شجاعت و شهامت
راوی زهرا عباسی عنبرکی : یک شب با برادرم (علی) رفتیم که برای گوسفندها یونجه بخریم. سگهای ده به ما حمله کردند . برادرم که یک چراغ فانوس به دستش بود آن را به من داد و یونجه ها را از پشتش به زمین گذاشت و با یک چوب سگها را از ما دور کردند و دست من را گرفتند و بعد از اینکه به گوسفندها یونجه دادیم به خانه برگشتیم. هوا خیلی سرد بود و ما از سرما می لرزیدیم. یک چراغ پریموس داشتیم. برادرم آن را روشن کرد و یک ظرف 17 کیلویی را آب کرد و روی پریموس گذاشت و گفت: تا صبح این دیگ بخار می کند و خانه گرم می شود و شما دیگر سرما نمی خورید.
ثبت دیدگاه