https://shohada.org/index.php/en/node/327323

شناسه خبر: 327323
2022-3-12 06:21

تدبير نظامي و مديريت

راوی سید هاشم درچه ای: وقتی می خواستیم به پاوه نیرو ببریم به بابارستمی گفتیم: نیروها را هم ببر. ایشان گفتند: چی را ببرم؟ من اول بروم منطقه را شناسایی کرده و یک نقطه امنی پیدا کنم که بدانم نیروها را کجا می برم. ایشان با هلی کوپتر رفتند و شناسایی را انجام داد و بعد ما را برد. وقتی نیروها آنجا مستقر شدند و مأموریت را انجام دادند با کرمانشاه صحبت کرد که ما قرار است بیاییم و مسئولین کرمانشاه هم می گفتند: نباید بیایید. بچه ها آمدند و به من گفتند: سید، بابارستمی می گوید: الان باید به پادگان برویم، نمی شود با این وضعیت به پادگان رفت. نگاه کن دشمن و ضد انقلاب آمده اند و در مسیر ما از اینجا تا پادگان کلی نیرو گذاشته اند. من دیدم بچه ها راست می گویند. بلند شدم و به آن دیدگاه رفتم و دیدم ماشین ها دارند نیروها را آنجا تخلیه می کنند و در خانه ها مستقر می شوند. تیربار را روی خیابان مستقر کرده اند تا در صورت عبور ماشین ها ما آنها را به رگبار ببندند. به بابارستمی مراجعه کردم و گفتم: نمی شود امروز برویم. رفتن ما درست نیست. چرا اصرار می کنی که بروی؟ گفت: نه و شدیداً اصرار می کرد که باید برویم. آخر دستش را گرفتم و او را به بالای دیدگاه بردم و یکی یکی سنگرهایی را که در دید بود به او نشان دادم و گفتم: در فلان خانه تیربار گذاشته شده است. نگاه کن. ولی ظاهراً باور نکرد. یعنی مرا هم قبول نداشت و می دانست که ما با او هماهنگ نیستیم. پایین آمد و اصرار کرد که ما می خواهیم برویم. آنقدر اصرار کرد که تا آخرش این قول را گرفت که بیایند اینجا را تحویل بگیرند و آن وقت قبول کرد که حرکت ما به فردا یا پس فردا موکول شود. آنها بی سیم های ما را گوش می کردند و تا این قضیه حل شد آنها هم نیروهایشان را جمع کردند و رفتند. بعد از اینکه کار تمام شد، فردایش به بابارستمی گفتم: چرا هر چه می گفتم گوش نمی کردی؟ گفت: من می خواستم این جا را تحویل ارتش بدهم. یعنی به خود ما هم نگفت. بعد ما فهمیدیم و به این صورت آنجا را تحویل ارتش داد و رفتیم. حاضر نبود اینجا به دست دشمن بیفتد.