مرتضی ترابی کمال در تاریخ 1337/7/6 در شهرستان بهار دیده به جهان گشود.
خانواده ای متدین و بسیار با محبت داشت. پدر ایشان هم نانوایی داشت و هم زمین زراعی و ازاین طریق کسب روزی میکرد پدرشان آنقدر تقید مذهبی داشت که در تابستان های بسیار گرم نزدیک تنور نانوایی روزه می گرفت.
مادرشان بسیار متدین و باحیا بود.
ایشان یک برادر بزرگترازخود و یک خواهر کوچک تراز خود داشت در کارهای کشاورزی و باغداری بسیار به پدر و مادرش کمک میکرد. از همان کودکی حتی قبل از اینکه به سن تکلیف برسد نماز و روزه اش ترک نمی شد و پدر و مادرش از داشتن چنین پسری همیشه خوشحال بودن و به او افتخار میکردند...
ایشان بسیار به پدر ومادر خود رسیدگی میکردند و به شدت به آنها احترام میگذاشت.
بعد ازاینکه مدرسه اش تعطیل می شد به فروشندگی می پرداخت و کمک خرج خانواده اش بود.
سنین جوانی ایشان همراه شد با دوران قبل از انقلاب و اتفاقاتی که در آن دوران پیش روی ملت ما بود. ایشان جوان بسیار متدین و با انرژی بود و همان ایام بود که وارد کمیته ها انقلاب اسلامی شد..
بارها برای دیدن حضرت امام به تهران رفته بود. اعلامیه های امام را چاپ میکرد و در تظاهرات ضد شاه حضور فعالی داشت... حتی گاهی که به تهران میرفت بخاطر زبدگی در کار جز محافظان حضرت امام بودند...
ایشان بسیار حضرت امام را دوست داشتند و با شوق و علاقه ی خاصی در تظاهرات شرکت می کردند... تا اینکه انقلاب پیروز شد.
ایشان در سال 60 ازدواج کرد و سال 62 وارد سپاه پاسدارن شد در جنگ حضور بسیار فعالی داشت ودر جبهه های غرب و جنوب کشور مشغول جنگ با دشمنان بود... در مرزهای مریوان ،بانه،نوسود. خدمت میکرد. در جنوب هم در شهرهای شلمچه ، آبادان در خط مقدم جبهه بود . بارها مورد اصابت گلوله و ترکش خمپاره قرار گرفته بود و از ناحیه گوش چپ کتف، بازو و پشتش زخمی شده بود حتی هنگامی که به او مرخصی می دادند که برای بهترشدن جراحتش به خانه برگردد می گفت دوستان من دارن یکی یکی پر میکشن من نمیتوانم آنها را تنها بگذارم و برای استراحت به خانه بروم...
بسیار متعصب و حساس بود روی این مسائل ، ایشان تحصیلات خود را تا پایه دیپلم خواندند... و چون همیشه درگیر مسائل نظامی بودند نمی توانستند به ادامه تحصیل فکر کنند
ایشان بسیار خط زیبایی داشت و همیشه مورد تقدیر اطرافیان قرار میگرفت در مسائل نظامی هم بسیار تبحر داشت ایشان به شدت به مولا علی ارادت خاصی داشت. و هربار که می نشست یا برمی خواست اسم زیبای مولایمان را می آورد...
همچنین بسیار به امام حسین عشق می ورزید از کودکی هر بار آب یا نوشیدنی خنکی مینوشید هر جا که بود درخانه یا مهمانی یا فعالیت های دیگر دستانش را رو به آسمان بلند می کرد و به امام حسین و یارانش سلام و درود میفرستاد و این کار را به ما هم از کودکی یاد داده بود
به گفته ی مادرم که میگفت وقتی ما کودک بودیم پدرمان بسیار در کارهای خانه به مادرم کمک میکرد در شستن لباس ها و ظرفها. ایشان 4 فرزند داشتند یک پسر و سه دختر دو تا از دخترانش دو قلو بودند اما یکی از آنها در کودکی فوت کرد ایشان در زمانی که دوقلوها را خداوند بهشان داده بود بسیار شکر میکرد. و شب ها زمانی که از سرکار و ماموریت برمی گشت بیدار می ماند و از آنها نگهداری می کرد.
