https://shohada.org/index.php/en/node/173591

شناسه خبر: 173591
2022-3-10 03:21

دوران اسارت 2

«خاطرات اسارت» ... مسلماً موقعی که اسیر می گرفتند (دمکراتها) از او بازجویی به عمل می آوردند و اینان راههای مختلفی را از شکنجه های جسمی و روحی برای کسب اطّلاعات به کار می بردند ، قسمتی از این شکنجه هایی را که به ایشان داده اند را اینگونه تعریف نموده اند : زمانیکه یکی از افراد ضدّ انقلاب با چوب می زد چون یک پایم مجروح بود به زمین می خوردم و دوباره بلند می شدم ، موقعی که خوب خسته شد به او گفتم شما فکر می کنید که من اسیر شمایم ، حال آنکه این جسم من است که در اسارت شماست و من خودم آزادم ، موقعی که این سخن را شنید ، آنقدر عصبانی شد ، که دیگر طاقت نیاورد . چوب را محکم به زمین زد و از اطاق خارج شد برای اینکه بتوانند روحیّة مرا خراب کنند به انواع حیله ها و شکنجه ها دست می زدند مثلاً مرا بردند درد یک دخمه تاریک و نمناک انداختند تا مدّتی هیچکس نیامد سری بزند ، بعد از مدّتی مقداری کمی نان خشک بعنوان غذا برایم آوردند که متوجّه شدم که هدفشان اینست که مراشکنجة روحی کنند نان را گرفتم تا روز بعد چیزی نیاوردند ، روز بعد باز همان مقدار نان خشک برایم آوردند که من از همان نان کم هم استفاده نمی کردم ، چند روزی به همین شکل گذشت ، یک روز موقعی که زندانبان نان آورد . نانهایی را که در طول این چند روز جمع کرده بودم ، همه را به او دادم و گفتم : چه خبر است ، اینهمه غذا می آورید ، اینها مانده اضافه است ، بگیر ، ببر ، اینجا اسراف می شود که زندانبان متعجّب شد خبر به آنها که رسیده بود ، دیدند به این طریق هم نمی شود به هدفشان برسند آمدند و طرح دوستی ریختند ، زندان را عوض کردند ، اطاق بهتری بود در این زندان موقعی که با همان کسی که برای بازجویی می آمد صحبت می کردم که خیلی آدم خبیثی بود . به امام توهین کرد . (آنگونه که محمّد تعریف می کرد ... مشخّص نبود . منظور حضرت علی (ع) بود یا حضرت امام خمینی بوده) ، خیلی ناراحت شدم و اعلام کردند به ایشان که تا بحال هرگونه شکنجه ای را تحمّل کردم ولی این یکی برای منن قابل تحمّل نیست و پاسخ مناسب را به شما خواهم داد در این موقع طرح فرار از زندان را کشیدم (ضمناً محمّد اوّلین زندانی این گروه بوده) ، دو نفر در آنجا بودند که از دیگران ساده تر بودند با اینها شروع به صحبت کردم و از آنها اطّلاعاتی بدست آوردم ، که من در کجا هستم و شهرهای نزدیک منطقه چه شهرهایی است و راه نیز از کدام طرف است ، مثلاً به اینها می گفتم که شما از هیچ جا خبر ندارید ، به هیچ کجای ایران سفر نکرده اید ، من به همه جا رفته ام در تهران زندگی کرده ام ولی شما فقط در همین روستا بزرگ شده اید و از هیچ جا خبر ندارید ، اگر خبر می داشتید با اینها همکاری نمی کردید ، آنها در جواب می گفتند ما به همه جا رفته ایم ما به شهر سقّز و سردشت رفته ایم ، به این طریق فهمیدم که من در منطقه ای اطراف سردشت و سقّز هستم ، به آنها می گفتم ، که خوب از اینجا تا سقّز که راهی نیست می گفتند :خیلی راه است باید با ماشین نیم ساعت در راه باشیم ، می گفتم سردشت که همین نزدیکی است ، می گفتند سردشت دورتر است . باید با ماشین چند ساعت در راه باشیم به این طریق راه را پیدا کردم و تصمیم به فرار از راه سردشت را گرفتم ، با خود گفتم اگر من امشب از اینجا به طرف سقّز بروم مسلّماً اینها خواهند فهمید و به دنبال من راه می افتند و تا سقّز هم راهی نیست و حتماً فکری می کنند که چون راه سقّز نزدیکتر است من به طرف سقّز رفته ام و اگر به طرف سردشت بروم تا موفعی که بفهمند من خودم را به شهر رسانده ام ، در آن شب که خواستم فرار کنم دو نفر نگهبان داخل اطاق بودند و یک نفر بیرون اطاق بودند و یک نفر بیرون اطاق نگهبانی به اطاق می آید . به این ساعت نگاه می کند ، فهمیدم که این یک تله است . (محمّد کاغذی را که مطالبی نوشته بود و در آن از آیات قرآن نیز استفاده کرده بود و آن کاغذ را برای مسئولین گروهک خبّات نوشته بود در اطاق می گذارد که این مطالب نوشته شده بر جلال حسنی که مسئول سازمان بوده خیلی اثر گذاشته بود). موقعی که وقت را مناسب دیدم کارم را شروع کردم اوّل دست بردم و از پشت کوک ساعت را گرفتم ، بعد ساعت را بلند کردم و پایین آوردم ، خیلی آهسته کوک ساعت را شل کردم می خواهد بچرخد ، فهمیدم که این ساعت را برای چه آنجا گذاشته اند ، از ظرف زباله ای که کنار اطاق بود یک کاغذ برداشتم و در قسمت بین کوک و بدنة ساعت ، گذاشتم که کوک ساعت نتواند بچرخد ، بعد هم ساعت را در همان ظرف زباله انداختم بعد کارتنها را را پایین گذاشتم و از پنجره بیرون را نگاه کردم ، نگهبان داشت قدم می زد ، با شمارش ، زمان رفت و برگشت نگهبان را تعیین کردم ، منلاً فهمیدم از زمانی که به پنجره می رسد تا موقعی که به آخر ساختمان میرود و بر می گردد ، چند ثانیه طول می کشد و من باید در این زمان تمام کارهایم را انجام دهم ، زمان را معیّن کردم ولی فاصلة بین زمین و پنجره را نمی دانستم ، پوتین ها را به انگشت شصت پایم بوسیلة بندهای پوتین بستم و از پنجره خودم را به بیرون آویزان کردم ، متوجّه شدم که پوتین ها به زمین می خورد و فهمیدم فاصله زیاد نیست و اگر خودم را بیاندازم صدای انداختنم نگهبان را متوجّه نمی کند خودم را انداختم پایین و در نزدیکی دیوار درختی بود ، خودم را به کنار درخت رساندم و در آنجا مخفی در این زمان نگهبان دیگر برگشته بود و رو به من می آمد وقتی که به نزدیکم رسید دیدم که متوجّه جریان نشده است و در هنگامی که دوباره باز پشت نگهبان به من شد من آهسته شروع به راه رفتن کردم تا از منطقه دور شدم یک مرتبه یادم آمد که پنجره باز است و جون هوا خیلی سرد بود و باد می آمد ممکن بود افراد داخل اطاق زود بیدار شوند ، لذا برگشتم و بوسیلة عصایی که در دست داشتم (به خاطر مجروح بودن پایش از چوبهای جنگل برای خود عصایی ساخته بود) پنجره را بستم و به طرف جادّه راه افتادم ، هوا خیلی سرد بود ، برف به همراه باد سرد می آمد با خودم گفتم شاید از سردی هوا از بین بروم به پیشانیم دست زدم ، دیدم گرم است ، خودم را دلداری دادم نه چنین چیزی نیست ، من سالم به شهر می رسم ، از کنار جادّه راه افتادم در وسط راه بودم که از دور نوری را دیدم فکر کردم ماشین است دارد به این طرف می آید ، تصمیم گرفتم خودم را در کنار جادّه در یک جائی مخفی کنم باز با خودم گفتم از چند متری جادّه حرکت می کنم ، هنگامی که ماشین به نزدیکی ام رسید خودم را در میان برفها می اندازم به راه ادامه دادم ، به نزدیکی نور که رسیدم دیدم که این نور ماشین نیست ، بلکه دو نفر از سردی در جادّه آتش روشن کرده اند و دارند گرم می شوند از کنار آنها هم عبور کردم ، هیچ کدامشان متوجّه نشدند در بین راه به یکی از قهوه خانه های بین راه رسیدم ، رفتم از شکاف در درون قهوه خانه را نگاه کنم ، کسی در آنجا هست یا نه که ناگاه سرم به در خورد و در مقداری باز شد و صدا کرد ، قهوه خانه چی متوجّه شد کسی در پشت در است بلافاصله همانجا روی زمین دراز کشیدم و با خود گفتم : اگر متوجّه نشد که به راه ادامه می دهم و چنانچه که متوجّه شد از همین درّة کنار جادّه که شیب نسبتاً زیادی هم داشت به طرف پایین غلت خواهم زد ، قهوه خانه چی آمد در را باز کرد در نزدیکی من ایستاد و اطراف را یک نگاهی کرد و متوجّة من نشد و دوباره به درون قهوه خانه حرکت کرد و من به راهم ادامه دادم ، دیگر نزدیکیهای صبح بود که می خواست هوا روشن شود به یک روستا رسیدم ، با خود اندیشیدم که اگر از کنار روستا عبور کنم و پاهایم که زخمی است نمی توانم تند بروم . مسلّماً اهالی روستا صبح برای انجام کارهایشان بیرون می آیند و من را خواهند دید ، ضمناً از محلّی که پایم زخمی شده بود خون زیادی آمده بود که تمام لباسهایم خونی شده بود در پشت سنگی خودم را مخفی کردم ، حالا دیگر هوا روشن شده بود به اطراف نگاه کردم دیدم ، در آن نزدیکی پل خیلی کوچکی است و آب هم از آن عبور می کند ، با خود گفتم که اگر در زیر این پل خودم را مخفی کنم کسی متوجّه نمی شود ، از پشت سنگ حرکت کردم و به طرف پل . در همین حال ... پیرمردی برای دستشویی بیرون آمده بود از پشت سنگ حرکت کرده و شروع به صحبت با من کرد کهمن متوجّه نشدم که چه می گوید ؟ با دست به طرف منزلش اشاره کرد و من هم که دیگر راهی نداشتم دیدم متوجّه شده است و به دیگر مردم روستا هم خواهد گفت . خلاصه قضیّه دیگر لو رفته بود و به ناچار به طرف منزل ایشان حرکت کردم مرا به اطاقش راهنمایی کرد و من به اطاق او وارد شدم . او به بیرون رفته و برایم صبحانه آورد . مدّتی که گذشت دیدم شخصی مسلّح وارد منزل آن پیرمرد شد و با پیرمرد شروع به ضحبت کردن نمود و سپس وارد اطاقی که من در آن بودم گردید . و ما را با آن وضعی که داشتم دید و با زبان کردی به من گفت که بلند شو و بیا برویم (در آن روستا گروهکهای متفاوت مقر داشتند و مردم روستا مجبور بودند که تمام نیازهای آنها را برآورده کنند . چه نیازها مادّی باشد و چه از نظر جهات دیگر باشد . آن گونه که خود محمّد می گفت یک روز ما را در این اواخر برای کار کردن از زندان بیرون آورده بودند و ما مشغول جمع آوری هیزم (برای آتش کردن و گرم نمودن آنان) بودیم . دو نفر از روستائیان باهم کردی صحبت می کردند ، البتّه فکر می کردند که ما کردی نمی فهمیم یک نفرشان گفت فلانی دیشب دمکراتها در منزل فلان کس رفته بودند دیگری می گفت که «فلانی» که دختر ندارد . دیگری می گفت : ... آن مرد آمده بود که از منزل پیرمرد برای مقرّ این روستا که در دست گروهک دمکرات بود ، نان ببرد ، با او به راه افتادم ، او در جلو حرکت می کرد و منهم از پشت سر ، منطقه خلوت بود . با خود گفتم با همین عصا از پشت به سرش بزنم ، بعد اندیشیدم خوب بعدش چه ؟ اینها همه چیز را فهمیدند به مقر رسیدیم وارد مقر شدیم و داخل یکی از اطاقها رفتیم ، چند نفری هم نشسته بودند یکی از این افراد مسئول گروه بود ، از من پرسید ، تو که هستی ؟ گفتم : خودت می بینی ! این لباسم و این هم وضعیّت بدنم و این هم زبانم ، خلاصه صحبت شروع شد ، یک بحث شدیدی بین من و مسئول گروه در گرفت ، در بین بحث یکی یکی افراد را از اطاق بیرون کرد تا اینکه از آخر ماندیم دو نفری ، سوالات زادی را برای او مطرح کردم ، و در پاسخ می گفت : باشد جوابش برای بعد . هنگامی که دو نفری شدیم گفتم : تمامش شد بعد ، برای حالا چه داری ؟ او جوابی نداد . و یکی از افراد را صدا زد و گفت او را ببرید به زندان ، مرا بردند به یک اطاق خیلی کوچک ، که چند نفر درون آن اتاق بودند ، اتاق بقدری کوچک بود که بچّه ها حتّی نمی توانستند پاهایشان را دراز کنند ، همه زانوهایشان را بغل گرفته بودند وقتی که من وارد اتاق شدم ، یک مقداری خودشان را جمع و جور کردند ، مقداری جا باز شد ، من هم نشستم و چون دیدم اینها خیلی در فشار روحی هستند یک مقداری برایشان صحبت کردم ، از فرار گفتم ، صحبتهایی که برایشان تقویّت روحیّه باشد . البتّه این زندان یک زندان موقّتی بود و قرار بود تمام افراد بعد از جمع آوری به زندان دیگری منتقل گردند در این مدّت با زندان بان که آدم جوانی بود صحبت می کردم و توانستم تا حدودی در او اثر بگذارم ، و او بعضی خبرها را برای من می آورد از جمله می گفت که تو چرا با اینها اینگونه برخورد می کنی اینها می خواهند تو را اعدام کنند و حکم اعدام هم صادر شده ولی احتمالاً در اینجا حکم را اجرا نمی کنند و می برند در زندان دوله تو ، مثلاً می گفت : ... که محمّد تو چرا ریشت را نمی زنی ، می گفتم : چون شما می گویید بزن نمی زنم چند روزی به این ترتیب گذشت ، تا روزی که می خواستنند حکم اعدام را پاجرا نمایند ، با همة زندانیان خداحافظی کردم ، هنگامی که به در زندان رسیدم ، برگشتم . دیدم تمامشان دارند گریه می کنند ، گفتم : شهادت که گریه ندارد ، شما نگران نباشید ، انشاء ا... آزاد خواهید شد ، و من به آرزویم می رسم ، سپس هنگامی که می خواستند مرا اعدام نمایند ، یکی از افراد گروه خبّات رسید و گفت : محمّد تو اینجا چکار می کنی ؟ ، چند روزی است که دنبال تو می گردم و همه جا را گشته ام و رفت با مسئول گروهک صحبت کرد و سریع برای گروهک خبّات هم خبر برده بود که محمّد دست دمکراتهاست ، با توجّه به اینکه روابط بین دمکراتها و خبّات خوب نبود ولی باهم توافق کردند که مرا تحویل آنها بدهند و این کار ار هم کردند . هنگامی که مرا آنجا بردند یک پذیرائی آنچنانی کردند و بنا بود که مرا اعدام کنند ، ولی همان نوشته ای که در آنجا برای شیخ گذاشته بودم در او خیلی اثر کرده بود و همین باعث شد که فعلاً حکم اعدام را اجرا نکنند . با توجّه به شرایط خیلی سخت زندان که ضدّ انقلاب برای ایشان و دیگر زندانیان فراهم کرده بود ، محمّد در شرایط روحی خیلی عالی این شرایط را سپری کرده بود .