خاطرات سياسي
راوی زهرا عباسی عنبرکی : چون برادرم به مشهد رفته بود و تظاهرات را دیده بود که مردم چه جوری دفاع می کنند و شهید می شوند آمد و گفت: من دیگر توی روستا نمی ایستم، اینجا جای من نیست. پدرم می گفت: تو خیلی کوچک هستی نمی توانی کاری انجام دهی تو فقط 13 _ 12 سالت بیشتر نیست. بالاخره پدرم با اصرار برادرم یک خانه در مشهد در محل گاراژدارها برای او کرایه کرد.
ثبت دیدگاه