https://shohada.org/index.php/en/node/327349

شناسه خبر: 327349
2022-3-12 06:21

خاطرات سياسي

راوی مجید اکبر زاده: شهید بابارستمی یک شب بعد از نماز مغرب و عشاء اشاره کردند که در مسجد امام رضا (ع) بین چهار راه لشکر و دیدگاه لشکر مراسمی هست و افرادی که آماده هستند در خدمتشان باشیم، آنجا برویم. به جز یکی دو نفر بقیه همراه این شهید بزرگوار رفتیم و بعد از استماع سخنرانی یکی از روحانیون پیرو خط امام متوجه شدیم که حد فاصل چهار راه لشکر و دیدگاه لشکر پر از نیروی مسلح است که البته یک تعداد از جوانهایی که آن زمان جلوی سینماها بیکار بودند و به یک معنا کسب و کاری نداشتند ولگرد محسوب می شدند به آنها هم هر کدام یک چماقی به دستشان داده بودند که مردم را کتک بزنند. اینها را هم آورده بودند و از عمال رژیم سلطنتی هم یک نفر آمد وارد مسجد شد و گفت: که شماها بایستی هر چه سریعتر این مکان را ترک کنید. یادم هست که شهید بابارستمی آنجا رفت صحبتی کرد. دقیقاً یادم نیست صحبتهای ایشان را و بعد آمد و نشست. باز اینها باهم مشورت کردند. برادرهای ما هم که داخل مسجد بودند به پرسش و پاسخ با همان روحانی بزرگوار ادامه دادند. دقایقی نگذشت که همان سرهنگی که بعداً در حین انقلاب به دست مردم همیشه در صحنه جانش را الحمدا... از دست داد، آن آقا داخل مسجد آمد و گفت: که شماها می توانید خیلی آرام بدون اینکه شعار بدهید، به منزلتان بروید. خوب طبیعتاً ما هم با شهید رستمی و شهید نظامی و بقیه برادرانی که همراه بودند، از مسجد بیرون آمدیم به محض اینکه برادران همه از مسجد خارج شدند و به خیابان رسیدند یک کلمه ای به رمز آن سرهنگ گفت: و نیروهایش به جان ماها ریختند و چون تعداد نیروهای وفادار به رژیم سلطنت آنجا زیاد بود، شاید هر یک نفر ما به دست دو نفر اینها افتاد. من شهید رستمی را دقیقاً خاطرم هست که پیرمردی که الان ایشان را در نماز جمعه می بینم همین امروز خدمتشان رسیدیم. آن پیرمرد را بغل کرده بود تا باتومها و چماقها به سر و صورت این پیرمرد باصفا اصابت نکند و آنها به شهید رستمی می زدند. سه چهار نفری محکم می زدند با باتوم و چماق می زدند و ایشان جان آن پیرمرد را نجات داد.