https://shohada.org/index.php/en/node/327354

شناسه خبر: 327354
2022-3-12 06:21

محبت و مهرباني

راوی غلام محمد نیک عیش: برادرم غلام عباس نیک عیش نقل می کرد :یک روز در منطقه اهواز در داخل سنگر کنار بی سیم نشسته بودم و پیامهای نظامی را مخابره می کردم . اتفاقا آن روز هم هوا به شدت گرم بود و هیچ وسیله سرد کننده ای هم در داخل سنگر نبود. در همین هنگام بابا محمد رستمی با من ارتباط بر قرار کرده بود . اما در یک لحظه ایشان متوجه شده بود که هر چه پیام می دهد من جواب نمی دهم . بابا رستمی متعجب شده و فکرکرده بود که برای من مشکلی پیش آمده لذا با پای پیاده مسیر طولانی را تا سنگر ما آمره بود .زمانی که داخل سنگر آمده بود دیده بود من به علت کار زیاد و بی خوابی پشت دستگاه بی سیم خوابم برده است . من همینطور که خواب بودم یک دفعه احساس کردم که یک نسیم خنک و ملایمی به صورتم می وزد . وقتی چشمهایم را باز کردم دیدم بابا محمد رستمی بالای سر من نشسته و با یک تکه مقوا به صورتم باد می زند .بلافاصله بلند شدم و سلام کردم . سپس گفتم : ببخشید زمانیکه شما آمدید من خواب بودم و متوجه آمدن شما نشدم . بعد سئوال کردم چه مدت است که شما تشریف آورده اید ؟ پس از اسرار زیاد من ایشان گفتند : حدود سه ربع ساعت است که من آمده ام . در نهایت از ایشان عذر خواهی کردم .