https://shohada.org/index.php/en/node/327355

شناسه خبر: 327355
2022-3-12 06:21

مظلوميت شهيد

راوی محمد اکبریان: بنده در سال 59 قبل از شروع جنگ برای آموزش سلاح نیمه سنگین و همچنین تخریب در حال آموزش بودم که یک روز بابا رستمی بچه ها را در آسایشگاه جمع کرد و گفت : در کردستان یک عده عوامل آمریکایی و خود فروش ضد انقلاب تعدادی از عزیزان پاسدار را شهید کرده اند . در طی این صحبتها گفت : من شما را به خودتان واگذار می کنم . و اختیار دست خودتان است . دستور امام است و هیچ کوتاهی نباید انجام بشود . همه برادران با چشمانی اشک آلود و در حال گریه بودند و اصرار کردند که اصل مطلب را بگو ، موضوع چیست ؟ بابا رستمی گفت : واقعیت این است که تعدادی از نیروهای ما در کردستان به دست عوامل خود فروش آمریکایی به شهادت رسیده اند . با شنیدن این صحبتها برادرها بطور هماهنگ تکبیر گفتند و اعلام آمادگی نموده و خواستار این شدند که هر چه سریعتر حرکت کنند . حتی بابا رستمی خیلی تأ کید داشت که برادرها شاید راه بازگشت نباشد . پس بروید و خانوادهایتان را ببینید . با این که نیروها اصرار داشتند که زودتر حرکت کنند . اما بابا رستمی گفتند : عجله ای در کار نیست و 48 ساعت به نیرو ها فرصت دادند . قبل از اتمام 48 ساعت خود را به مشهد رسانده و گفتیم : حاج آقا ما آماده ایم . چون آن زمان بنی صدر فرماند ه کل قوا بود. به ما گفتند : که سلاح نیست که به شما تحویل بدهم . بابا رستمی با فرمانده وقت لشگر 77 ارتش صحبت کرده بود و گفته بود که ما سلاح نیاز داریم . ایشان در جواب بابا رستمی گفته بود که: دستور فرمانده کل قوا است که به سپاه نباید سلاح بدهیم . یک دفعه دیدیم رستمی با چشمانی گریان و پریشان آمد. و خیلی ناراحت بود . بچه ها از ایشان سئوال کردند که حاج آقا قضیه چیست ؟ بابا رستمی در حالی که بغض گلویش را گرفته بود اصل جریان را نقل کرد . نیروها با چشمانی گریان اعلام آمادگی کردند و گفتند: حالا که به ما اسلحه نمی دهند بدون سلاح حرکت می کنیم . در همین هنگام یک ستوان ارتش آمد و گفت :من تعدادی سلاح تعمیراتی در اختیاردارم . می توانم آنها را در اختیار شما قرار بدهم . بابا رستمی گفت : اشکاالی ندارد و چاره ای جز این نداریم . خلاصه رفت و سلاح ها را گرفت و آورد و حتی گفت : این سلاحها به جای چوب دستی است . در بین ما یکی دو تا از بچه ها سربازی خدمت کرده بودند چون ما همه دانش آموز بودیم و با سلاح و غیره آشنایی نداشتیم . اینها به ما گفتند : وقتی سلاح را تحویل گرفتید باید اول آزمایش کنید و تیر هوایی هم شلیک کنید تا از سالم بودن سلاح اطمینان حاصل کنید . هنگام عصر بود و ما هم چون سلاح ندیده بودیم ذوق و شوق زیادی داشتیم تا آن روز صدای فش نگ را نشنیده بودم . گفتم : خوب بچه ها آزمایش می کنند ما هم آزمایش می کنم و چند تیر هوایی شلیک کردم . یادم هست که بابا رستمی یک دفعه از اتاق بیرون پرید و گفت : شما را به خدا شما را به فاطمه زهرا شما را به هر کسی که دوست دارید تیر اندازی نکنید . گفتم حاج آقا سلاح باید آزمایش شود . چون فکر کردم حاج آقا در جریان امور نیست . ایشان گفت : من خدمت کرده ام و در جریان همه چیز هستم و باید بدانید که موجودی فشنگ شما همین ها می باشد و فشنگ اضافی در اختیار نداریم . بچه ها قبول کردند و همه سلاح ها را جمع کردیم و صبح با اتوبوس به تهران رفتیم . در تهران بابا رستمی تلاش زیادی کرده بود که یک هواپیما بگیرد و بچه ها را از طریق هوا وارد سنندج کند آنها نیز گفته بودند که بنی صدر دستور داده است که با سپاه همکاری نکنید . بالاخره بابا رستمی با اصرار و پافشاری زیاد توانسته بود یک هواپیمای نظامی بگیرد و حدود 80 نفر سوار هواپیما شدند و بقیه با اتوبوس به سمت سنندج حرکت کردند . ما در سنندج ماندیم تا نیروها ی اتوبوس برسند . در سنندج مشکلات بابا رستمی چند برابر شد . زیرا عبور و مرور در جاده ها به سختی صورت می گرفت . با پیگیریهای زیاد بابا رستمی از ارتش دو عدد کالیبر 50 برای جلو و عقب ستون در اختیار ما گذاشت . هر طور بود رفتیم و به شهر سقز وارد شد.