یا حسین
من دوم راهنمایی بودم که تصمیم گرفتم با دوستانم حمید حمیدزاده و مرتضی خضریان، به جبهه برویم. مسئول اعزام، آقایی به نام بیکینه بود که از سن پایین ما ایراد گرفت. ما شناسنامههایمان را دست کاری کردیم که متوجه شدند وگفتند: فرماندهی باید در مورد اعزام شما نظر بدهد.
به دنبال پیدا کردن فرمانده بودیم که وارد اتاق آقای همدانی شدیم. روی درب اتاقش هم نوشته بود: یا حسین! فرماندهی از آن توست.
شهید همدانی گفتند: طبق مقرراتی که حضرت امام فرمودهاند، افرادی در سن و سال شما را نمیتوانیم اعزام کنیم.... من گفتم: مگر روی درب اتاق ننوشتهاید فرماندهی از آن امام حسین است؟ امام حسین، بچه شش ماهه را هم با خود به منطقه جنگی برد...
وقت نماز بود و شهید همدانی گفت: حالا نماز را بخوانیم و بعدش با هم صحبت کنیم. بعد از نماز از من قول گرفت که دانش آموزان دیگر را به جبهه تشویق نکنم و خلاصه اجازه اعزام را صادر کردند و من به جبهه استان ایلام رفتم.
به شهید علی چیت ساز فرمودند که آموزش من و دوستانم را پیگیری کند و مدتی هم به عنوان بیسیمچی شهید همدانی مشغول بودم. بعد از برگشت از جبهه وارد حوزه علمیه شدم و مجدد تا آخر جنگ، رفت و آمدهایی به جبهه داشتم و ایشان را در کسوت فرماندهی لشکرهایی مثل لشکر انصار الحسین(ع)، لشکر صاحب الزمان(عج) و لشکر قدس گیلان میدیدم.
هم در جبهه پیرانشهر، هم در ایلام، هم در شطعلی و در جزیره مجنون و جاهای دیگر در خدمت ایشان بودم تا اینکه این بزرگوار از همدان به تهران کوچ کردند.