شهید عارف احدی دولت سرا

کد ایثارگری:
6300430
نام پدر:
علی اکبر
محل تولد:
ایران ، استان اردبیل ، شهرستان اردبیل ،
تاریخ تولد:
۱۳۴۰/۰۳/۱۰
شغل:
دانش آموز
تحصیلات:
دیپلم
تاریخ شهادت:
۱۳۶۳/۰۱/۰۷
محل شهادت:
بين راه کردستان-تبريز
زندگینامه

گذری کوتاه برزندگی شهید سر افراز اسلام عارف احدی شهید عارف احدی دولت سرا در دهم خرداد ماه سال هزار و سیصد و چهل ه.ش در روستای دولت سرا از توابع استان اردبیل در یک خانواده ی مذهبی دیده به جهان هستی گشود . علی اکبر احدی پدر شهید مثل دیگر کشاورزان مظلوم این مرز وبوم با اندک درآمدی که از راه کشاورزی بدست می آورد امور خانواده را می گذراند. ایشان به دلیل مشغله زیاد کاری نتوانستند به تحصیل علم بپردازند. شهید در دامن زنی درستکار و پاک سیرت بنام محبوبه احدی رشد و نمو یافت که به دلیل نبود امکانات کافی در خانه پدری و کثرت فرزندان نتوانست قدم در راه علم بگذاردو فقط به امور داخلی خانه و تربیت و تعلیم هر چه بهتر فرزندان در زیر پرتو تعالیم اسلامی مشغول شوند . شهید هفتیمن فرزند از یک خانواده سیزده نفر می باشند که نه پسر و دو دختر نتیجه زحمات چندین و چند ساله ی والدین فداکار این شهید بزرگوار بود . «به خاطر فوت پدر و مسن بودن مادر شهید و با توجه به اینکه برادران شهید در روز مصاحبه حضور داشتند ولی حاضر به مصاحبه نشدند وما فقط اطلاعات اندکی از مادر شهید بدست آوریم . » به گفته مادر شهید نام شهید را مادربزرگش که ابتدا دهان ایشان را با مهر باز کرد و سپس نام عارف را بر روی او برگزید . وضعیت مالی این خانواده قبل تولد و بعد از تولد شهید خیلی ضعیف بود به خاطر اینکه پدر شهید جز کار کشاورزی به شغل دیگری مشغول نبودند و با اندک درامدی که سالیانه از کاشت محصولات کشاورزی بدست می آورد امرار معاش می کردند . طبق فرموده مادر شهید در روستای آنها یک شخص عارفی بود که بچه های روستا را جمع می کرد و به آنها قرآن می آموخت که عارف هم از او قرآن فرا می گرفت . عارف دوران ابتدایی تحصیلی را در روستای خودشان در مدرسه ابتدایی دولت سرا در سال 1347 آغاز کرد. به گفته مادرشهید در اولین روز مدرسه عارف پدرش او را همراهی کرد در آن روز عارف خیلی خوشحال و شاد بود او پسری ساکت و آرام بود و با دوستان و همکلاسی های خود بسیار خوب رفتار می کرد و اصلاً در مدرسه احساس تنهایی نمی کرد . همیشه درسش را سر موقع می خواند و تکالیفش را به نحوه احسن انجام می داد عارف دوران ابتدایی تحصیلی را با موفقیت در سال 1353 به پایان رسانید . در روستایی که عارف در انجا زندگی می کرد امکان تحصیل تا مقطع ابتدایی فراهم بود و عارف مجبور شد برای ادامه تحصیلاتش به شهر بیاید و چون وضعیت مالی پدرش به حدی نبود که بتواند خانه ای برای او اجاره کند عارف مجبور شد برای ادامه تحصیلاتش در خانه عمه اش بماند. هر چند خانه ای که عارف در آنجا می ماند خانه عمه اش بود ولی علارغم حمایتهای عمه اش پسر عمه هایش با سخنان نیش دار و کنایه آمیز ماندن در خانه را برای او سخت و در آور می کردند ولی با این وجود عارف تمام این سختیها را به خاطر ادامه تحصیل تحمل می کرد . عارف دوران راهنمایی تحصیلی را در مدرسه راهنمایی ابومسلم در سال 1354 شروع کرد . از یک