سر گذشت شهید اکبر امامی خانه ساکت وبی روح بود مثل دیگر خانه ها نبود نه حرفی ونه سروصدایی علی گوشه اتاق نشسته بود واز پنجره با بیرون را تماشا می کرد ونارینگل نیز خودش را مشغول کار،خانه کرده بود. اما نگار دلش یک چیز دیگری می گفت آیا بالاخره این بغض سنگین خواهد شکست . پنج روز از مردادماهسال1341 خورشیدی می گذشت که بالاخره پس از چندین سال نذرونیاز ،خداوند غنچه خندان را برلبان این زن و شوهر هدیه کرد وامید زندگی علی ونارینگل چشم گشود وبا سکوت چندین ساله خانه را شکست. زن وشوهر درپوست خود نمی گنجیدند شب وروز به پروردگار شکر می کردند پدر نام نوزاد را به خاطر اینکه خداوند این هدیه بزرگ را بعد از سالها عطا نموده بود (اکبر )نامیدند. علی ونارینگل هردو بیسواد بودندوکشاورزی امرارمعاش آنها بود مدتی که گذشت آنها زندگی خوبی در کنار اکبر داشتند دوران شیرین اکبر شروع می شد. گاهی چند کلمه بر زبان می آورد اما این خوش دیری نپائید علی بر بستر بیماری افتاد وخانواده اش را تنها گذاشت شاید نداشتن اولاد برای این خانواده حکمتی بود. اکبریتیم شد از همان دوران ،تنهایی وسختی روزگار راچشید بی سرپرستی وبی پناهی او را از پا نینداخت بلکه از او مردی آهنین ساخت. اکبر از کودکی سرپرستی خانواده ا ش را به عهده گرفت ودرسایه تلاش و کار شبانه روزی آسایش خانواده را تامین می کرد او به در س ومکتبخانه وآموزش قرآن علاقه زیادی داشت ولی او در کنار کار به مکتب خانه برود اما7 ساله که شد در مدرسه شیخ معید روستا ثبت نام کرد همزمان در کار کشاورزی به درس خواندن ادامه می داد. در تحصیل کوشا وبا علاقه بود نورانیت خاصی در چهره اش بود واین نشانه های قدم گذاشتن او در راه کمال وعشق فداکاری بود . سالها می گذشت ورنج وسختی روزگار از او مردی فولادین ساخته بود . مردی کوچک که کار سخت از کودکی دستای کوچکش را آرزده بود اما خم به ابرو نمی آورد اکبر 12 سال بود که سفری به قم می کند ومدتی نزد دائی انوشیروان می ماند . بعد از مدتی به روستا برگشته وبه کاروتلاش وتحصیل ادامه می دهد . او دوره راهنمایی را در مدرسه دشهید مطهری روستای آلنی گذراند بااینکه مجبور بود برای امرارمعاش خانواده کار بکند اما وضعیت تحصیلی اش عالی بود . به فعالیتهای مذهبی علاقه بسیار داشت وسفرش به قم باعث شده بود تا روحیه ی او در این زمینه بیشترتقویت شود. اکبر برای تحصیل دوران دبیرستان به قم می رود ودر کنار دائی خود که سرپرستی وی را به عهده گرفته بود مشغول به درس خواندن می شود. با وجود خستگی زیاد ناشی از کار بیرون وتحصیل – همیشه خنده بر لب داشت وکوچکترین بی احترامی ونامهربانی به خانواده نمی کرد او عاشق خانواده اش بود مخصوصاً به دائی اش خیلی احترام می گذاشت صبروفروتنی در مقابل مشکلات زندگیاز او مردی آزاده ساخته بود اکبر برای ادامه ی تحصیل نزد دائی به قم می رود انوشیروان سرپرستی وی را به عهده گرفته بود اوعلاقه خاص به اکبر داشت وبیشتر از فرزندان خود به او می رسید. اکبر در دوران دبیرستان دوستان زیادی پیدا می کند که همراهی وهمنشینی با آنها روحیه ی جبهه وجنگ را در او بیدار میکند یکی از نزدیکترین دوستانش محمد بخشی زاده است که باهم خیلی صمیمی