شهید اقبال غلامی

کد ایثارگری:
6218001
نام پدر:
نایبعلی
محل تولد:
ایران ، استان اردبیل ، شهرستان خلخال ،
تاریخ تولد:
۱۳۴۲/۰۴/۰۲
شغل:
کارگر
تحصیلات:
نا مشخص
تاریخ شهادت:
۱۳۶۲/۰۷/۰۴
محل شهادت:
دهلران
تصاویر
زندگینامه

شهید اقبال غلامی، فرزند نایب علی در تاریخ 02/04/1342 در روستای دوستلی از توابع بخش خورش رستم خلخال در خانواده ای متدین چشم به جهان گشود. او سومین فرزند از پنج فرزند جیران خانم بود. در آن ایام پدر اقبال در روستا که امور زندگی‌اش را با کشاورزی و باغداری می‌گذراند، هر چند در کنار این فعالیت ها زنبورداری و دامداری نیز می‌کرد، ولی روی هم رفته به خاطر دوران طاغوت وضعیت اقتصادی خوبی نداشت.
اقبال دوران کودکیش را با بازی های سنتی در روستا ‌گذراند و بعضی ایام برای کمک به پدرش حیواناتشان را به باغ می‌برد و گاهی در کنار پدر می‌نشست و به زنبورهایشان می‌نگریست که چگونه به تولید عسل می‌پردازند. نایب علی چون بی سواد و طعم تلخ بی سوادی را چشیده بود، وقتی پسرش به هفت سالگی رسید دوست نداشت چون خود بی سواد باشد فلذا اقبال را در دبستان آبادی ثبت نام نمود که از اول مهرماه سال 49 به تحصیل علم و دانش پرداخت.
او بعد از فراغت از تحصیل به یاری خانواده ‌شتافت و در جمع آوری محصولات کشاورزی، چراندن دام ها، جمع آوری هیزم و ... به خانواده کمک می‌کرد. در آن ایام اقبال از بد حادثه به بیماری سختی مبتلا شد که به جهت فقر اجتماعی و بهداشتی منطقه دسترسی به پزشک ممکن نبود و اقبال با راز و نیاز خانواده بهبود یافت.
اقبال همواره مورد تحسین و تمجید معلمانش قرار می‌گرفت و آنها به پدرش توصیه می‌کردند که در ایجاد زمینه تحصیل فرزند تیز هوشش از هیچ امکاناتی دریغ نورزد. وی تا چهارم دبستان در زادگاهش تحصیل کرد، ولی به جهت نبود کلاس پنجم لاجرم به روستای همجوار (چنار) رفت و کلاس پنجم را در این روستا تحصیل کرد.
او نوجوانی خوش سلیقه بود و در پوشش اسلامی و انجام تکالیف و کارهایش نهایت نظم و تربیت را به نمایش می‌گذاشت. پدرش می‌گفت: «لباس کهنه را طوری می پوشید که انگار نو است». او وقتی کلاس پنجم را به اتمام رساند برای ادامه‌ی تحصیل راهی خلخال شد و در مدرسه‌ی راهنمایی شهید چمران دوره‌ی راهنمایی را آغاز کرد. وی در کنار برادر بزرگترش می‌ماند و با جدیت درس و مشق می‌آموخت. نبود امکانات آن روزها مانع از آن شد که بتواند ادامه تحصیل دهد و در کلاس اول راهنمایی ترک تحصیل نمود. او بعد از فراغت از تحصیل راهی تهران شد و در کنار برادرش در هتل مشغول کار گردید. آشپزی را در آنجا به نیکی آموخت و هر موقع به خانه شان بر می‌گشت در کار آشپزی به مادرش کمک می‌کرد.
شهید همواره دغدغه‌اش آن بود که خانواده را از روستای محروم به شهر آورد و آنها را از وضعیت بد اقتصادی رها سازد. وقتی در تهران کار می‌کرد همیشه موقع برگشت به آبادی برای برادران و خواهرانش لباس و مایحتاج آنها را می‌خرید و دل آنها را شاد می کرد.
اقبال به شکار خیلی علاقه داشت وقتی به روستا می‌آمد همواره با دوستانش به شکار می‌رفت و از بودن در طبیعت لذت می‌برد. این جوان پاک سیرت همواره در ایام سوگواری آقا اباعبدالله الحسین (علیه السلام) به روستا می‌آمد و در سوگواری آن حضرت شرکت می‌کرد. وی در دامن مادری پرورش یافته بود که نمازش را معمولاً در اول وقت ادا می‌کرد و روزه هایش را کامل می‌گرفت. اقبال نیز نماز و سایر فرایض دینیش را به نیکی ادا می‌کرد و از بندگان مخلص خدا بود.
او از جوانان پر شور و انقلابی بشمار می‌آمد و علاقه و محبتی ویژه به حضرت امام (قدس سره) داشت و می‌گفت: «امام نوری است که می خواهد بشریت را از ظلمات برهاند». حتی در یکی از تظاهرات های سال 57 توسط ساواک دستگیر و کتک مفصلی خورده بود.
اقبال با رسیدن به سن سربازی داوطلبانه خود را به ژاندارمری خلخال معرفی کرد و از طریق ارتش به خدمت سربازی اعزام شد. او بعد از گذراندن دوره‌ی آموزش نظامی در یگان 22 توپخانه‌ی سراب سازماندهی شد و به عنوان آشپز شروع به فعالیت نمود.
آنچه از نامه ها و یادداشت هایش پیداست وی از اینکه در خط مقدم جبهه مشغول خدمت به مملکت اسلامی است، ابراز خرسندی می کرد. اقبال در جبهه آشپزی می‌کرد و با ماشین غذای رزمندگان را توزیع می‌نمود و با حرف های روحیه بخش به همسنگران و همرزمانش قوت قلب می‌داد.
او در حین خدمت سربازی در سال 1362 تصمیم گرفت با دختر عمویش ازدواج کند، پس از طی مراسم مقدماتی خواستگاری برنامه عقد کنان برگزار گردید، اما مقرر شد بعد از اتمام دوره‌ی سربازی مراسم عروسی بر پا شود، اما اقبال را تقدیر آرزویی بزرگتر در سر بود.
او در یکی از مرخصی ها قرآن را از روحانی محل آموخت به ‌طوری که آن سیّد روحانی متعجب از آن بود که در عرض چند روز چگونه این جوان قرائت کل قرآن را آموخت. اقبال در آخرین مرخصی‌اش مرتب از فامیل و آشنا حلالیت می‌طلبید و از بی وفایی دنیا و مرگ با عزت لب به سخن می‌گشود و پس از آن عزم میدان نبرد کرد.
روز عید قربان مورخ 01/07/1362 در حالی که اقبال در منطقه عملیاتی سه راهی دهلران برای همرزمانش غذا می برد، شامگاهان دچار سانحه رانندگی شد و بر اثر ضربه مغزی به شهادت رسید و عاشقانه ندای الست خداوندش را لبیک گفت و جام شهادت را به سر کشید و به لقاء معبودش شتافت. پیکر پاک آن شهید گلگون کفن بعد از تشییع در خلخال بر دوش امت شهید پرور در مزار عمومی زادگاهش به خاک سپرده شد.

وصیت نامه
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.