طرف ضعیف بودن بنیه مالی پدر و از طرفی زندگی در غربت در پیش کسانی که تا حدودی غریبه به حساب می آمدند دراین شرایط دیگر حضور ذهنی برای عارف باقی نمی ماند که آن را در درسهایش بکار ببرد ولی با این وجود عارف هم شخصی نبود که به همین راحتی دست و پایش را با این مشکلات گم کند و چون هنوز در اول راه بود و مسافت زیادی را باید طی می کرد تا به مقصدش برسد بنابراین با همه مشکلات دست و پنجه نرم کرد و همه آنها را یکی ، یکی پشت سر گذاشت و در نهایت با همه سختیها دوران تحصیلی راهنمایی را با قبولی به پایان رسانید. شهید عارف احدی در تاریخ 1357 برای تحصیل در مقطع دبیرستان به شهر آمد وباز هم مثل گذشته علیرغم مشکلاتی که در خانواده عمه اش برای او پیش امده بود.ولی به خاطر عشق به تحصیل در خانه عمه اش ساکن شد. ( نام مدرسه عارف در خاطر مادرش نبود و سند و مدرکی هم از تحصیل ایشان در دست نبود). شهید در تعطیلات تابستانی به روستای خود بازمیگشت و به پدرش در کارهای کشاورزی کمک میکرد به خاطر همین موضوع پدرش شهید رااز صمیم قلب دوست می داشت ومی توان گفت که عصای دست پدرش محسوب می شد. به همین علت بعد از شهادت عارف نتوانست دوام بیاورد و به رحمت خدا رفت . عارف توانست باتلاش فراوان مدرک دیپلم را اخذ نماید ایشان به خاطر عشق و علاقه ای که به جبهه و جنگ داشت از شرکت در ورودی دانشگاه انصراف داد و با تمام وجود همه چیز خود را به خاطر میهن و خاک کشورش رها کرد و به صورت داوطلبانه به خدمت سربازی رفت تا رفتن به خدمت بهانه ای برای حضور او در جبهه باشد. مادر شهید اظهار می دارد: وقتی عارف در دبیرستان تحصیل می کرد ,در هر فرصتی که به دست می آورد به پدرش کمک می کرد .در واقع او در قبال خانواده احساس مسئولیت می کرد من با دیدن این رفتار عارف متوجه شدم که پسرم بزرگ شده است . عارف علاقه زیادی به والدینش داشت این علاقه به حدی بود که او با پس اندازی که حاصل دسترنجش بود لوازم مورد نیاز خانه را خریداری می کرد. در واقع ایشان با این کار قسمتی از مشکلات مالی خانواده را از دوش پدر خود برمی داشتند.عارف به مادر خود می گفت: مادر جان درآینده وقتی ازاین وسایل استفاده می کنی مرابه یاد بیاور و بر روح من فاتحه ای بخوان چون من در آینده به امید خدا شهید خواهم شد. رفتار عارف با اقوام و همسایگان طوری بود که همه اهل روستا ایشان رامثل فرزند خود می دانستند .مادر شهید در این مورد می گوید: عارف به همه اهالی روستا کمک می کرد وبه آنها در همه امور کشاورزی مثل آبیاری کاشت محصولات و کارهای دیگر مدد می رساند و به خاطر همین همه اهل روستااو رامثل فرزند خودشان دوست می داشتند و به او احترام خاصی قائل بودند . شهید به همه احترام یکسان می گذاشت ولی به پدرش احترام خاصی قائل بود. مادر شهید می گوید:کمتر اتفاق می افتاد که عارف به مشکلی برخورد کند و اگر هم با مشکلی مواجه می شد خودش به تنهایی به هر قیمتی که می شد آن را حل و فصل می کردوباگفتن مشکلات شخصی ,خود راکوچک ونا توان نشان نمی داد. شهادت بزرگترین آروزی عارف بود .