عشق و علاقۀ خانواده به حضرت قائم(عج) سبب شد تا نامش را مهدی بگذارند. مهدی روستازاده بود. پدرش در قرهتپه بنّایی میکرد. محیط کار و کارگری خانه، او را در کودکی چابک و زیرک بار آورد. او محصلی ساکت و کمرو بود. مهدی در کنار تحصیل، نقشهکشی فرش را آموخت و پس از چندی در این حرفه به تبحّر و استادی رسید. در دورۀ دبیرستان از نهجالبلاغه و کتابهای اسلامشناسان متعهد، همچون: دکتر شریعتی، محمدرضا حکیمی و جعفر سبحانی بهره برد. درسش را در اصفهان به اتمام رساند و دیپلمش را در رشتۀ ریاضی گرفت. آموختن قرآن در مسجد را جزء برنامههای روزانه قرار داد و به عشق آموزش دادن آن به دیگران، حضور مستمر خود را در جلسات حفظ میکرد. به حق، او مشوق اصلی تحصیل برادر نابینایش بود. پیگیریهای مداوم مهدی باعث شد تا او از اساتید موفق دانشگاه شود.
سال 1356 که اولین جرقههای انقلاب رخ نشان داد، او از نخستین جوانانی بود که برای روشنگری خود و همسالانش تلاش میکرد. عازم خدمت سربازی شد و دورۀ آموزشی را در شاهرود گذراند و به اهواز منتقل شد. بـا اوجگیـری انــقـلاب و صـدور فـرمـان امـام خمینی مبنی بر فرار سربازان از پادگانها، از اولین سربازهای فراری بود که از تاریکی شب استفاده کرد و در خیابانهای شلوغ اهواز مخفی شد. بعد به شیراز رفت و از آن مسیر به نجفآباد آمد.
نوارها و اعلامیههای امام را به دست دوستان و آشنایان میرساند. در سخنرانیها و جلسههای مخفیانۀ انقلابی حضور داشت. با پیروزی انقلاب، به پادگان محل سربازیاش در اهواز رفت و دورۀ خدمتش را به پایان رساند. علاقهاش به سپاه سبب شد که به عضویت این نهاد در آید. با شروع جنگ، بیشتر اوقات در سپاه و مرکز آموزش نظامی بود.
مهدی در سال 59 ازدواج کرد.
در وصیتش نوشت «امروز به انتظار شهادت نشستهایم، تا فردا فرزندانمان در مقابل کفر جهانی با سرافرازی بایستند.»
با جدّیت بسیار به عنوان معاون گردان تخریب در یکایک عرصههای جنگ حاضر شد و به جهاد در راه خدا ادامه داد. در فرازی از وصیتنامهاش میخوانیم: «خدایا ما که خونمان از خون علیاکبرِ حسین رنگینتر نیست، مادرانمان که از مادر علیاکبر عزیزتر نیستند، آنها هم آرزو دارند که علیاکبر و قاسم در راه اسلام فدا کنند. خواهرانمان میخواهند که پیامآور خون شهیدان باشند.»
احترام به والدین را جزء جداییناپذیر دین میدانست. دلِ پاک و بیآلایش او برای همه مخصوصاً نیازمندان و محرومان میتپید. شرکت در نماز جماعت، دعا و مناجات و صدقه دادن به مستمندان ازجمله ویژگیهای بارز مهدی به حساب میآمد.
مربی آموزش تخریب و فرماندهی گردان تخریب را برعهده داشت و در عملیاتهای مختلفی حضور پیدا کرد. آخرین روزهای سال 62 بود و عملیات خیبر به تازگی به پایان رسیده بود. او که مسئول تخریب بود، به همراه چند تن از یارانش جهت تخلیه و پاکسازی میدانهای مین مشغول فعالیت در جزیرۀ مجنون بودند که بر اثر اصابت ترکش به سرش به شهادت رسید. بهار آن سال برای خانوادۀ مهدی جلوۀ دیگری داشت. خاطرۀ آن بهار و روزهای نخستین آن کمتر از یاد خانواده فراموش میشود. پس از گذشت پنج ماه از شهادت برادر کوچکترش، محسن که حین عملیات والفجر4 در دشت شیلر به شهادت رسیده بود، مهدی نیز به خیل کربلاییان پیوست.
زندگینامه
وصیت نامه
خاطره
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.