https://shohada.org/index.php/en/node/331151

شناسه خبر: 331151
2022-3-12 07:13

فکاهی وقایع خنده دار

0- یک روز با جمعی از همرزم ها در سنگر نشسته بودیم. یکی از برادرها گفت: برای آقای اولیائی شعری سروده ام. گفتیم بخوان گفت اگر آقای اولیائی اجازه بدهد و ناراحت نشود می خوانم. اولیائی گفت بخوان من هم بدم نمی آید. شعرش بروزن شعر آیت الله مطهری بود شروع کرد به خواندن: اولیا، اولیا، اولیائی پیرترین فرد میان بچه هایی وقت خوردن چو شیر ژیانی وقت کار خسته و ناتوانی اولیائی ، اولیائی ، اولیائی چند بیت دیگر هم بود که آن را فراموش کرده ام. در حینی که شعر را می خواند خود اولیائی هم می خندید انشاء الله که از ما راضی باشد.