مادر شهید اظهار می دارد: برای اینکه از اعزام به جبهه پسرم جلوگیری کنم به او پیشنهاد دادم که ازدواج کند,ولی عارف قبول نکرد در واقع او فردی نبود که به بهانه ازدواج از اعزام به جبهه منصرف شود. مادر شهید می گوید عارف در هنگام رفتن به جبهه به من می گفت که اگر افرادی مثل من به جبهه نروند و همین طور بی خیال در خانه بمانند, دشمن در عرض چند روز کشور را خواهند گرفت. باید من و امثال من به جبهه برویم تا نسل آینده به راحتی در جامعه ای امن و مستقل زندگی کنند. مادر شهید خاطره ای از دوران دفاع مقدس چنین نقل می کند:عارف به همراه دو تا از همرزمانش برای مرخصی به خانه آمده بود.قرار بود همرزمان او به آستارا بروند.شب موقع خواب برای آنها تشک پهن کردم تا راحت بخوابند. وقتی از اتاق آنها خارج شدم عارف یواشکی به دوستان خود گفت:مادرم فکر می کند ما درجبهه روی تشک گرم ونرم میخوابیم!!.خبر ندارد که ما در کجا می خوابیم!!!عارف وقتی متوجه شد که من حرفهای آنها را گوش می دهم ,برای اینکه ناراحت نشوم موضوع صحبتش را عوض کرد. مادر عارف می گوید که شهید در هنگام رفتن به جبهه به برادرانش توصیه کرده بود که داداشم (به پدرش داداش می گفت ) رابه شما می سپارم به پدرم در کارهای زمین کمک کنید و او را دست تنها نگذارید . شهید نامه های زیادی به خانواده اش فرستاده بود که بیشتر آنها رابه پدرش می فرستاد و در نامه از برادرانش می خواست که فقط مواظب پدرم باشید و مبادا در فصل تابستان او را در امر آبیاری کردن زمین های کشاورزی دست تنها بگذارید. عارف به حدی مطمئن بود شهید می شود که حتی به دائی خود(حاجی آزاد)توصیه کرده بود وقتی جنازه من را آوردند نگذارید مادرم زیاد گریه کند وبه خودش صدمه برساند. مادر شهیدمی گوید:شهادت عارف یک حادثه غیر منتظره بود. هیچ کس باور نمی کرد که عارف شهید شده با این حادثه ای که در روستای ما رخ داد اکثر جوانان ازخواب غفلت بیدار شدند و جوانان زیادی با دیدن شهادت عارف به جبهه رفتند . مادرش درباره آخرین مرخصی که آمده بود با گریه و اندوه فراوان چنین می گوید: عارف وقتی برای آخرین بار به جبهه می رفت ، برگشت به من گفت مادر جان اگر سالم از کردستان برگردم به تو پارچه های خوش رنگ می خرم و من هم گفتم پسرم اگر بخری آنها را برای همسرت نگه می داریم و او گفت که مادرجان این طوری نگو چون من ازدواج نخواهم کرد . شهید عارف احدی دولت سرا از طرف ارتش به خدمت سربازی اعزام شد و در هنگ سقز در گروهان تکاب مشغول خدمت شد . ایشان درتاریخ 7/1/1363 بر اثر تصادف خودرو در حین انجام ماموریت در شهرستان سقز کردستان به شهادت رسیدند . مادر شهید خاطره ای را از بعد از شهادت پسرش چنین نقل می کند : برای خواندن فاتحه به مزار پسرم رفته بودم. دیدم یکی از اهالی روستایمان سر مزار پسرم گریه می کند. گفتم که پسرم چرا گریه می کنی؟ گفت: که عارف پسر خیلی خوبی بود و خدمات فراوانی به من کرده بود. یک روزگرم تابستان من سر زمینم مشغول کاربودم. بسیار تشنه بودم وبا توجه به دوری منزلم نمی توانستم برای نوشیدن چای یا آب به خانه بروم. در این هنگام عارف با سینی چای به طرف من آمد ویک استکان چای به من داد.با نوشیدن این چای عطشم برطرف شد .من واقعا"افتخار می کنم که بااین شهید والامقام هم ولایتی هستم. مزار شهید عارف احدی دولت سرا در گلزار شهدای غریبان واقع است.

 

دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.