https://shohada.org/index.php/en/node/157369
شناسه خبر: 157369
2022-3-9 23:12
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی معصومه مینایی: یک شب خواب دیدم که همسرم بمان علی راستین همراه با سیدی نورانی که لباس آن سید مشکی و عبایی مشکی هم بر تن داشت به خانه ما آمدند وتن همسرم هم لباس بسیجی بود به آنها سلام کردم وبه همسرم گفتم : اینجا چه کار می کنی ؟ مگر شما شهید نشده ای گفت : چرا شهید شده ام . آمدم از شما خبر بگیرم چون شنیدم که مریض هستی (آن موقع کمی مریض احوال بودم ) بعد از چند دقیقه حال و احوال ایشان گفت من باید بروم چون منتظرم هستند گفتم من هم می خواهم همراه شما بیایم . ولی ایشان گفت نه آنجا جای شما نیست تازه بلیط هم کم دارم . چون قرار است با اتوبوس برویم . من گفتم :بلیط دارم ولی ایشان قبول نکرد و گفت : فقط اجازه داری تا داخل اتوبوس بیایی من هم قبول کردم . وقتی که ایشان سوار اتوبوس شد من از درب عقب سوار شدم . دیدم در وسط اتوبوس یک قابلمه خیلی بزرگی است که داخل آن پر از چفیه های بسیجی وجود دارد وهرکس یکی برای خود برمی دارد . جلو تر رفتم تا اینکه به ایشان رسیدم به من گفت : من می خواهم بروم و پیاده شو . من هم با او خداحافظی کردم و پیاده شدم و تا لحظه آخری که می خواست اتوبوس حرکت کند او را نگاه می کردم تا اینکه ازخواب بیدارشدم