ومهربان بودند . در اوقات فراغت خود به مطالعه کتاب های مذهبی می پرداخت مبرای شناخت خود واقعی اش شب وروز در جستجو بود. او آرزوی خدمت به خلق الله را در دل می پروراند وبر این اساس بزرگترین آرمان او شهادت در راه خداواسلام بود. بالاخره اکبر از طریق یگانهای ژانداری وشهربانی سابق جهت خدمت سربازی از قلم به جبهه اعزام می شود . در خط مقدم بعنوان سرباز وظیفه از خاک وطن دفاع می کرد . انوشیروان نقل می کند : او در اکثر عملیاتهای غرب کشور از جمله در قرارگاه حمزه سیدالشهدا سرکت می کرد وداوطلبانه به گردان چندالله خوی که مسئولیت وپاکسازی کردستان از مزدوران داخل را داشت . هموار ه در صف مقدم عرصه عشق شرکت داشت وهرگز ترس به دل راه نمی داد کوچه ها وکوههای مهاباد- سردشت وبانه کردستان او را به خاطرشجاعت وشهامت می شناختند همیشه قبل از رفتن به میدان نبرد از برادران وهم سنگرانش حلالیت می خواست. سال 66 بود – شبی با همرزمانش در ارتفاعاتسر به فلک کشیده سر دشت دورهم بودند هوا کاملاً تاریک شده بود چشمه ی آبی در آن نزدیکی بود که در معرض دید دشمن قرار گرفته بود برای همین رزمندگان برای تأمین آب آشامیدنی به سختی به آنجا می رفتند. این بار نوبت آب آوردن اکبر بود اکبر به همراه یکی از دوستانش به راه افتادند وبه طرف چشمه حرکت می کنند. اکبر بخاطر این که ذهن دشمن را منحرف کند با شیلیک تفنگ دوستش را پوشش می دهد تا او راحتتر آ ب بردارد اما نامردها به او رحم نمی کنند واز زرنگی آنها مطلع شده ودوست اکبر را از ناحیه ی گردن مورد هدف قرار داده وبه شهادت می رسانند. اکبر برای اینکه پیکر دوستش وهم قمقمه آب را به سنگر برساند خود را به قلب آتش می زند وقتی به لب چشمه می رسد دوستش را به دوش می کشد وقمقمه ا ش راپر کرده ومی خواهد برگردد که ناگهان دشمن خونخوار اورا رگبار می بندد وسینه او را گلوله باران می کند . افرادیکه اکبر را از نزدیک دیده بودند نقل می کنند با اینکه اکبر امامی 6-7 گلوله خورده بود اما هنوز با بدن خونین تلاش می کرد آب را به دوستانش برساند انگار کربلا زنده شده بود او همپای حضرت عباس از جانخود، گذشته بود. جلوی پایش را نمی دید او فقط خدا خدا می کرد مشک آب را به خیمه برساند در آن لحظه بود که دور تادور او را محاصره کردند وبا بی شرمی تمام پهلوان مشک به دست را از اسب به زمین انداختند نامردها به مشک آب رحمی نکردند وبا تیری آنرا سوراخ کردند. اکبر باپیکر خونین پیش میرفت ودر چند قدمی هدف بود که تیر خلاص دشمن اورا از پا درآورد . واو را از ادمه راه بازداشت . او در حالی که 20 ماه بطور مداوم در صحنه نبرد حق علیه باطل عاشقانه جنگید وعاقبت در منطقه عملیاتی لیله القدر در ارتفاعات سربه فلک کشیده سردشت به حالت ناجوانمردانه در تاریخ 25 تیرماه شهید شد. جنازه پاک اکبر شهید ودوستش مدت سه روز در زیر آفتاب سوزان ماند ومصیبت کربلا پدیدار شده بود بعد از سه روز که سردشت به دست ایرانیان افتاد پیکر آنها به عقب برگردانده شد وبه آغوش میهن فرستاده شدند. گلزار شهدای روستای آلنی دوباره پذیرای شهیدی دیگر بود لاله ای در جوار لاله های سرخ گلزار آرام گرفته بود .وآن لاله عاشق کسی نیست جز شهید اکبر امامی. روحش شاد