https://shohada.org/index.php/en/node/155911

شناسه خبر: 155911
2022-3-9 22:52

تدبير نظامي و مديريت

راوی مجتبی جعفر زاده : در عملیات والفجر 8 من از منطقه به مشهد آمده بودم و می خواستم ازدواج کنم. دو ماه بیشتر در مشهد به کاری مشغول بودم. در آن زمان آقای عباسی جانشین گردان بودند و من مسئول گردان بودم. بعد از شروع عملیات والفجر 8 حاج آقای نجاتی به ما مراجعه کردند و گفتند که حضور شما در منطقه ضرورت دارد تا آن موقع حدود سه ماه از غیبت من گذشته بود. وارد منطقه عملیاتی والفجر 8 شدم و شهید عباسی بعد از تقسیم کار گفتند: این گردان که مسئولش شما بودید را تحویل شما می دهم و فقط یک خواهش از شما دارم و آن این است که شما نیروها را در پشت خط سازماندهی نموده و سپس راهی آن طرف (اروندرود) بکنید. در منطقه عملیاتی والفجر 8 چون اروندرود بین ما بود، این طرف رود یک خط محسوب می شد و آن طرف رود عقبه بود. واقعیت امر این بود که آقای نجاتی به من فرمودند: آقای عباسی همان مسئولیت خودشان را دارند و من فقط باید 10 یا 15 روز کمک ایشان باشم. اما آقای عباسی از من خواست که در عقبه بمانم و به آن سمت نروم. فکر می کنم این تصمیم ایشان به این دلیل بود که من ازدواج کرده بودم و نمی خواستند که خطری مرا تهدید کند. این بود که وقتی مرا آن طرف رود یعنی منطقه حمله دیده بود با حالت عصبانیت از من گله کرد که چرا به خواست او عمل نکرده ام و به این طرف اروندرود آمده ام . انگیزه شهادت سبب شده بود که اینگونه برخورد کند و خودش به تنهایی به جایی برود که مدتها در آرزویش بود، همانگونه که در دعاهایش همیشه ذکر می کرد: (اللهم ارزقنا توفیق الشهادت فی سبیلک.)