ایشان بسیار مرد خوش اخلاق و مهربانی بود بسیار خوش تعریف بود و همه دوست داشتند همیشه کنار این عزیز باشن و ایشان از خاطراتش تعریف کند بسیار به سادات و افراد مسن احترام می گذاشت تا جایی که اگر افرادی از این قبیل بیمار می شد برایشان دارو و غذا تهیه می کرد به آنها رسیدگی می کرد و جویای احوالشان می شد.
افراد مسنی که زمین گیر شده بودند از دوستان وآشنایان به انها سر می زد زخم بسترشان را عوض میکرد و به نظافت و استحمام آنها رسیدگی می کرد.
در جوانی اسب سواری و دوچرخه سواری و کوه نوردی از فعالیت های ورزشی ایشان بود در میانسالی هم به ورزش پیاده روی و کوهنوردی و شنا علاقه داشت و جز تفریحاتش بود.
ایشان پاسدار نمونه ای بود بسیار با نظم و در کارش بسیار دقیق بود بارها مربی کلاس های عقیدتی و سیاسی بود و همینطور مربی کلاس های نظامی وتخریب...
شعری که شهید مرتضی ترابی کمال همیشه آن را میخواند:
الهی یا الهی یا الهی
الهی طول عمر رهبرم را
الهی کن جهانی مکتبم را
الهی تیزوبران خنجرم را
الهی سرنگون کن دشمنان را
الهی ماهمه سرباز قرآن
جوانان،بچه ها زنها و پیران
بسیجیم از برای حفظ قرآن
بسیجیم از برای حفظ ایران
ایشان وقتی در سپاه استخدام شد تا زمانی که بازنشسته بشود بیشتر در ماموریت بود و درگیری با اشرار و قاچاقچیان اما با این حال بخاطر علاقه ای که به خانواده اش داشت هر جا که بود باید با ما تماس می گرفت و جویای حال تک تک مان می شد.
ایشان در 29 آذرماه 1394 عازم کشور سوریه شدند ،بخاطر مهارت در مسائل جنگی در سوریه به عنوان فرمانده گردان دوم لشکرفاطمیون انتخاب شدند.و از خود شجاعت های بسیاری را نشاد دادند و او در انجا ملقب به ابوتراب بودند و حتی یک روستایی را در آنجا به نام ایشان نامگذاری کردند.
در آزاد سازی نبل الزهرا نقش بسیار مهمی داشتند. قریب به 50 روز در سوریه بودند.ماموریت آنها به اتمام رسیده بود که به ایشان می گویند عده ای در کمین داعش قرار دارند. ایشان به کمک آنها می روند که چند نفر از افراد لشکر جواد الائمه بودند. و در آخر توسط تک تیرانداز داعش از ناحیه پهلو مورد اصابت گلوله قرار می گیرد و به فیض شهادت نائل می شوند.
خصوصیات اخلاقی این شهید بزرگوار از بیان دختر ایشان:
پدرم بسیار انسان خوش اخلاق ومهربانی بود
وهرگز خنده از لبانش نمیرفت.
به نمازاول وقت بسیار اهمیت میداد و بیشتر وقت ها به جماعت ادا میکرد.
بسیارپیرو خط رهبری و ولایت فقیه بود.
وحاضر بود سرش را فدای رهبرش سید علی خامنه ای بکند.
به سرکشی از خانواده سادات و شهدا بسیار علاقه داشت وعشق می ورزید.
با گذشت بود و اهل دست گیری از یتیمان و مستمندان.
دروغ و ریا کاری در زندگی او راهی نداشت
کارهایش فقط و فقط برای رضای خدا بود و بس.
عاشق شهادت بود و همیشه ازخانواده و دوستانش میخواست که برای شهادت او دعا کنند.
در هر کاری پشت کار داشت و هر کاری را به نحو احسن انجام میداد.
به خانواده و دوستانش تاجایی که میتوانست کمک می کرد و هرگز برای انجام کاری به دیگران دستور نمی داد.
از کودک چندساله تا افراد مسن او را دوست داشتند زیرا با همه نسبت به سن خودشان خوش رفتاری میکرد.
تصاویر
زندگینامه
وصیت نامه
خاطره
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.