اخلاقش با من و دخترم عالی بود. عاشق کارش بود به خاطر همین خیلی از مرخصی ها استفاده نمی کرد چند ماهی مرخصی طلب داشت . ۲۳ سال با همسرم زندگی کردم. بهش می گفتم انتقالی بگیر بریم کرمانشاه. می گفت من که بدی از مردم ندیدم ( یه جلمه میگه ظاهرا عربی ) همین جا خدمت می کنم و همین جا هستم توی این ۲۳ سال نه با کسی بد رفتاری کرد، نه با کسی بد بود . نمی دانم این نامرد از کجا اومد با چه قصدی ایشون رو ترور کردند.می دونستم شغلش پر خطری هست. ۲ شب ۲شب خونه نبود . ( دیر بچه دار شدم )( منظور اینه که تنها بودم) می گفت نمی ترسی؟ می گفتم نه . تمام چراغ های خونه رو روشن میذاشتم . خوشحال بودم که صبح بر می گرده. اون دو شب رو تا صبح نمی خوابیدم اما به روی خودم نمی آوردم. می گفتم برای چی بترسم؟ خودم قبول کردم خودش بیش از اندازه به شغلش علاقه داشت شش ماه پیش یگان امداد بود خدمتش خسته شد . ۴ ماه اومد راهنمایی رانندگی . می گفت اینجوری این سه سالی که مونده بازنشست بشم ، شب ها میام خونه شما هم راحت هستید درجه سرگردی رو تازه گرفته بود. یه عکسی گرفته بود توی خونه بود. خودش رژه میرفت . دستش رو میچسباند میگفت شهید حسن ملکی . همیشه جلو دوستان و خواهرام می گفت این حرف رو . من خوشم نمی اومد می گفتم چرا میگی؟ به من می گفت چادری باش. خوشبختانه من و دخترم چادری هستیم . به دخترش میگفت نساء من شهید شدم چادری باشی. بگی من فرزند شهید هستم. افتخار بکنی . اون هم می گفت این حرف ها چیه میزنی. من بدم میاد سالی دو بار مارو مشهد میبرد. دو ماه پیش ما ۱۵ روز مشهد بودیم . انقدر بهمون خوش گذشت. کلا خاطرات ما با هم خوش بود . خدا نخواست بمونه برامون گفته بود یه جوری برنامه ریزی می کنم تا دوستان خدمت باشند برای عید غدیر بریم قم نه اینکه شهید شده بگم ! واقعا چیزی برامون کم نزاشت. با دخترم خیلی خوب بود پیاده روی و کوه نوردی میکرد همیشه بهم می گفت میترا من شرمنده ام . بزار بازنشست بشم یه زندگی برات فراهم بکنم . راحت باشی. کلا آرزوهای خیلی زیادی داشت این لعنتی ها نذاشتند استخدامش از اول هم پادگان شهید رجایی کرمانشاه بود. بعد اومد چابهار که ما یک سال نامزد بودیم . بعد رفت کرمانشاه. تازه عروسی کرده بودیم که رفتیم کرند غرب . سه سال اونجا بودیم . بعد ۴ سال رفت روانسر. بعد کرمان ۲ سال. باز کرمانشاه ۳-۴ سال. این اخر هم ۱۲ سال روانسر بودیم دختر شهید: نساء ملکی ۱۴ ساله بابام خیلی خوب بود . مرد خیلی خوبی بود . برای من یکی خیلی خوب بود. نمونه بود. بهترین بابای دنیا بود برای من . وقتی پدرم می اومد من خیلی خوشحال و خوشبخت بودم . که دیگه نذاشتند بمونه خیلی با هم دیگه دوست بودیم یک بار نشد پدرم اخم بکنه یا حرفی بهم بزنه . اگر مادرم هم حرفی بهم می زد می گفت برای چی چیزی بهش میگی. بعد می گفت اگه مادرت بهت حرفی زد زنگ بزن میام خونه اون روز رو سر کار نمیرم . میام جانش ( با خنده) شوخی می کرد می گفت میام جانش برای مسافرت رفتن خیلی خوب بود ایام مرخصی توی کارهای خونه کمک مامان می کرد . شغل دیگه ای نداشت رابطه اش با نیروهای زیر دستش و دوستاش خیلی خوب و خوش رفتاربود با بچه کوچیک ها ، پیرمرد و جوان با همه اخلافش خوب بود همیشه خنده رو بود. یبار نشد اخم روی صورتش باشه خواب: اوایل خیلی بی قراری میکردم . یه شب اومد خوابم گفت من جام خوبه ( با بغض) برای چی بی قراری می کنی . مواظب مامانت باش. تو دیگه مرد خونه ای. توی خواب قلقلکم میداد. هرچی میگفتم بابا نکن. بابا نکن. میگفت تو باید بخندی من برم. می گفتم نمیشه نری؟ می گفت نه نمی تونم بمون یه شب انقدر من و مامانم گریه کردیم اومد به خوابم گفت مواظب مامانت باش. بهش بگو اگه اومدین سرخاک کم گریه کنه. من ناراحت میشم شما دوتایی گریه میکنید هرچی از بابام بگم کم گفتم. از ته دلم میگم بخدا. بابام یه فرشته ای بود.
تصاویر
زندگینامه
خاطره
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.