https://shohada.org/index.php/en/node/148977

شناسه خبر: 148977
2022-3-9 21:23

خاطره شماره 50 - شهید محمود کاوه

راوی اصغر حسین خانی: یک روز از محل تیپ به سمت روستای بست حرکت کردیم،سوار کامیونهایی که رویش چادرکشیده بودند شدیم و با فاصله حرکت می کردیم که ستون پنجمخبر به ضد انقلاب نبردساعت چهار بعد از ظهر پای ارتفاع رسیدیم آنجا به ما جیره جنگی دادند برادر کاوه هم با ماشین فرماندهی آمده بود فرمانه گردانها را توجیه کرد شب که تاریک شد ما به سمت ارتفاع حرکت کردیم برادر کاوه خودش جلو حرکت می کرد و بقیه نیروها پشت سرش نیروها را دو قسمت کرد دو تا گردان از سمت شرقی و دو تا گردان از سمت غربی برای این که بتوانند روستا را محاصره کنند روانه کرد از ساعت 8 شب تا 4 صبح ما این ارتفاع را کشیدیم بالا در بین راه بی سیم چی کاوه را را دیدم که نشسته است پرسیدم اینجا چکار میکنی؟ گفت دیگر خسته شدم پرسیدم کاوه کجاست؟گفت رفت بالا و به من گفت سریع بیا بالا من تفنگ این بیسیم جی را گرفتم کمک کردم تا به کاوه رسیدیم ایشان آنجا گفتند بچه ها الان ما روی ارتفاعاتی هستیم پایینش روستایی است که باید آزاد کنیم برادر کاوه یک دسته نیرو جدا کرد از یکی از گردانها و خودش جلو راه افتاد و بقیه نیروها هم به دنبالش حرکت کردنددر همین حین دیدیم یک نفر از توی روستا دارد بالای ارتفاع میآید که نگهبانی بدهد آقا رقمی که معاون کاوه بود در اینجا عجله کرد تا چشمش به این نیرو افتاد به تیر بارچی گفت:آقا تیر بارت را بیاور اینجاژ تیربا رجی تیر بارش را آورد و گذاشت وبه محض این که به طرف آن نیروهای دموکرات شلیک کرد متوجهشد و خودش را داخل شیاری انداخت هر چه ما تیراندازی کردیم به او نخورد و فرار کرد ـدر ضمن توی این روستا زندان هم داشتند و تعداد 35 نفر از نیروهای مادر زندان آنها بسر میبردند که قرار بود آنها را هم آزاد کنیم ضد انقلاب متوجه شده بود از سمت راست ما چهار نفر فرستاده بودند که ما را درگیر کنند و چون فهمیده بودند که در محاصره اند دیگر مقاومت نکردند و فرار کردند تز ضد انقلاب این بود که برای این که بتوانند نیروهای مجروح و مریضی را که دارند از منطقه دور کنند همیشه چند نیروی زبده می فرستادند که ما را مشغول کنند تا آنها بتوانند فرار کنند خلاصه کاوه رفت روستا را آزاد کرد و ما خیالمان از روست راحت شد بی سیم چی کاوه می گفت تیرها که به دیوار می خورد من بالا و پایین می رفتم برادر کاوه گفت چه خبره ؟ مگر من ا ینجا نیستم چرا اینقدر می ترسی شما طبیعی باش آنها دارند با دورین شما را نگاه می کنند زمانی که این حرفها را می زد برادر قمی از را رسید و کنار دیوار نشست و کاوه را گرفت و آن طرف کشید و گفت تو چکار می کنی الا ن خودت را به کشتن می دهی امید بچه هی ما اول خدا بعد شما هستی . تا کاوه را کشید به این طرف تیرها به همانجا اصابت کرد و دیوا ر ترک خورد. این چهار نفر داشتند به سمت ما می آمدند تا ما را دور بزنند تا ما تیر بار و اسلحه را آماده کردیم و یک رگبار گرفتیم آنها متوجه شدند که ما فهمیدیم و برگشتند و رفتند پشت یک صخره ای مستقر شدند و از آنجا تک تیر اندازی می کردند یکی از فر ماند گروها نها بلند شد با تیر دستش را هدف گرفتند بعد به بچه ها گفتیم هیچ کس حق ندارد سرش را بالا بیاورد برای تیر انداز هم سنگ چیده بودیم که بتواند جلوی آنها را بگیرد و واقعا این چهار نفر ما را مشغول کرده بودند و جایی مستقر شده بودند که مسلط بودند اینها هم بعدا فرار کردند آقای کاوه به تعقیب اینها پرداخت گفت اینها تلفات داده اند و خسته هم هستند خلاصه اینها را تعقیب کرد و رفت تا این که اینها را کمین زد البته من آنجا نبودیم بعد خودش آمد و در صبحگاه هم صحبت کرد که چقدر از ضد انقلاب تلفات گرفتیم و عملیات خوبی بود . من چون اولین ماموریتم بود تجربه نداشتم پارجه نگرفتم بقیه بچه ها هم پارچه برداشته بودندبه ارتفاع که رسیدیم دیدیم این بچه ها آنقدر پارچه برداشتندکه نمی توانند حمل کنند