شهید اسرافیل بذل

کد ایثارگری:
6301883
نام پدر:
اکبر
محل تولد:
ایران ، استان اردبیل ، شهرستان اردبیل ،
تاریخ تولد:
۱۳۴۲/۱۰/۰۹
شغل:
کارگر
تحصیلات:
زیر دیپلم
تاریخ شهادت:
۱۳۶۳/۰۶/۳۰
محل شهادت:
سردشت
زندگینامه

به نام خدا زندگي نامه شهيد اسرافيل بذل در آن روزهايي که برف وسرما ويخبندان بيداد مي کرد در يکي از کوچه هاي اردبيل نوزادي پسر چشم به جهان گشود که او را اسرافيل نام نهادند . پدرش اکبر بذل ومادرش شيفته نعمتي هوشيار بودند که هردو آنها بيسواد بودند ولي با صفا وصميميت با هم زندگي مي کردند . وي اولين فرزند خانواده بود ودر يک خانواده شش نفري بزرگ شد وپرورش يافت . چون اين خانواده قبل از اين نوزاد دو تا از بچه هايي را که بدنيا آمده بودند از دست داده بودند بنابراين اسرافيل از با نذر ونياز به دست آورده بودند. مادرش نذر کرده بود که اگر خدا اين بچه را سالم به ما بدهد واين بچه سالم بماند به احترام حضرت ابوالفضل (ع) وبه نام آن گوسفندي را قرباني مي کنند. بالاخره بچه سالم بدنيا آمد و سالم ماند وبزرگ شد اما خانواده او نتوانست نذر خود را ادا کند چون وضع مالي خانواده خيلي پايين بود وآنها در توانشان نبود که قرباني بکنند. بعد از بدنيا آمدن نوزاد او را نزد دکتر برديم بعد از معاينه دکتر گفت که نوزاد هيچ عيب و ايرادي ندارد وصحيح وسالم مي باشد پدرش بعد از شنيدن اين حرف دکتر رو به قبله ايستاد واز خداوند تشکر کرد . بخاطر اينکه خداو نذر او را پذيرفته بود وکودکي سالم به او هديه داده بود.بعد از چند روز از به دنيا آمدن وي او را بغل پدر بزرگش دادند وگفتند که اسم او را در گوشش بخوان پدر بزرگ بعد از اذان گفتن اسم او را اسرافيل گذاشت . بالاخره اسرافيل روز به روز بزرگ وبزرگتر مي شد اما پدرومادرش نگران بودند که چون نتوانسته اند به عهد خود وفا کنند وآن نذري را که قبل از بدنيا آمدن وي کرده بودند بجا بياورند خدا اين بچه را از آنها بگيرد. پدر اسرافيل به کار کشاورزي اشتغال داشت بنابراين وضع مالي آنها خوب نبود . پدرش مردي مؤمن وديندار بود ومادرش به پاکدامني وبا حيا بودن شهرت داشت. آنها بعد از بدنيا آمدن اسرافيل خيلي از وي مواظبت مي کردند وخيلي تلاش مي کردند که او را به خوبي تربيت کنند. روزهاي کودکي وي همچون ساير کودکان باشد وهيجان همراه بود بيشتر علاقه داشت با بچه هاي هم سن وسال خود بازي کند اما ترس ادا نکردن نذر همچنان در دل پدرومادرش بود وبخاطر همين آنها زياد نمي گذاشتند تا بچه شان در بيرون بماند. تا چهار سالگي در آغوش پدرومادر بزرگ شد اما آنها همچنان مانع از بيرون رفتن زياد او وبازي با همسن وسالانش مي شدند وبيشتر او در خانه سرگرم مي کردند. بعد از اينکه وي چهارساله شد پدرش تصميم گرفت او را براي يادگيري وآموزش قرآن به مکتبخانه بگذراد واين کار را نيز کرد اسرافيل که ديگر از تو خانه ماندن خسته شده بود با شنيدن اين حرف خيلي خوشحال شد واز اينکه مي ديد مي تواند هم قرآن ياد بگيزد وهم با بچه ها بازي کند خيلي خوشحال بود به خاطر وابستگي زيادي که به خانواده اش داشت پدرش چند روز به همراه او در مکتب خانه ماند بعد از عادت کردن او ديگر خودش تنهايي مي ماند بعد ازدرس قرآن با بچه ها در کوچه ومحله بازي مي کرد پدرش آرزو داشت بعد از اينکه قرآن ياد گرفت براي گذشتگان وي ياسين وقرآن بخواند .بعد از اينکه وي 7 سالگي رسيد . مادرش او را برد و در دبستان آموزگار وي را ثبت نام کرد وي به غيراز درس خواندن علاقه زيادي به فوتبال داشت . بعد از انجام تکاليفش مي رفت ودر کوچه با بچه هاي همسن وسال خود بازي فوتبال مي کرد .