https://shohada.org/index.php/en/node/138375
شناسه خبر: 138375
2022-3-9 18:55
خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد
روزی که محمد علی می خواست به جبهه برود. برای خداحافظی به منزل پدرم رفتم. اما ایشان با یکی از دوستانش به نام سعید که سید هم بود در اتاق با هم خلوت کرده بودند. من از این کار ایشان خیلی ناراحت شدم. وقتی برای وضو گرفتن از اتاق بیرون آمد به او اعتراض کردم، گفتم: من برای دیدن شما آمده ام. اما از وقتی من اینجا هستم شما درون اتاقت داری با دوستت صحبت می کنی. گفت: خواهر ببخشید من امروز باید با ایشان صحبت می کردم. برف شدیدی می بارید. بعد از اینکه نماز خواند آماده رفتن شد. جلوی درب منزل محمد علی و پدرم همدیگر را در آغوش گرفتند. هر دو نفر آنها اشک می ریختند در همین حین اشک از چشمان سعید آقا هم جاری شد و دائماً می گفت: نرو نرو ... خلاصه من و بچه هایم و آقا سعید برای بدرقه ی ایشان به راه آهن رفتیم. وقت خداحافظی فرا رسید سعید آقا محمد علی را در آغوش گرفت و اشک می ریخت، باز هم می گفت: نرو نرو ... در همین حین یکدفعه خانمی که برای بدرقه ی پسرش آمده بود شروع به داد و فریاد کرد. من از خود بی خود شدم، محمد علی متوجه ی حال من شد. گفت: چه شده؟ گفتم: من هم دوست دارم مثل این خانم فریاد بزنم. ایشان گفت: تو نباید چنین کاری بکنی. حتی اگر من رفتم و برنگشتم. باید همچون حضرت زینب "ع" صبور باشی. بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد. موقعی که می خواست سوار قطار بشود بی اختیار به او گفتم: کدام قسمت صورتت را ببوسم. ـ او معمولاً اجاره نمی داد پیشانیش را کسی ببوسد می گفت: لیاقت ندارم ـ ابتدا پیشانیش را بوسیدم، بعد گونه هایش را سپس او را در آغوش گرفتم و از او خداحافظی کردم. محمد علی سوار قطار شد، از پیجره ی قطار سرش را بیرون آورد. سعید آقا گفت: رفتی، ولی ای کاش نمی رفتی. اما حالا که رفتی تو را به جدم حضرت فاطمه "ع" قََسَِمت می دهم شفاعت من را هم بکن. قطار حرکت کرد و در حالی که محمد علی برای ما دست تکان می داد، دور شد. من کنجکاو شده بودم بفهمم چرا سعید آقا دائماً می گفت: نرو نرو .... به همین خاطر موقعی که می خواستیم او را به درب منزلش برسانیم از او پرسیدم شما چرا دائماً به محمد علی می گفتی: نرو. سعید آقا گفت: به یاد دارید من به برادرتان انگشتر عقیقی هدیه دادم؟ گفتم: بله به خاطر دارم که محمد علی هم نیز یک شال سبز رنگ سیدی به شما داد. ایشان گفت: قبل از رفتن محمد علی خواب دیدم در کنار رودخانه ای ایستاده ام. آن رودخانه آب بسیار زلالی داشت و کََفَش پر از انگشتر عقیق بود. انگشتری را هم که من به محمد علی داده بودم در بین آنها بود. من داشتم در بین آنها به دنبال انگشتر او می گشتم. که یک دفعه از خواب بیدار شدم. بعد از اینکه این خواب را دیدم احساس کردم این دفعه اگر محمد علی برود شهید می شود. به همین خاطر امروز آمدم تا شاید بتوانم جلوی او را بگیرم. اما نتوانستم. محمد علی رفت و بعد از پانزده روز خبر شهادت او را برای من آورد.