شهید شمسالدین فخار فرزند باقر، 22 اسفندماه 1347 در خانوادهای مذهبی و انقلابی ساکن نجفآباد دیده به جهان گشود. سومین فرزند خانواده بود. کودکیاش را تحت تربیت پدر گذرانید و همراه با ایشان به جلسههای مذهبی و مساجد میرفت. خانوادهاش از همان کودکی عشق و محبت به خاندان اهل بیت را در دل او کاشتند تا با قرآن و ائمه مأنوس شود. اوقات فراغتش را به مسجد میرفت و در کتابخانه آنجا فعالیت میکرد. به خواندن کتاب خصوصاً کتابهای شهید مطهری علاقۀ وافری داشت. کم حرف و با وقار بود. با بزرگترهایش با احترام و مهربانی رفتار میکرد. به امام خمینی(ره) بسیار علاقمند بود. در اوج انقلاب اسلامی در کنار خانوادهاش در صحنۀ تظاهرات حضور داشت. مخفیانه اعلامیههای امام خمینی را به دست دوستانش میرسانید. به خاطر عشقی که به روحانیت با عنوان پیشتازان نهضت اسلامی و رهایی بخش داشت، درس را در مقطع راهنمایی رها کرد و جهت تعلیم دروس طلبگی به حوزه علمیه رفت. با اینکه تازه به سن تکلیف رسیده بود، نماز جماعتش ترک نمیشد. حتی نماز شبش را به زیبایی و در خفا بهجا میآورد. از غیبت کردن متنفر بود و دیگران را نیز از این کار نهی میکرد. با شروع جنگ تحمیلی عراق بر ضد ایران، عزم رفتن به جبهه کرد. به خاطر سن کم و قد کوتاهی که داشت از ثبتنامش ممانعت کردند؛ امّا ناامید و مأیوس نشد. تاریخ تولد شناسنامهاش را دستکاری کرد و نزد مادرش رفت تا برای قد کوتاهش که باعث شده بود نتواند به جبهه برود چارهای بیندیشد. مادرش نیز با گذاشتن خورده پارچه در کفش او توانست رضایت را در چهرۀ پسرش ببیند. پس از ثبتنام برای اعزام به جبهه مادرش او را تا کنار درب اتوبوس همراهی کرد و او را به پناه حق سپرد. شمسالدین از طرف لشکر 8 نجف اشرف، گردان تخریب به عنوان تخریبچی عازم مناطق جنگی شد. او به همراه یکی دیگر از همرزمانش به خاطر قد کوتاه و سن کمشان به دوطفلان مسلم مشهور شدند. سرانجام پس از حضور مستمر و فعال در جبهههای جنگ با شرکت در عملیات خیبر به تاریخ 5/12/1362 درحالی که بیشتر از پانزده بهار از عمر با برکتش نگذشته بود. به آرزوی دیرینۀ خود رسید و خالصانه شهادت را در آغوش کشید. پیکر پاکش در خاکریزهای مجنون به یادگار ماند تا سندی باشد بر مظلومیت و ایثارش.
زندگینامه
وصیت نامه
خاطره
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.