https://shohada.org/index.php/en/node/154611

شناسه خبر: 154611
2022-3-9 22:34

عشق شهادت

اولین برخورد من با آقای عظیمی در جبهه موقع عملیات کربلای 5 بود . البته ایشان سابقه ی آموزشی و جبهه زیاد داشتند ولی این اولین بار بود که با خصوصیات رزمی ایشان آشنا می شدم . در عملیات کربلای 5 پس از سازماندهی نیروها در گردانها بنده و آقای عظیمی از نیروهای آزاد محسوب می شدیم و در کنار فرماندهی لشگر بودیم و هر وقت که به ما نیاز داشتند باید اعلام می کردند که ما چکار کنیم و وظیفه ی ما چیست ؟ در پایان عملیات کربلای 5 با کمبود نیروها مواجه شدیم و بنا به فرمان و تدبیر فرماندهی محترم تیپ (فرمانده لشگر ) بنا شد یک شب آقای عظیمی داخل محور باشند و من استراحت کنم ویک شب دیگر من داخل محور بروم و ایشان استراحت بکند . یادم می آید یک شب قبل از شهادت ایشان بود که داخل خط رفته بودند صبح که برگشتند متوجه شدم که تیری به ایشان خورده که از سمت شانه راست لباسش وارد واز سمت چپ شانه ی لباسش خارج شده بود . بدون اینکه خراشی روی پوست بدنش ایجاد شود و اورکت او فقط سوراخ شده بود . او با یک حالت خنده می گفت : نگاه کن خلاصه دیشب قرار بود شهید بشوم ولی شهادت نصیبم نشد . درست یک شب قبل از شهادتش این اتفاق افتاده بود . شب بعد نوبت من بود که در خط بروم و ایشان استراحت کنند اما بنا به خواست خودشان که گفته بودند یک گروه به من بدهید تا من شهرک دوئیجی را آزاد کنم دواطلبانه با آن گروه رفته بود وداخل شهرک و نخلستان و صبح بچه ها خبر شهادت او را آوردند .