از همان ابتدا چون وضعيت مالي خانواده اش پايين بود وي زياد اهل پول خرج کردن نبود. هر موقع از مادرش پول مي خواست تا چيزي بخرد وقتي مادرش به او مي گفت زياد خرج نکن مي گفت چشم مادر وقتي بزرگ شدم سرکار مي روم وبه پدرم کمک مي کنم تا وضعيت مالي ما نيز خوب بشود. شهيد اسرافيل دوره ارهنمايي را با نمرات عالي به پايان رساند ودر سال 1355 در مدرسه راهنمايي صفوي براي دوره راهنمايي ثبت نام نمود. و وارد دوره راهنمايي شد به خاطر اينکه وي فرزند بزرگ خانواده بود بنابراين احساس مسئوليت مي کرد بنابراين تصميم گرفت همزمان با درس خواندن کار نيز بکند. بنابراين پيش دايي وپدرش به کار نجاري مشغول شد ودر سال 1358 دوره راهنمايي را به اتمام رساند. پدرش در هر کاري تلاش زيادي مي کرد تا وضع مالي اش خوب بشود اما وضع آنها زياد بهبود نمي يافت.چون تنها نان آور خانواده پدرش بود ودرآمدش ضعيف بود وضع مالي خانواده اش مجبور شد که ترک تحصيل کند وي صبح تا شب ها در نجاري کار مي کرد تا بلکه کمک خرج پدرش باشد با توجه به اينکه اوئل انقلاب بود شبها به مسجد وحسينيه مي رفت بعد از رفت وآمد به مکانهاي مذهبي اخلاق ورفتارش خيلي فرق کرد خوش اخلاق وخوش رفتار شده بود وعلاقه زيادي به مذهب وسياست پيدا کرده بود.با خواهر وبرادرش خيلي مهربان شده بود در درسهايشان آنها را کمک مي کرد وبه پدرومادرش ارزش زيادي قائل مي شد وخانواده اش را در تمام زمينه ها کمک مي کرد بيشتر به نظافت اتاقش مي پرداخت وخيلي سعي مي کرد تا کسي از او ناراضي نباشد . وقتي از سرکار برمي گشت با خشنودي وارد خانه مي شد ودم در خانه مي ايستاد ومي گفت مادر خانه اي . مادرش جواب مي داد بله پسرم خوشش آمدي خسته نباشي . مادرش مي گويد هنوز احساس مي کنم که طنين صدايش در گوشم هست وبعضي وقتها که در خلوت هستم فکر مي کنم در را باز مي کند وبا همان لحن مرا صدا مي زند. بعد از ورود به خانه به سوي مادرش مي رفت وبا وي روبوسي مي کرد بعد به نظافت خودش مي پرداخت با همه خويشاوندان وهمسايگان رابطه خوبي داشت وبه آنها احترام زيادي قائل مي شد آنها نيز به خاطر اخلاق خوب اسرافيل ارزش زيادي براي وي قائل مي شدند. با دوستش رمضان مانند برادر بود چون با او داراي يک وجه اشتراک بود و آن از نظر فرهنگي واعتقادي بود . يک شب خواهر کوچکش به او گفت داداش ديشب نبودي در زيرزمين يک سرو صداي مي آمد چون خواهر خيلي کنجکاو بود و وي مي ترسيد که اعلاميه ها لو برود با شوخي گفت صداي ديوهاي دو سر بود آمده بود تا دخترهاي خوشگل را ببرد. بچه ها ديگر ترسيدند وخيال اسرافيل از بابت آنها ديگر راحت شد و ديگر آن ها هيچ موقع به زير زيمبن نزديک نشدند.شهيد اسرافيل يک فرد وظيفه شناس بود هر کاري که به او سپرده مي شد به نحو احسن انجام مي داد خيلي فرد مرتب ومنظمي بود همه کارهايش از روي برنامه بود . هر روز پنج تومان پس انداز مي کرد وبقيه پولش را به پدرش مي داد .بعد از مدتي از پس انداز کردن پنج تومانها مي گذاشت يک روز قلکش را باز کرد وپولهايش را شمرد ديديم که هشت هزار تومان شد مادرش به او گفت که پولهايت را بده تا بروم وبراي تو سکه بخرم اسرافيل پول را به مادرش داد . مادرش رفت بازار براي اسرافيل يک زنجير طلا ويک سکه خريد آورد آن را به اسرافيل نشان داد وي زنجير را از دست مادرش گرفت وآن را بر گردن آويخت رو به مادرش کرد وگفت مادر چطور است . مادر جواب داد پسرم ان شاء الله هر موقع ازدواج کردي آن را به همراه تکه اي پارچه که از کربلا آورده اند به عروسم مي دهم اما هرگز قسمت نشد وآن پارچه را روي جنازه وي کشيدند.در زمان انقلااب وي به همراه دوستانش در تظاهرات شرکت مي کرد روي دروديوار شعارهاي ضد شاه مي نوشت و اعلاميه پخش مي کرد تا اينکه شاه فرار کرد . موقعي که امام خميني به ايران آمد وي به همراه دوستانش لباس سفيد پوشيده بود وبه بازار براي استقبال از امام رفته بودند وشعار مرگ بر شاه مي دادند . چند روز بعد کفن بر تن کردند مي خواستند به دشمنان ايران بفهمانند ما ايرانيان وطن ورهبرمان را دوست داريم وتا آخرين نفس از آن حمايت وپشتيباني مي کنيم. بعد از آمدن امام داوطلبانه به خدمت سربازي مي رفت بعد از چند ماه خدمت به مرخصي آمد موهايش را اصلاح کرده بودند مادرش رو به اسرافيل کرد وگفت چرا موهايت را براي من نياوردي تا از آن بالش درست کنم بگذارم زير سرم تا بوي تو را از آن بگيرم اسرافيل گفت مادر اين چه حرفي است مي زني هر چند دير به مرخصي مي آيم امّا هميشه با ياد شما هستم. وي براي خدمت سربازي نيز با دوستش رمضان رفته بود ودر يک منطقه خدمت مي کردند . دوستش رمضان مي گفت ما منتظر بوديم که ما را تقسيم کنند فرمانده سوال کرد چه کسي از شما رزميکار هست اسرافيل دستش را بلند کرد وگفت من، فرمانده دستور داد يک سالن آماده کنيد تا وي به بقيه آموزش بدهد. در آنجا آموزش رزمي سربازان به عهده اسرافيل بود. شبها با ده نفر از سربازان به شناسايي منطقه عراق مي رفتند يک شب براي شناسايي مرز عراق رفته بودند موقع برگشتن همه آنها کشته شده بودند فقط اسرافيل زنده برگشته بود. برگشت وبه من گفت رمضان همه کشته شدند من به وي گفتم مدتي صبر کن گفت من ديگر نمي توانم صبر کنم بايد بروم مرز ، يک نامه نوشت وداد به دوستش وگفت اين نامه را به خانواده ام بفرست.بعد از آن رفت مرز عراق و ديگر برنگشت ودر همانجا به شهادت رسيد . همان شب مادرش در خواب ديده بود که اسرافيل به وي مي گويد نذر خود را ادا کن اگر نذر خود را ادا نکني پسر شما سالم از جبهه بر نمي گردد ومادرش متوجه منظور او نمي شد. ومي گويد کدام نذر گفت نذر حضرت ابوالفضل که قبل از تولد من نذر کرده بوديد . مادرش که هميشه از بابت ادا نکردن آن نذر ناراحت ونگران بود از خواب مي پرد ومي بيند که داشته خواب مي ديده است.چند روزي قبل از شهادتش نامه به دست پدرومادرش مي رسد. در آن نامه نوشته بود به مادرم بگوييد ديگر منتظر من نماند من ديگر به اردبيل بر نمي گردم. به او بگوئيد که حلالم کند من به شهادت خواهم رسيد. شهيد اسرافيل در دوران جواني بيشتر اوقات فراغت خود را با ورزش فوتبال وتکواندو پر مي کرد . وي هنگام مواجه شدن با مشکلات و گرفتاريها صبور بود . آرزو داشت که تلاش زيادي بکند تا بلکه وضعيت مالي خود وخانواده اش خوب بشود. بزرگترين آرزوي وي رفتن پدر ومادرش به مکّه بود. موقعي که وي در نجّاري کار مي کرد يک روز از سرکار که به خانه آمد وگفت که من مي توانم به عنوان يک نجار فعاليت کنم وبراي خود يک مغازه باز کنم. بعد از آغاز جنگ تحميلي هميشه مي گفت که ما بايد به جنگ برويم تا از دين وسرزمين و وطن خود دفاع کنيم . توصيه اش فقط دفاع از خود وکشور در برابر دشمنان بود.ما از شهادت او زياد ناراحت نشديم چون وي در راه وطن ـ دين وخاکمان به شهادت رسيده است . هم? اخلاق وخصوصيات شهيد خوب بود اما شهيد از همه فداکاري او زبانزد خاص وعام بود . وي در جبهه در گروه شناسايي منطقه بود در کردستان خدمت مي کرد يک روز که براي شناسايي رفته بود ديگر برنگشت ودر همانجا بر اثر درگيري با دشمنان از ناحيه گردن مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود وبه شهادت رسيده بود. موقعي که جنازه شهيد را آوردند مادرش همان يک تکه پارچه وزنجير طلا را که براي عروسي اسرافيل نگه داشته بود روي جنازه اش گذاشت وگفت پسرم عروسي ات مبارکباد. پيکر پاک او را در گلزار علي آباد به خاک سپردند. روحشان شاد ويادشان گرامي باد.

 

دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.