شناسه: 138304

معجزات جنگ

موقعی که محمد علی شیر خواره بود. پدرم به شدت مریض شد. مادرم در طی این مدت کمتر می توانست از ما سر بزند. نیشتر وقتش را در بیمارستان می گذراند و از پدرم پرستاری می کرد. به همین دلیل خانمی که سن و سال زیادی هم داشت در نبود مادرم از ما مواظبت می کرد. یک روز که محمد علی خیلی بی تابی می کرد، آن خانم پستانش را در دهان محمد علی گذاشت تا ساکت شود. و به قدرت خدا از سینه آن زنی شیر جاری شد محمد علی نوشید و ساکت شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه