https://shohada.org/index.php/en/node/219083

شناسه خبر: 219083
2022-3-10 16:24

آخرین وداع با خانواده

به روایت از ربابه نیکنام : روزیکه پدرم می خواست به جبهه برود. صبح بر سر سفره صبحانه نشسته بودیم. مادرم لقمه درست می کرد و به خواهر و برادرم می داد. بابام، آن طرف بین پنجره و در، با لباس فرم سپاه به دیوار تکیه داده بود و به ما نگاه می کرد. مامانم با حالت هیجانی به پدرم گفت:" بیا یک لقمه بخور، در راه گرسنه می شی." بابام با همان لحن آرام گفت:" گرسنه ام نیست الان می آیند دنبالم. باید بروم، همانجا یک چیزی می خوریم." هوا سرد بود. مامانم گفت:" تو اصلاً به فکر من و بچه ها نیستی. زمستان و تابستان نمی شناسی، لااقل امسال عید بمان. بچه ها بابا می خواهند." بابام گفت:" می دونم وقتی نیستم، خیلی به زحمت می اُفتی. اما تحمل کنی و صبور باش. وقتی می بینم این طور به بچه ها می رسی خاطرم جمع می شود. فقط یادت باشه امسال که مدرسه ها باز شد اسم سمیه را هم بنویسی، دخترم دیگه بزرگ شده و باید به مدرسه برود."مادرم گفت به خاطر سمیه بمان بابا جواب داد سمیه را خیلی دوست دارم اما حفظ اسلام رابیشتر 0 اورا بهدازخدابه تومیسپارممواظبشباش چقدر خدا حافظی آنروزغمانگیزبود مادرم گویا به دلش افتاده بود که این آخرین دیدار است آنروز غم سنگینی در چهره مادرم دیده می شد پدرم آرام تر از همیشه خدا حافظی کرد و از دربیرون رفت چند روز بعد هوای پدرم به سرم زد تصمیم گرفتم نامه ای برایش بنویسم نامه را نوشتم و فرستادم چند روزبعد جواب نامه امد در ابتدای نامه پدرم نوشته بود 0 حضور فرزند ارشدم علی آقا سلام عرض می کنم معنی ارشد را نمی دانستم اما همین قدر برایم کافی بود که پدرم به من افتخار می کند بهر حال ده بعد از رسیدن اخرین نامه عملیات شروع شد ودیگرنه از نامه و نه از خودش خبری بود0