فرازی از زندگینامه شهید از زبان مادرش: شهید رضا باقر زاده در خیابان جامی اصفهان متولد و بزرگ شد او در یکی از روزهای ماه رمضان در حالی که من روزه بودم او را به دنیا آوردم. چون ما قبل از او فرزندی را از دست داده بودیم او برایمان خیلی عزیز بود. پدرش به امامان معصوم ارادت خاصی داشت و از قبل، نذر کرده بود که نامش را رضا بگذارد. از دوران کودکی او خاطرات خوشی ندارم در آن زمان مستأجر بودیم و بسیار سختی کشیدیم مثلا یک بار صاحب خانه ی ما آب چاه را به روی ما بست و ما مجبور بودیم از باغ تختی آب تهیه کنیم و یک بار هم شب عید برق ما را قطع کرد. دو سالش بود که زردی گرفت و در هفت سالگی هم به تب مالت مبتلا شد و از اینکه باید او را بغل می کردیم و نمی توانست راه برود بسیار در عذاب بود. او به پدرش کمک می کرد و زیاد به دنبال گردش و تفریح نبود. تا سال آخر دبیرستان درس خواند. بعد از فوت پدرش به من می گفت: «یک عمر شما زجر کشیدی و ما را بزرگ کردید حالا نوبت ماست که از شما مراقبت کنیم». بعد از این که موفق به گرفتن دیپلم خود شد وارد بسیج محله و مدرسه شد و در آنجا فعالیت خود را آغاز کرد سپس عازم سربازی شد او ابتدا در اصفهان خدمت کرد و سپس به آبادان اعزام شد. زمانی که در جبهه بود هر دفعه به او می گفتم اینبار می خواهم برایت زن بگیرم او جواب می داد نمی خواهد دختر مردم را بدبخت کنی چون معلوم نیست بتوانم زنده بازگردم. او مدام از علاقه اش به شهادت حرف می زد. یک بار که به مرخصی آمده بود گفت باید اینبار خبر شهادتم را می آوردند چون در جبهه یک مین درست پشت سر ما منفجر شد و ما فقط کمی از آن فاصله داشتیم ولی به دلم هست که شهید می شوم او می گفت دوست دارد پای برهنه شهید شود. در نهایت رضا به آرزویش رسید.
تصاویر
زندگینامه
اسناد
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.