد در نامه¬های خود به مادرش امیدواری می داد که به زودی به اصفهان منتقل می شوم، مادرش هرچه برای او همسر انتخاب می کرد او می گفت: «مادر جان اگر من شهید شوم دختر مردم را هم بیوه می¬کنم اجازه دهید پنج سال دوره ی من تمام شود و اگر شهید نشدم بر می¬گردم و ازدواج می کنم.» بعد از تهران به ارومیه منتقل شد و مدتی از دوره اش را در سرمای شدید ارومیه گذراند وقتی پرسیده شد چه کسی مایل است به جبهه فرستاده شود به گفته ی همرزمانش اولین کسی بود که آمادگی خود را اعلام کرد و به منطقه¬ی جنگی پیرانشهر فرستاده شد و در آخرین مرخصی، به خاطر اصرار مادر و خواهرانش برای ازدواج قول داد که در مرخصی بعدی اقدام کند ولی غافل از اینکه این آخرین مرخصی ایشان بود و در این زمان سومین دوره ی آموزشی خود را می¬گذراند و سرانجام در ساعت 15:30 مورخه ی17/12/1363 شهربانی پیرانشهر به وسیله هواپیمای عراقی بمباران و چهار نفر پرسنل مشروحه ی ذیل به درجه ی رفیع شهادت نائل آمدند. 1- سرپاسبان دوم ایمان درستی فرزند حنیف 2- پاسبان حبیب الله خجندی فرزند براتعلی 3- سرپاسبان یکم نوروز علی عبدالحسین پور فرزند علی 4- سرپاسبان رسول رقایی فرزند غلامحسین. به نقل از همراهانش هنگام حمله¬ی هوایی حبیب الله از سنگر بیرون آمده و قصد داشت با آر پی جی هلیکوپتر دشمن را هدف قرار دهد که در همان لحظه به شهادت می رسد.
زندگینامه
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.