به نام خدا باعرض سلام و ادب و احترام شهید احمد جعفرهاشمی در چهاردهم دی ماه سال ۱۳۶۸ درنهاوند متولد شد. ایشان تحصیلات ابتدایی و راهنمایی خود را در مدارس محله سپری کرد دیپلم فنی رشتهی الکترونیک در سال ۱۳۸۶ از هنرستان ولیعصر را گرفت احمد از کودکی در مراسمات مذهبی شرکت داشت او از بسیجیان فعال بود. عشق به نظام مقدس اسلامی داشت برای همین در سال ۱۳۸۷ به استخدام نیروی انتظامی درآمد. لباس مقدس نظام را برتن کرد و دورهی آموزشی را در کرج سپری کرد. احمد پس از پایان دورهی آموزشی به کردستان شهر سنندج اعزام گردید و مشغول انجام وظیفه شد و همزمان دردانشگاه مشغول تحصیل بود. روزهای آخر عمرش حال و هوای اوبسیار تغییر کرد و مانند مسافری شده بود که قصد سفر داشت این را همه نزدیکان او حس کرده بودند تا اینکه در تاریخ پانزده مهر ماه سال ۱۳۸۹ توسط عناصر تروریست وهابی درمیدان آزادی شهر سنندج به درجه رفیع شهادت نائل گردید. پدر شهید: احمد با اینکه سن زیادی نداشت به حلال و حرام خیلی مقید بود. در جمع خانواده ما بسیاردوست داشتنی بود. احمد محور برنامههای معنوی شده و اخلاق خاصی داشت؛ درهیئات و مسجد شرکت فعال داشت در اوقات فراغت به سراغ کارمی رفت بیشتر کارهای شخصیاش را خودش انجام میداد. دوست نداشت موجب زحمت کسی بشود و بیشتر مواقع لباسهای خودش را میشست و لباسهای مرتب میپوشید؛ از خودش تعریف نمیکرد به خیلیها کمک کرده بود که ما بعد از شهادتش فهمیدیم احمد آدم خیلی شوخ طبعی بود غیرممکن بود که از بودن درکنارش سیر شویم به همه احترام میگذاشت. مادر شهید: بعد از ازدواج با پدر شهید درنهاوند ساکن بودیم. پدرشهید کارگر بود و کار میکرد تا بتواند خرج زندگی را تأمین کرد تا بتوانیم خانه ای بخریم. خداوند چهار فرزند به ما عطا کرد سه پسر و یک دختر در دی ماه سال ۱۳۶۸ آخرین فرزندم به دنیا آمد نامش را احمد گذاشتیم دوران کودکی او مثل همی بچهها بود. البته بهترین خصوصیاتش با هوش بودنش بود و از لحاظ درسی عالی بود و در کودکی همیشه عشق به نظام را داشت به صورتیکه همیشه نقش پلیس را بازی میکرد. پدر شهید انسان ساده دلی بود که عمری را با دسترنج حلال زندگی کرده بود بزرگترین کار او همین بود که فرزندانش را با روزی حلال بزرگ کند. معتقد بوداگر عبادت ۱۰ قسمت باشد ۹ قسمت آن به دست آوردن روزی حلال میباشد. دوست شهید: آشنایی من با شهید موقعی بود که پدر و مادر شهید برای سرکشی به شهید سنندج آمده بودند که با احمد آشنا شوم ودوستی با احمد از انجایی شروع شد که در نزدیکی محل کار شهید مغازه داشتم و همیشه شهید برای خریدن پیش من میآمد و رفته رفته بیشتر باهم آشنا شدیم تا آنجا که باهم باشگاه میرفتیم از خصوصیات شهید میتوانم به اخلاق خوب او اشاره کنم در کل میتوان گفت که آن شهید یک آدم ساده و با خداومومن میبود به طوریکه یک سال ازخدمتش در سنندج نمیگذشت همه او را میشناختند و خوبی او را میگفتند باور کنید که هیچ وقت ندیدم کسی بدی او را بگوید روزها میگذشت با خوشی که که خبر شهادت او را از همکارانش شنیدم باور نکردنی بود که چه غریبانه در میدان اصلی شهر توسط تروریستهای وحشی وهابی به درجه رفیع شهادت نائل گردید باورنکردنی بود نمیتوانستم قبول کنم که چنین اتفاقی افتاده شهادت یعنی قربت یعنی اقتدار یعنی زندگی. بعد از شهادت احمد از خدا خواستم که یک روز بتوانم خانواده آن شهید را ببینم همیشه قربت آن شهید را حس کردم خوشا به سعادت شهیدان یک روز به خواسته ام رسیدم و به خانه آن شهید رفتم آن هم برای یک امر خیر من الان داماد خانواده شهید احمد هستم و حاصل ازدواج من و خواهرم شهید احمد یک فرزند میباشد. هرکس به شهید توکل کند دست خالی بر نمیگردد زندگی خودم را مدیون آن شهید والامقام می دانم در زندگی خودم بارها از آن شهید کرامت دیدم. بعداز آشنایی با احمد دیدگاهم نسبت به دنیا و آخرت و شهیدان زمین تا آسمان فرق کرده بود. به خدا قسم که ما مدیون شهیدان هستیم تا روزی که زنده هستیم باید پای رهبری و ولایت باشیم هیچ وقت رهبرمان را تنها نگذاریم. شهیدان چراغ را ما هستند و چقدر زیبا هستند و چقدر زیبا گفتند سردار رشید اسلام شهید حاج قاسم سلیمانی خداوند عاقبت ما را ختم به شهادت کند.
تصاویر
زندگینامه
وصیت نامه
خاطره
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.